تبليغاتX
غرب پژوه

غرب پژوه

پژواک غربت انسانیت در غروب اندیشه غرب

● پيش داورى‏ هاى نظرى در تاريخ نگارى جديد ايران

سؤالى داشتم درباره تاريخنگارى ايران. فكر مى‏ كنيد در تاريخنگارى‏  ايران تا چه حد تمايل به بازنگرى و تحقيقات جديد وجود دارد و تا چه حد اين تاريخنگارى در قالب هاى كهنه گذشته در جا مى‏ زند؟ مجموعه كتب و تحقيقاتى كه در دوران اخير در زمينه تاريخ ايران فراهم شده، چه از نظر كمى و چه از نظر كيفى، در سطحى نيست كه شايسته تاريخ ايران باشد. كافى است مقايسه اى‏  بكنيم ميان تاريخنگارى هند يا تاريخنگارى عثمانى و جمهورى تركيه تا متوجه شويم كه تاريخنگارى ايران تا چه حد عقب است. ما تحقيقات پايه اى نداريم نه تنها در زمينه تاريخ باستان يا تاريخ قرون اوليه اسلام يا تاريخ دوره هاى بعد، بلكه حتى در زمينه 300 سال اخير هم، يعنى‏  تاريخ ايران از قرن هيجدهم ميلادى كه در مواجهه جدى با كانون هاى استعمارى غرب قرار داشتيم، فقر عجيبى بر تاريخنگارى ما حاكم است. به گمان من، يكى از عوامل اساسى كه بر رشد جامعه ما تأثير منفى مى‏ گذارد اين عدم غنا يا بهتر بگوييم فقر تاريخنگارى است. فقر تاريخنگارى در همه ابعاد حيات سياسى ما بازتاب پيدا مى‏ كند. چرا؟ براى اين كه شناخت تاريخى پايه شناخت سياسى و اجتماعى انسان را مى‏ سازد. اهميت تاريخ فقط به خاطر شناخت گذشته نيست بلكه از نظر ايجاد زيرساخت هاى فكرى براى حال و آينده نيز هست. تاريخ پرونده يك ملت است. همانطور كه براى شناخت يك فرد بايد پرونده او را مطالعه كرد، براى شناخت يك‏ جامعه هم بايد اين پرونده وجود داشته باشد تا با مطالعه آن بتوان براى حال و آينده او برنامه ريزى نمود. اگر ما در اجراى يك الگوى توسعه شكست مى‏ خوريم ولى از شكست خود درس نمى‏ گيريم و همان الگو را دو دهه بعد تكرار مى‏ كنيم و باز هم شكست مى‏ خوريم. به دليل همين فقر آگاهى و دانش تاريخى است.

معضل ديگر، حاكميت الگوهاى نظرى خاص بر تاريخنگارى ماست. تاريخنگارى باستان ما به طور عمده در زير سلطه دو مكتب آريايى گرايى و استبداد شرقى است و به كلى از تحقيقات جديد به دور است. اين دو مكتب روح يك جريان فكرى و سياسى به نام باستان گرايى (آركائيسم) را مى‏ ساخت كه به خصوص پس از مشروطه بر تاريخنگارى رسمى و دولتى ما حاكم شد.

 

● مكتب آريايى و تئورى چراگاه

مكتب آريايى گرايى در قرن نوزدهم و با مقاصد استعمارى و به وسيله كسانى چون فريدريش ماكس مولر شكل گرفت. ماكس مولر تحقيقات خود را براى كمپانى هند شرقى انگليس شروع كرد و بعدها عضو شوراى مشاورين ملكه ويكتوريا شد. به رغم اين كه ايرانيان تنها ملتى هستند كه به تأثير از اين مكتب به طور رسمى هنوز خود را بقاياى قومى به نام«آريايى»مى‏ دانند، مباحث تحقيقاتى و نظرى جديد كه در اين زمينه مطرح است در ايران هيچ بازتابى نمى‏ يابد. اين مكتب با نوعى ناسيوناليسم افراطى عجين شده به نحوى كه بحث انتقادى درباره آن با«تابوها»و «مقدسات»شووينيستى اصطكاك پيدا مى‏ كند. هواداران اين مكتب وانمود مى‏ كنند كه گويا اين افتخارى براى ايرانيان است كه خود را از قومى به نام«آريايى»بدانند در حالى كه اولا داده هاى‏  باستان شناسى وجود اين قوم و مهاجرت آن به فلات ايران و شبه قاره هند را ابدا تأييد نمى‏ كند.

ثانيا، اين مكتب در واقع پيشينه تاريخى سرزمين و مردم ايران را تحقير مى‏ كند و سابقه مدنيت در اين سرزمين را به مهاجرت آريايى‏ ها محدود مى‏ كند. به عبارت ديگر، مكتب آريايى گرايى‏  بخش مهمى از تاريخ تمدن ايرانى، مثلا تمدن بزرگ عيلام، را به دوران پيش تاريخ تبديل مى‏ كند. يعنى تاريخ واقعى تمدن در فلات ايران با مهاجرت آريايى‏ ها يعنى از اواخر هزاره دوّم پيش از ميلاد شروع مى‏ شود. اين يعنى تحقير و تخفيف تاريخ تمدن در ايران. توجه كنيم كه دو تمدن همسايه، آشورى و بابلى، به ترتيب از هزاره پنجم پيش از ميلاد و هزاره دوّم پيش از ميلاد آغاز مى‏ شوند. طبق مكتب آريايى‏ گرايى، در آن دوران ايران برهوتى بيش نبوده است.

اصولا روح نظريه مهاجرت آريايى‏ ها همان روح مهاجرتى است كه در اسطوره هاى يهودى‏  وجود دارد و آن را به همه دنيا و به همه اقوام و ملل تسرى داده اند. مثلا قبايل وحشى توتونى را، كه نياى آلمانى‏ ها و انگليسى‏ ها هستند، چون سابقه اى از آن ها در قبل از قرن چهارم ميلادى‏  شناخته نيست، از مهاجرين آريايى به اروپا خوانده اند. ماكس مولر حتى سلتى‏ ها را (كه نياى‏  اسكاتلندى‏ ها و ايرلندى‏ ها هستند) آريايى مى‏ دانست. اسطوره قوم آريايى، كه مكتب ماكس مولر ايجاد كرد، بر«تئورى چراگاه»مبتنى است كه يك يهودى به نام مايرز در كتابى به نام طلوع تاريخ مطرح كرد. او مى‏ گفت آريايى‏ ها قومى كوچ نشين بودند در جلگه هاى آسياى ميانه (شمال) كه در جستجوى«چراگاه»به«سرزمين هاى خالى از سكنه»، توجه بفرماييد: «سرزمين هاى خالى‏  از سكنه»، يعنى جلگه هاى شبه قاره هند و فلات ايران (جنوب) ، سرازير شدند. امروزه«تئورى‏  چراگاه»مورد نقد جدّى قرار گرفته است. به عنوان نمونه ناگندرانات گوس، كه مردم شناس بزرگى‏  است و استاد دانشگاه هاى كلكته و داكا، و هندو است نه مسلمان، كتابى دارد به نام پيشينه آريايى‏  در ايران و هند. خلاصه انتقادات او به«تئورى چراگاه»اين است: اول، حاصلخيزى استپ هاى پهناور آسياى ميانه، كه تا به امروز نيز مهد جوامع شكوفاى‏  كوچ نشين بوده و هست، محل ترديد نيست. چرا بايد اين قوم به اصطلاح آريايى سرزمين آباء و اجدادى را رها كند و چنين به سوى«جنوب»يورش ببرد؟ تنها عوامل جغرافيايى مى‏ تواند اين مهاجرت را توجيه كند مانند وقوع سوانح طبيعى مهمى چون يخ بندان، خشك‏سالى و غيره. اگر چنين سانحه عظيمى رخ داده است در دوران هاى پسين بايد براى مدتى آسياى ميانه را برهوت و خالى از سكنه مى‏ يافتيم كه چنين نيست.

دوم، اگر«تئورى چراگاه»را به عنوان پايه مادى مهاجرت آريايى‏ ها بپذيريم، بايد اين را نيز بپذيريم كه آن ها قومى گرسنه و در جستجوى معاش بودند. اين با مبانى ايدئولوژى آريايى گرايى‏  كه مهاجرت آرياييان را در پى«رسالت تاريخى»و«امپراتورى سازى»و«آفرينش افتخارات» مى‏ داند در تعارض است.

سوم، بر خلاف«تئورى چراگاه»، اين سرزمين ها، نه شبه قاره هند نه فلات ايران، خالى از سكنه نبودند و هم در هند و هم در ايران جماعات انسانى انبوهى از ديرباز زندگى پررونق و شكوفاى شهرى و كشاورزى و كوچ نشينى داشتند.

چهارم، با توجه به حضور جماعات انسانى انبوه در اين سرزمين ها«مهاجرين»طبعا با جماعات انبوه بومى آميزش يافتند و چون در اقليت بودند در آن ها مستحيل شدند و بنابراين پديده اى به نام«نژاد آريايى»نمى‏ تواند وجود داشته باشد.

بسيارى از محققين جدّى غرب هر يك بخشى از مكتب آريايى گرايى را به نحوى رد كرده اند و وقتى اين رديه ها را كنار هم بچينيم از آن بناى عظيم و باشكوه هيچ چيز باقى نمى‏ ماند. مثلا، اگر كتاب نيبرگ سوئدى را بخوانيد سراسر نقد مجموعه تئورى‏ هايى است كه اساس مكتب آريايى گرايى را شكل مى‏ دهد. يا اشميت در دانشنامه ايرانيكا مى‏ نويسد هيچ دليل تاريخى و باستان شناختى وجود ندارد كه گذر قومى به نام آريايى را از جبال هندوكش و ورود آنان را به جلگه هند و فلات ايران به اثبات رساند.

 

● استبداد شرقى‏ 

در زمينه نظرى تاريخنگارى ما متأثر از مكتب استبداد شرقى است. مكتب استبداد شرقى‏  در قرن هيجدهم به وسيله متفكرينى چون منتسكيو شكل گرفت و در قرن هاى بعد كسانى مانند ماركس و ويتفوگل آن را بسط دادند. اين نوع نگاه به تاريخ بر اين پيشداورى مبتنى است كه گويا در شرق هميشه حكومت ها استبدادى و متمركز بوده است. اين نگاه امروزه مورد قبول محققين جدّى نيست. در اين زمينه در كتاب زرسالاران بحث كرده ام و مقايسه اى ميان ساختارهاى‏  سياسى شرق و غرب به دست داده ام.

حتى تا به امروز، تاريخنگارى و انديشه سياسى در ايران به شدت تحت تأثير اين مكتب است كه ساختار سياسى كشور ما را يكسره در تحت اقتدار تام و تمام دولت مركزى و پادشاه مى‏ بيند.

اين تصوير از تاريخ هخامنشى شروع مى‏ شود و به تاريخ بعد از اسلام تسرى مى‏ يابد. اين در حالى‏  است كه، به گفته واندنبرگ، اگر بخواهيم بر اساس داده هاى باستان شناسى درباره تاريخ هخامنشى سخن بگوييم مثل اين است كه فقط بر اساس بقاياى كاخ ورساى درباره تاريخ فرانسه قرن هيجدهم نظر بدهيم. نگاه ما به تاريخ دوره هخامنشى بيشتر متأثر از كتاب تربيت كورش كزنفون است كه مورخين بعد از مشروطه آن را در آثار خود، مثل تاريخ ايران باستان پيرنيا، به طور مشروح نقل كرده اند. كتاب كزنفون سنديت تاريخى ندارد و در واقع الگوسازى او از نظام سياسى‏  اسپارت در يونان باستان است كه به نام كورش انجام شده.

در جامعه كهن ايرانى، پيش و پس از اسلام، از پادشاه و حكمران«بزه گر» (چون يزدگرد) ، «ظالم»يا«خودكامه»فراوان سخن مى‏ رود و اين تعبير دقيق و درست است. اين با مفاهيم «استبداد شرقى»و«توتاليتاريانيسم»تفاوت دارد كه منظور از آن جامعه اى است كه بسيط و فاقد قوانين سامان دهنده نظم اجتماعى و نهادها و ساختارهاى سياسى ميانين كه كاركرد تحديد قدرت مركزى را به دست دارند. جامعه ايرانى-اسلامى، تا پيش از استقرار ديكتاتورى پهلوى در دوران جديد كه راه حذف خشن تمامى ساختارهاى مدنى را در پيش گرفت، هيچگاه چنين نبوده است. پادشاه«خودكامه»، «مستبد»، «ظالم»، «فاجر»و غيره بر جامعه بى‏ قانون و فاقد ساختارها و نهادهاى سياسى حكومت نمى‏ كرد، او پايمال كننده اين قوانين و معارض با اين ساختارها و نهادها بود و دقيقا به اين دليل عناوين فوق بر وى اطلاق مى‏ شد. اصولا دانش جديد كمتر جامعه كهنى را چنين«بى‏ قانون»و«بى‏ نظم»و مقهور اراده تام و تمام يك فرد يا يك گروه حاكم مى‏ شناسد كه نظريه پردازان سياسى مكتب«استبداد شرقى»و«توتاليتاريانيسم»جلوه داده اند

 

● همپيوندى تاريخى ايرانيان و اعراب پيش از اسلام

 پيشداورى نظرى ديگر كه بر تاريخنگارى جديد ايران حاكم شد، تصور وجود يك شكاف و دره عميق فرهنگى و نژادى و تمدنى ميان ايران پيش و پس از اسلام است. مكتب آريايى گرايى‏  صفحه شماره 485   در شكل دادن اين قالب نظرى سهم اصلى را داشت. گويا در پيش از اسلام دو حوزه فرهنگى كاملا متمايز آريايى (در ايران) و سامى (در عربستان) وجود داشت و با حمله اعراب حوزه فرهنگى‏  سامى، كه عقب مانده و بدوى بود، بر حوزه فرهنگى پيشرفته آريايى غلبه پيدا كرد و بخش مهمى‏  از ميراث تمدن ايرانى را از بين برد. اين ديدگاه طيف وسيعى را در بر مى‏ گيرد و هوادران افراطى‏  آن تمامى مصايب كنونى جامعه ايران را ناشى از اين غلبه قهرآميز اسلام و اعراب و غلبه تمدن سامى بر تمدن آريايى مى‏ دانند.

در نقد اين الگوى نظرى حرف هاى فراوانى را مى‏ توان مطرح كرد: در دوران باستان ما تنها يك حوزه تمدنى در منطقه مى‏ شناسيم و آن تمدن خاورميانه است كه از مديترانه شروع مى‏ شد و در فلات ايران ختم مى‏ شد. در اين حوزه تمدنى اقوام مختلفى‏  زندگى مى‏ كردند كه با هم پيوند نزديك و داد و ستد فرهنگى و سياسى و تجارى داشتند. اصولا تصورى از وجود دو تمدن متفاوت آريايى و سامى وجود نداشت. و چنين تفاوت تمدنى هم در كار نبود. اگر به نقش هاى آشور باستان مراجعه كنيم مى‏ بينيم كه بسيار شبيه به نقش هاى‏  تخت جمشيد است. وفور درخت سرو، آرايش لباس و مو و غيره. مرحوم مهرداد بهار مقاله اى دارد كه در كتاب«از اسطوره تا تاريخ»او تجديد چاپ شده و در آن خويشاوندى و تشابه اسطوره هاى‏  دينى اقوام منطقه خاورميانه را به خوبى نشان داده است. حتى مفهوم اهورامزدا را ايرانى‏ ها از آشورى‏ ها گرفتند. خداى بزرگ آشورى‏ ها«آسورا مزاس»نام داشت و نقش آن مشابه با نقش اهورامزدا بود. دكتر ناگندرانات گوس هم معتقد است كه مفاهيم«اسورا»و«اهورا»و«يهودا» (يهوه) يكى هستند. در كتيبه آشور بانيپال خدايان آشورى و ايرانى بسيار شبيه اند در حدى كه نمى‏ توان اين همسانى را تصادفى دانست. به نوشته فريتز هامل، اين كتيبه تاريخى ثابت مى‏ كند كه«اهورامزدا» همان«اسورا مزاس»آشوريان است و اين دو خدا مشابه يهوه، خداى بنى اسرائيل، هستند؛ خدايى‏  كه دوست مردم خود بود و شاهان قدرت خود را از او مى‏ گرفتند. دكتر گوس هندى معتقد است كه واژه«اهورا»در دوران هاى بعد، با واسطه آئين مغى ايران، به هند وارد شده نه برعكس. دكتر كريشنا بانرجى، كه از خاندان هاى سرشناس برهمن كلكته بود و زبان شناس برجسته اى به شمار مى‏ رفت و در اواخر قرن نوزدهم زندگى مى‏ كرد، اولين كسى است كه اعلام كرد مفهوم اهورا در ريگ ودا از مفهوم«اسورا»آشوريان گرفته شده است. حتى اونوالا، محقق زرتشتى هند، مى‏ نويسد كه نقش دايره بالدار و انسان بالدار، كه در نقوش ايران باستان فراوان ديده مى‏ شود و معروف ترين آن نقش اهورامزدا در كتيبه هاى دوران هخامنشى است، و نيز نقش عقاب و انسان عقاب گونه يك سنت معمارى دينى خاورميانه اى است. اين نقش نمادين دينى نخستين بار در هزاره هاى سوم و دوم پيش از ميلاد در مصر پديد شد و سپس با واسطه تجار فنيقى (كنعانى) به آشور راه يافت. تصوير«اسور»، خداى آشوريان، نيز چون اهورامزدا انسانى بالدار است شبيه به اهورامزداى هخامنشيان. هخامنشيان اين نماد را از آشوريان اقتباس كردند؛ همان گونه كه آشوريان نماد خداى«آشور»را از«هوروس» (هور) ، خداى خورشيد مصريان، اقتباس نمودند.

اين درست است كه در دوران هخامنشى ايران مهد شكوفاترين تمدن زمان خود بود، ولى‏  اين تمدن به محدوده جغرافيايى كنونى ايران و مردم آن اختصاص نداشت. در نواحى سوريه و بين النهرين آرامى‏ ها زندگى مى‏ كردند كه سابقه طولانى مدنيت داشتند و به دليل ابداع خط آرامى سهم آن ها در تمدن بشرى بسيار زياد است. آرامى‏ ها مردمى تاجر پيشه و با فرهنگ بودند و به همين دليل خط آن ها به خط بين المللى تبديل شد. حتى زمانى كه سرزمين آرامى‏ ها به اشغال آشور در آمد، خط آرامى نه تنها از بين نرفت بلكه به وسيله دولت آشور دامنه كاربرد آن گسترش يافت. و بعدها همين خط به خط رسمى دولت هخامنشى تبديل شد. معمولا اين تصور وجود دارد كه خط هخامنشيان ميخى بود. در حالى كه چنين نيست. كتيبه هاى ميخى بسيار اندك و معدود است و خط ميخى تنها براى نگارش كتيبه هاى پادشاهان هخامنشى كاربرد داشت و استفاده از آن در زمان اشكانيان كاملا متروك شد. خط رسمى در سراسر ايران هخامنشى آرامى بود. حتى زمانى كه هخامنشيان مصر را فتح كردند خط آرامى را در اين سرزمين هم رواج دادند. بنابراين براى ايران هخامنشى، آرامى به عنوان يك خط كاملا بومى‏  شناخته مى‏ شد نه بيگانه. اين خط در دوران سلوكى و اشكانى هم در ايران ادامه داشت و خط پهلوى كه در اين دوران ايجاد شد شكلى از خط آرامى است. شاخه ديگرى از خط آرامى در ميان نبطيان به خط نبطى تبديل شد و از اين شاخه خط عربى به وجود آمد. تا زمان ساسانيان دبيران آرامى در ايران حضور داشتند و مثلا در يادگار زريران رئيس ديوان ايران (ديوان مهست) فردى‏  به نام ابراهيم است. خط اوستائى (دين دبيره) در قرون چهارم و ششم ميلادى ايجاد شد و تنها براى نوشتن متون دينى كاربرد داشت و خط عمومى و رسمى نبود. ما از خط اوستائى نمونه كهنى در دست نداريم. هيچ كتيبه اى متعلق به قبل از اسلام به خط اوستايى موجود نيست و جالب است بدانيم كه تمامى دست نوشته هاى اوستائى به هزاره اخير ميلادى تعلق دارد و قدمت كهن ترين آن ها به سال 1288 ميلادى (687 هجرى قمرى) مى‏ رسيد كه مقارن است با دوران ارغون خان مغول.

اين تصويرى است از يك تمدن پهناور كه از يك سمت به مديترانه محدود بود و از سمت ديگر به آسياى ميانه و يكى از مبانى مشترك آن خط آرامى بود. كتمان و انكار اين پيوند و تسلسل نوعى تحقير شديد تاريخى در روانشناسى نسل هاى معاصر ايرانى آفريد كه گويا اعراب (يعنى مسلمانان) «خط»و«زبان»آباء و اجدادى‏ شان را به زور شمشير از بين بردند و خط و زبان خود را تحميل كردند. اين دروغ بزرگ تاريخى را، با همه پيامدهاى عظيم فرهنگى و سياسى آن، مكتب آريايى گرايى سده نوزدهم جعل كرد و شبكه معينى از وابستگان اليگارشى پارسى و يهودى در ايران معاصر رواج دادند. با توضيحاتى كه عرض شد، روشن مى‏ شود كه با گروش مردم ايران به اسلام هيچ نوع تغيير خطى رخ نداد بلكه همان فرايند گذشته ادامه يافت. يعنى خط امروز ايرانيان، كه بعضى‏ ها ادعا مى‏ كنند خط عربى است و به زور بر ايران تحميل شده، در واقع خط فارسى است. مادر آن همان خط آرامى عصر هخامنشى و خط آرامى-پهلوى عصر اشكانى و ساسانى است و اين خط در دوران اوليه اسلامى در يك بستر فرهنگى ايرانى يعنى در منطقه بين النهرين نوسازى شد. به عبارت ديگر خط كوفى به عنوان كهن ترين نمونه خط عربى-فارسى‏  در كوفه به وجود آمد كه در قرون اوليه اسلامى مهد فرهنگ ايرانى بود.

توجه كنيم كه اعراب را، برخلاف تبليغات شووينيست هاى مكتب آريايى، نمى‏ توان در عصر ساسانى قومى عقب مانده و«سوسمار خوار»دانست. در دوران پيش از اسلام اعراب از متمدن ترين اقوام زمان خود بودند و دو كانون نبطى در غرب و يمن در جنوب كانون هاى‏  شكوفايى فرهنگى و تجارى بودند و شاهراه بزرگ تجارى شرق و غرب، كه اهميت آن كمتر از جاده ابريشم نبود، از اين مسير مى‏ گذشت. شهر مكه در ميانه اين حوزه تجارى-فرهنگى قرار داشت. شهر پترا، پايتخت نبطيان، موجود است و ميزان غناى فرهنگى اقوام عرب را نشان مى‏ دهد. توجه كنيم كه امرؤالقيس نبطى در كتيبه معروف خود، كه به«كتيبه ام الجمال»معروف است و در سال 267 ميلادى نگاشته شده، خود را پادشاه تمامى اعراب (ملك العرب كله) خوانده است. يعنى در قرن سوم ميلادى نبطى‏ ها خود را«عرب»مى‏ دانستند و اطلاق«عرب»بر تمامى اقوام و دولت هاى شبه جزيره عربستان رواج داشت. جالب است بدانيم كه قديمى‏ ترين سنگ نبشته اى كه نام«اللّه»بر آن حل شده، به اعراب نبطى تعلق دارد و در قرن سوم ميلادى‏  نوشته شده. اين كتيبه به«ام الجلال»معروف است، به خط نبى نوشته شده و در نخستين سطر آن ذكر تهليل (لا اله الا اللّه) آمده است.

توضيحاتى كه عرض كردم روشن مى‏ كند كه ايرانيان و اعراب در پيش از اسلام كاملا مرتبط با هم و از نظر فرهنگى خويشاوند بودند. نه ايرانيان در ميان اعراب بيگانه محسوب مى‏ شدند و نه اعراب در ميان ايرانيان. قبلا درباره پيوند نزديك دولت هاى ماد و بابل در ماجراى لشكركشى‏  بخت النصر به مصر و اورشليم صحبت كردم و گفتم كه در عهد عتيق اين لشگركشى كار سواران پارسى و سرداران كلدانى دانسته شده است. و گفتم كه بخت النصر دوست و داماد ايرانيان بود و ناجى مردم اورشليم و مورد احترام و تكريم ارمياء نبى. ولى متأسفانه به دليل رواج«اسرائيليات» نام بخت النصر در فرهنگ عامه ما به نامى منفور بدل شده است. در دوران ساسانى رابطه اعراب و ايرانيان تا بدان حد نزديك بود كه اعراب حتى در عزل و نصب پادشاهان ساسانى دخالت مى‏ كردند. يك نمونه معروف ماجراى صعود بهرام گور به سلطنت است. بهرام گور، پسر جوان يزدگرد، مدعى تاج و تخت پدر است. او كه از كودكى در ميان اعراب يمن پرورش يافته، به همراه مربى و حامى‏ اش، منذر تازى، و لشگرى انبوه از اعراب به فارس مى‏ شتابد و در حوالى جهرم مذاكره ميان«بزرگان تازى»و«بزرگان ايرانى»آغاز مى‏ شود. البته اين سپاه 30 هزار نفره اعراب و زور بهرام گور است كه«انجمن»را به مذاكره وادار مى‏ كند؛ ولى بهرام معترض قادر به تصرف تاج و تخت از طريق قهر و غلبه نيست و به رغم فرادستى نظامى سرانجام در برابر خواست منطقى‏  «انجمن»تمكين مى‏ كند. منذر از خاندان نصر بن ربيعه است كه آنان را«بنى لخم»و«مناذره»نيز خوانده اند. خاندان فوق، كه ابن خردادبه ايشان را«تازيان شاه»خوانده است، حكمرانان يمن بودند و بعدها به روايت طبرى، انوشيروان آنان را شاه تمامى اعراب كرد. خسروپرويز، آخرين شاه اين خاندان به نام نعمان بن منذر را به قتل رسانيد و حكومت ايشان را منقرض نمود. برخى‏  مورخين علت اين اقدام را گروش نعمان به مسيحيت ذكر كرده اند.

خوشبختانه اخيرا كتاب ارزشمند دكتر محمد محمدى ملايرى در سه جلد منتشر شده ولى‏  جاى تأسف است كه اين كتاب بازتاب شايسته نيافته و مؤلف دانشمند و محترم آن، كه از اساتيد سالخورده دانشگاه تهران است، چنان كه بايسته است مورد تجليل قرار نگرفته. دكتر محمدى‏  ملايرى در اين كتاب نمونه هاى فراوانى از پيوند تاريخى اعراب و ايرانيان را ذكر مى‏ كند كه از نظر تبيين چگونگى اسلام آوردن ايرانيان و ظهور تمدن اسلامى به عنوان تمدنى كه دو عنصر قومى‏  ايرانى و عربى در آن سهم بزرگى داشتند بسيار با اهميت است. اين گونه تحقيقات جدى‏  افسانه هايى را كه درباره گروش اجبارى ايرانيان به اسلام رواج يافته به كلى نفى مى‏ كند. در واقع، مسلمان شدن ايرانيان ارتباط جدى با لشگركشى اعراب به ايران در زمان خليفه عمر نداشت و اين دو حادثه، همان طور كه دكتر ملايرى توجه كرده اند، هم از نظر علل و هم از نظر زمانى دو حادثه جداگانه است كه متأسفانه در تاريخنگارى ما به هم آميخته شده و يك حادثه جلوه داده شده است.

بررسى متون تاريخى نشان مى‏ دهد كه حتى تا قرن ششم هجرى، كه كتاب الملل و النحل شهرستانى تدوين شد، پيروان مذاهب ماقبل اسلام و از جمله فرقه هاى متنوع«مجوس»در ايران آزادى عمل كامل داشتند و هيچ سخنى از غلبه و آزار دينى در ميان نيست. هم گشتاسب شاه نريمان، محقق ارجمند پارسى هند، و هم بر تولد اشپولر، محقق سرشناس آلمانى، و هم بسيارى‏  از محققين و ايران شناسان ديگر بر اين نظر تأكيدات فراوان كرده اند. مثلا اشپولر مى‏ نويسد: هيچ موردى را نمى‏ شناسيم كه زردشتيان به طور منظم و با طرح قبلى مورد تعقيب واقع گشته باشند. . . از ويرانى آتشكده ها به فرمان دولت و يا اقدامات ديگر بر ضد مقدسات زردشتى و يا كتب دينى آنان خيلى به ندرت شنيده مى‏ شود. . . بنابراين، گرويدن دسته جمعى زردشتيان به اسلام معلول جبر و فشار مسلمانان نبوده، بايد علت ديگرى داشته باشد.

 

كانون هاى استعمارى و تهاجم فرهنگى در قرن نوزدهم

 آيا مى‏ توان گفت كه اين گونه پيش فرض‏ها را كانون هاى استعمارى از طريق نهادهايى مانند فراماسونرى در تاريخنگارى ايران رواج دادند؟ بله. اين ادعا را به طور جدى و مستند مى‏ توان مطرح كرد و ميان رواج اين گونه پيشداورى‏ ها در تاريخ نگارى ايران و فعاليت هاى فكرى و فرهنگى محافل و انجمن ها و سازمان هاى مخفى و علنى وابسته به كانون هاى استعمارى و از جمله فراماسونرى پيوندهاى بسيار عميق قائل شد و به اين دليل ترويج اين گونه بحث هاى فرهنگى را داراى مقاصد كاملا سياسى و استعمارى دانست.

از اوايل قرن نوزدهم ميلادى، يك حركت فرهنگى بسيار قوى و سازمان يافته در ايران آغاز شد كه از حكومت هند بريتانيا سرچشمه مى‏ گرفت. شالوده اين حركت در زمان حكومت ريچارد ولزلى بر هند گذاشته شد. خاندان ولزلى نقش مهمى در تاريخ استعمار بريتانيا دارد و از اين طريق بر تاريخ ايران تأثير فراوان گذاشته است. هيئت جان ملكم را همين ريچارد ولزلى به ايران اعزام كرد. در كتاب زرسالاران درباره خاندان ولزلى و پيوندهاى عميق آن با زرسالاران يهودى و خانواده روچيلد بحث مفصلى كرده ام. ريچارد ولزلى، فرمانرواى هند بريتانيا، در سال 1800 ميلادى يك كالج در كلكته تأسيس كرد كه يكى از اهداف آن مقابله فرهنگى با اسلام بود. در اين كالج مسلمانانى كه به خدمت انگليسى‏ ها در آمده بودند نقش داشتند مانند ميرزا فترت و آقا ثبات. در سال 1811 ميلادى اين كالج يك ميسيونر به نام هنرى مارتين را به ايران اعزام كرد. هنرى مارتين كارمند كمپانى هند شرقى بود و سر جان ملكم او را به بعضى از رجال سياسى مهم ايران معرفى كرد. هنرى مارتين در شيراز در خانه جعفر على خان، نياى خانواده نواب شيرازى، اقامت گزيد و با حمايت خانواده قوام شيرازى فعاليت خود را شروع كرد و به مناظره هاى جنجالى‏  دينى با علماى شيراز پرداخت. دو خانواده نواب و قوام شيرازى نقش مهمى در تاريخ فعاليت هاى استعمارى در ايران دارند.

جعفر على خان نواب قبلا افسر عالى رتبه ارتش هند بود و در سركوب خونين يكى از شورش هاى‏  مردم هند سمت فرماندهى داشت. او بعدا با دختر ميرزا حسنعلى طبيب شيرازى ازدواج كرد و در محله ميدان شاه شيراز ساكن شد. اين ميرزا حسنعلى طبيب پسر حاجى آقاسى بيگ افشار دوست و مشاور كريم خان زند است و خانواده نواب از اين طريق با تعدادى از خانواده هاى‏  سرشناس شيراز خويشاوند شد. نسل هاى بعدى خانواده نواب نيز نقش مهمى در تاريخ ايران داشتند. يكى از آن ها غلامعلى خان نواب است كه گزارش هاى او به عنوان مأمور سفارت انگليس با عنوان وقايع اتفاقيه چاپ شده و ديگرى حسينقلى خان نواب است كه مدتى وزير خارجه ايران و رئيس حزب دمكرات بود. خانواده قوام شيرازى يهودى الاصل هستند و در آن زمان به خانواده هاشميه شهرت داشتند زيرا جد آن ها يك يهودى جديد الاسلام به نام آشر بود كه نام خود را به هاشم تبديل كرد و پسرش، ابراهيم خان، همان كسى است كه كلانتر شيراز و وزير لطفعلى خان زند شد و به خلع زنديه و صعود آقا محمد خان قاجار كمك نمود و در مقام صدراعظم آقا محمد خان و فتحعلى شاه قاجار جاى گرفت. در همان سالى كه هنرى مارتين وارد ايران شد ميرزا على اكبر خان (قوام الملك اوّل) ، پسر حاجى ابراهيم خان كلانتر، بيگلربيگى فارس شده بود.

از اين زمان نگارش و چاپ رديه هايى عليه اسلام و قرآن شروع شد كه معروف ترين آن كتاب ميزان الحق است. به نظر من اين كتاب مهم ترين رديه اى است كه از آن زمان تا به حال عليه قرآن كريم نوشته شده است. ظاهرا اين كتاب را يك ميسيونر آلمانى وابسته به دستگاه حكومت هند بريتانيا به نام دكتر كارل پفاندر نوشته ولى بررسى متن آن نشان مى‏ دهد كه نمى‏ تواند كار پفاندر به تنهايى باشد بلكه او قطعا از كمك مسلمانانى كه با متون اسلامى كاملا آشنا بوده اند برخوردار بوده است. پفاندر دو كتاب ديگر هم دارد: مفتاح الاسرار و طريق الحيات. اين موج سازمان يافته تهاجم ميسيونرها بازتاب وسيعى در ميان علماى ايران داشت و يك جنبش رديه نويسى را ايجاد كرد كه اولين مقابله فكرى علماى شيعه با تهاجم فرهنگى غرب جديد محسوب مى‏ شود. علماى‏  دوره فتحعلى شاه مانند ميرزاى قمى، ملامحمدرضا همدانى، ملا على نورى، سيد محمد حسين خاتون آبادى و ملا احمد نراقى رساله هايى عليه ميسيونرها يا به قول آن ها«پادرى»نوشتند. «پادرى»از واژه father (پدر) اخذ شده و منظور كشيشان مسيحى است.

كمى بعد از سفر جنجالى هنرى مارتين به ايران، در سال 1818 كتاب در بمبئى چاپ شد كه بر انديشه سياسى بعدى ايران تأثير بزرگى نهاد. اين كتاب دساتير آسمانى نام دارد. نويسنده يا در واقع جاعل آن يك پارسى به نام ملافيروز است كه كارگزار كمپانى هند شرقى بريتانيا و منشى‏  و دستيار سر جان ملكم بود. ملا فيروز دساتير را به عنوان يك كتاب آسمانى معرفى مى‏ كند كه به پيامبران ايران باستان تعلق دارد. جالب اينجاست كه بسيارى از ايران شناسان اروپايى و كارگزاران برجسته كمپانى هند شرقى از اين جعل ملا فيروز حمايت كردند و دساتير را به عنوان متنى اصيل جلوه دادند. سر ويليام جونز و سر جان ملكم و لرد هستينگز و سر جرج اوزلى و مونت استوارت الفينستون از اين گروه اند.

دساتير به تدريج در ايران شناخته شد و از طريق بعضى از رجال و معاريف دولتى و فرهنگى‏  عصر قاجار تأثير بزرگى هم بر انديشه و هم بر زبان و ادبيات فارسى گذاشت. زرتشتيان هند هم دساتير را به عنوان يك متن دينى به رسميت شناختند و مروج آن شدند. حتى تا زمان انقلاب مشروطه، زرتشتيان هند و ايران و بسيارى از معاريف فرهنگى مسلمان هندى و ايرانى دساتير را معتبر و كتاب آسمانى مى‏ دانستند. شعرا و نويسندگان سرشناسى مانند رضاقلى خان هدايت و فرصت شيرازى و اديب الممالك فراهانى از مروجين دساتير بودند.

دساتير هم يك متن دينى جعلى بود كه به پيامبران باستانى ايران نسبت داده مى‏ شد و هم يك دوره تاريخ على براى ايران بود با هدف ترويج باستان گرايى و هم به منبعى تبديل شد براى‏  ساختن واژه هاى به اصطلاح سره فارسى. سرتاسر اين كتاب پر از مهملاتى است كه به نام فارسى‏  سره و فارسى اصيل ارائه شده بود. مثلا: «دركاچه و هركاچه و پركاچه و در كارچه مارند». يعنى: «باليدن و پژمردن و كام و خشم ندارد. »يا: «هرشنده هر ششگر زمرپان»يعنى: «بخشنده بخششگر مهربان». يا: «هامستنى رامستنى شامستنى زامستنى، شالشتنى شالشتنى شالشتنى‏  شالشتنى، مزدستنى سزدستنى و زدستنى ازدستنى»الى آخر.

بعدها، به تدريج محققين اروپايى و هندى به دساتير مشكوك شدند و اصالت آن را رد كردند.

اين موج به ايران هم وارد شد و مطالبى عليه دساتير انتشار يافت كه مهم ترين آن مقاله ابراهيم پور داوود است كه به عنوان مقدمه لغت نامه دهخدا چاپ شده. بايد اضافه كنم كه پورداوود اين مقاله را بر اساس كتاب يك موبد و محقق سرشناس پارسى هند به نام شهريار جى بهروچا نوشته است. يعنى همان مطالب بهروچا را به همراه اضافاتى آورده است. بهروچا اين رساله را قبل از سال 1894 نوشت و دساتير را به عنوان يك متن كاملا جعلى معرفى نمود. كتاب بهروچا مقارن با انقلاب مشروطه در سال 1907 ميلادى در بمبئى چاپ شد. البته هم بهروچا و هم پورداوود تلاش مى‏ كنند كه ملافيروز را از اتهام جعل دساتير تبريه كنند. به نظر من، هم دساتير و هم متون مشابهى چون دبستان المذاهب و هم دستكارى‏ هايى كه در فرهنگ معروف به برهان قاطع صورت گرفته همه متعلق به اوايل قرن نوزدهم است و ادعاى انتساب اين متون به قرن هفدهم صحت ندارد.

اين موج تهاجم عليه فرهنگ ايرانى و اسلامى از دهه 1850 ميلادى در ايران اوج گرفت و اين زمانى است كه در كوران جنگ كريمه يك مأمور اطلاعاتى حكومت هند بريتانيا به نام مانكجى‏  ليمجى‏ هاتريا در ايران مستقر شد. مانكجى از پارسيان هند بود و به عنوان رئيس شبكه اطلاعاتى‏  حكومت هند بريتانيا در ايران كار مى‏ كرد و روابط نزديكى با ديپلمات هاى سرشناس دولت انگليس در ايران، يعنى سر رونالد تامسون و ادوارد ايستويك و سر هنرى راولينسون، داشت. اين سرآغاز يك دوران نفوذ بسيار جدّى استعمار انگليس در ايران است و در پيامد فعاليت هاى‏  مانكجى و شبكه او بود كه سرانجام ميرزا حسين خان مشيرالدوله (سپهسالار) به عنوان صدراعظم ايران منصوب شد. دوران صدارت سپهسالار اوج فعاليت هاى فرهنگى و سياسى اين كانون در ايران است.

فعاليت فرهنگى مانكجى در چهار شاخه صورت گرفت: اوّل، حمايت و تقويت بابى‏ گرى و كمك به گسترش آن؛ دوّم تأسيس و گسترش فراماسونرى در ايران؛ سوم، اشاعه باستان گرايى در فرهنگ ايرانى؛ چهارم، تقويت برخى از فرقه هاى اهل تصوف در ايران.

حدود سه سال قبل از استقرار مانكجى در ايران على محمد باب اعدام شده بود. حركت باب از همين كانون استعمارى سرچشمه مى‏ گرفت. به نظر من، ادعاى محققينى كه بابى‏ گرى را به عنوان يك جنبش دينى خود انگيخته و طبيعى و يك شورش مردمى مطرح مى‏ كنند و سر آغاز پيوند اين جنبش با استعمار انگليس را از زمان تبديل آن به دو فرقه ازلى و بهايى مى‏ دانند مبنائى‏  ندارد. دلايل متعددى در دست است كه بابى‏ گرى را از آغاز به عنوان يك حركت مشكوك و مرتبط با كانون هاى استعمارى جلوه مى‏ دهد. در اين باره در جلد هفتم كتاب زرسالاران به طور مفصل بحث كرده و مستندات و دلايل خود را عرضه خواهم كرد. در اينجا فقط اشاره مى‏ كنم به اهميت دوره اقامت على محمد شيرازى (باب) در بندر بوشهر. باب از 18 تا 21 سالگى در بوشهر به تجارت مشغول بود و سپس به كربلا رفت و شاگرد سيد كاظم رشتى، از سران شيخيه، شد و بعد از مرگ سيد كاظم رشتى ادعاهاى خود را شروع كرد. در سال هاى اقامت باب در بوشهر، اين بندر مركز مهم فعاليت كمپانى‏ هاى انگليسى و اروپايى و يهودى و پارسى بود. در آن زمان، مهم ترين كمپانى مستقر در اين بندر به خانواده يهودى ساسون تعلق داشت كه رهبر يهوديان بغدادى‏  بودند. بعدها، نقش يهوديان را در گسترش بابى‏ گرى و بهايى‏ گرى بسيار مهم مى‏ يابيم تا حدى كه مى‏ توانيم ادعا كنيم كه گسترش بابى‏ گرى و بهايى‏ گرى تنها با حمايت يك شبكه فعال يهودى‏  وابسته به خانواده ساسون امكان پذير بود. بابى‏ گرى و بهايى‏ گرى به بسيارى از نقاط ايران به وسيله يهوديان و جديد الاسلام هاى يهودى وارد شد و رشد كرد. شهر همدان، به عنوان يك‏ كانون مهم يهودى نشين، نمونه گويايى است. عجيب است كه محققين نسبت به دوره اقامت باب در بوشهر كاملا بى‏ اعتنا بوده اند. مثلا، ادوارد براون توجه فراوانى نسبت به دوران هاى مختلف زندگى باب مى‏ كند ولى درباره دوران اقامت او در بوشهر ساكت مى‏ ماند. در حالى كه قاعدتا براون بايد به اين دوره بيشتر توجه مى‏ كرد زيرا بندر بوشهر به عنوان محل تلاقى تجار اروپايى و ايرانى‏  مى‏ بايست به عنوان مهم ترين كانون آشنايى باب با غرب شناخته شود. ولى چون براون و ديگران قصد نداشتند بابى‏ گرى را متأثر از غرب جديد بدانند و تمايل داشتند سرچشمه هاى بومى و اسلامى آن را برجسته كنند، تأثير اين كانون را كاملا مسكوت گذاشتند.

به هر حال، مانكجى پس از استقرار در ايران نقش مهمى در تقويت بقاياى بابى‏ ها و گسترش بابى‏ گرى ايفا كرد و در دبيرخانه مفصل و فعال او كتب اعتقادى متعددى در ترويج بابى‏ گرى‏  تأليف شد. فهرست«گنجينه مانكجى»در كتابخانه موسسه كاما (بمبئى) نشان مى‏ دهد كه مانكجى در اين زمينه تا چه اندازه فعال بوده است. در دوران فعاليت مانكجى ميان او و فعالين يهودى و بابى ارتباطات گسترده برقرار بود و اينان با بمبئى، كه مركز نشر آثارشان محسوب مى‏ شد، روابط منظم داشتند. ميرزا ابوالفضل گلپايگانى، يكى از سران بابى‏ گرى و بهايى‏ گرى، در آن زمان منشى مانكجى بود. آقا عزيزاللّه، از يهوديان بهايى شده مشهد، هم با مانكجى و گلپايگانى ارتباط داشت. آقا عزيزاللّه همان كسى است كه بعدها ادوارد براون را با گلپايگانى آشنا كرد. پيوند مانكجى با بابى‏ ها و بهايى‏ ها در حدى است كه منابع بهايى از مانكجى به عنوان بهايى‏  ياد مى‏ كنند و مى‏ نويسند كه وى بعد از ملاقات با ميرزا حسينعلى نورى (بهاء) در بغداد به اين مذهب گرويده بود. بهاء هم در الواح خود به اين ملاقات با مانكجى اشاراتى دارد. اسنادى وجود دارد كه نشان مى‏ دهد دستگاه اطلاعاتى ناصرى از روابط پنهان مانكجى با بابى‏ ها تا حدودى‏  مطلع بوده و در مقاطعى، مانند توطئه ترور ناصرالدين شاه در سال 1300 ق. /1822 م، نسبت به آن حساس بوده است.

بخش مهمى از كارنامه مانكجى در ايران به تأسيس فراماسونرى اختصاص دارد. نقش مانكجى در اين ماجرا تاكنون مورد غفلت كامل بوده است و تمامى محققين اولين نهاد فراماسونرى ايران را، كه به«فراموشخانه»معروف است، با نام ميرزا ملكم خان مى‏ شناسند. نقش ملكم در فعاليت فراموشخانه مورد ترديد نيست ولى مسئله پيچيده تر است. طبق تحقيق اينجانب، در واقع، مانكجى نقش اصلى را در تأسيس فراموشخانه داشت و ملكم دستيار او بود.

به عبارت ديگر، همانطور كه در زمان انقلاب مشروطه سازمان فراماسونرى بيدارى ايران در پيرامون اردشير ريپورتر شكل گرفت، فراموشخانه هم در پيرامون مانكجى تكوين يافت. در اين باره در جلد هفتم كتاب زرسالاران به طور مفصل بحث خواهم كرد. توجه كنيم كه به طور رسمى‏  رئيس فراموشخانه، يا استاد اعظم، يكى از پسران فتحعلى شاه به نام جلال الدين ميرزا بود. ملكم در كنار برخى از رجال عصر ناصرى در اين انجمن مخفى عضويت داشت. ميرزا محمد تقى سپهر كاشى (لسان الملك) و رضا قلى خان هدايت هم عضو اين نهاد بودند.

محفل يا شبكه مانكجى اولين كانون جدى و متشكلى محسوب مى‏ شود كه ترويج باستان گرايى را در ايران آغاز كرد. يكى از اقدامات مانكجى تجديد چاپ و پخش كتاب دساتير در ايران در يك هزار نسخه بود. تا اين زمان دساتير در ايران چندان شناخته شده نبود و در واقع تأثير جدى آن از زمان مانكجى آغاز شد. جلال الدين ميرزا، استاد اعظم فراموشخانه، هم به عنوان يك‏ شاهزاده فرنگى مآب شناخته مى‏ شد و هم مروج سره نويسى و ناسيوناليسم ضد عربى بود. او كتابى نوشت به نام نامه خسروان كه شامل يك دوره تاريخ ايران باستان است. البته اين كتاب به نام او منتشر و معروف شد ولى نويسنده واقعى آن فردى است به نام شيخ على يزدى كه در سفارت انگليس سمت منشى‏ گرى داشت و در دستگاه انگليسى‏ ها در ايران فرد متنفذى بود.

رضاقلى خان هدايت، نياى خاندان هدايت و عضو ديگر فراموشخانه، هم تأليفات متعددى با روح باستان گرائى منتشر كرد. از مهمترين آثار او فرهنگ انجمن آراى ناصرى است. هدايت اين كتاب را به سفارش مانكجى نوشت و نام آن فرهنگ انجمن آراى هوشنگ بود. هوشنگ نامى است كه مانكجى بر خود نهاده و خويشتن را در ايران با اسامى چون«هوشنگ هاترياى كيانى»و«درويش فانى»معرفى مى‏ كرد. ولى بعدا ترجيح دادند كه اين فرهنگ را به ناصرالدين شاه منتسب كنند و لذا آن را فرهنگ انجمن آراى ناصر ناميدند. اين فرهنگ در سال 1288 ق. /1871 م. يعنى در اولين سال صدارت ميرزا حسين خان سپهسالار و اندكى بعد از فوت رضاقلى خان هدايت، با پول مانكجى چاپ شد. خود مانكجى نيز مقدمه اى بر اين كتاب نوشته است. اين فرهنگ سرشار از جعليات دساتيرى است و در كنار فرهنگ هاى دستكارى شده اى مانند برهان قاطع سهم بزرگى‏  در اشاعه باستان گرائى در ايران داشت. مثلا، با اقتباس از دساتير، فهرست مفصلى از پيامبران عجم ارائه كرده است. اين كتاب سرشار است از ارجاع به پارسيان و زرتشتيان و دساتير و دبستان المذاهب و غيره و در مقابل در آن مدخل هايى چون«اسلام»و«قرآن»وجود ندارد و آيات و شواهد قرآنى و احاديث به ندرت ديده مى‏ شود. روح اين فرهنگ كاملا غير اسلامى است به نحوى‏  كه آن را در كنار نامه خسروان بايد مهم ترين تلاش مانكجى براى ترويج باستان گرائى در ايران دانست. براى مثال، خانه كعبه را مقر يك پيامبر باستانى ايرانى به نام مه آباد معرفى مى‏ كند. نام آدم ابوالبشر را فارسى مى‏ داند و مدعى است كه گويا در زمان حمله اعراب به ايران به دستور عمر بن خطاب، خليفه مسلمانان، تمامى كتاب هاى باستانى ايران سوزانيده شدند.

منشيان و كارگزاران مانكجى نيز در زمينه اشاعه باستان گرائى بسيار فعال بودند. ميرزا ابوالفضل گلپايگانى، منشى مانكجى و از سران فرقه بهائى، از مروجين سره نويسى و باستان گرائى‏  بود و براى مثال در رساله اى تبار ميرزا حسينعلى نورى (بهاء) را به يزدگرد ساسانى رسانيده است. ميرزا محمد حسين خان ثريا و حاجى ميرزا حسن خوشنويس اصفهانى و ميرزا لطفعلى دانش و محمد اسماعيل خان زند هم در پيرامون اين محفل به سره نويسى اشتغال داشتند. محمد اسماعيل خان زند نويسنده كتابى است با همين مضمون به نام فرازستان. گلپايگانى مى‏ نويسد كه او نام خود را به هر مزديار تغيير داد و نژاد خويش را به«خسروان كيان رساند و در زنده كردن آيين آباديان و تازه نمودن روش نياكان كوشش بى‏ اندازه دارد. »البته بايد اين را هم عرض كنم كه بعدها گلپايگانى از مخالفان مانكجى شد و در نامه هاى خود مطالبى عليه او و باستان گرايان و سره نويسان بيان كرد.

محفل فرهنگى مانكجى با ميرزا فتحعلى آخوندزاده در تفليس نيز رابطه نزديك داشت در حدى كه آخوندزاده در مكاتباتش از رضاقلى خان هدايت با عناوينى چون«پدر بزگوار»و«پدر مغفور»ياد مى‏ كند. در اين زمان آخوندزاده سرهنگ ارتش روسيه و كارمند عالى رتبه دفتر نايب السلطنه تزار روسيه در قفقاز بود و به نظر من همان جايگاه مانكجى در حكومت هند بريتانيا را در دستگاه اطلاعاتى نايب السلطنه قفقاز داشت يعنى مسئول امور ايران بود.

چنان كه مى‏ دانيم، آخوندزاده از مروجين باستان گرايى، اسلام ستيزى و عرب ستيزى و تئورى استبداد شرقى در تاريخنگارى ايران بود و در اين زمينه تأثير بزرگى بر جاى نهاد. مثلا در نامه اى به جلال الدين ميرزا مى‏ نويسد: به اصطلاح اهل يوروپا اسم حقيقى پادشاه به كسى اطلاق مى‏ شود كه تابع قانون بوده، در فكر آبادى و آسايش وطن و در فكر تربيت و ترقى ملت باشد. در مملكت ايران، بعد از غلبه تازيان و زوال دولت پارسيان و فانى شدن پيمان فرهنگ و قوانين مهباديان سلطنت حقيقى نبوده است. در مدت تاريخ هجرى فرمانروايان اين مملكت كلا ديسپوت و شبيه حرامى باشيان بوده اند.

آخوندزاده بنيانگذار جريانى است كه تغيير الفبا را به عنوان راه توسعه و پيشرفت ممالك‏ اسلامى معرفى مى‏ كرد. او اين نظر را در عثمانى از طريق منيف پاشا و در ايران از طريق محفل مانكجى پيش مى‏ برد. منيف پاشا در زمان حكومت سپهسالار به مدت چهار سال سفير عثمانى‏  در ايران بود و در دوره مظفر الدين شاه نيز دو سال در اين سمت بود. او با مانكجى و آخوندزاده و ميرزا يوسف خان مستشار الدوله و ميرزا ملكم خان رابطه نزديك داشت.

چهارمين شاخه فعاليت مانكجى در ايران به اهل تصوف معطوف بود و لذا اعضاى محفل يا شبكه مانكجى با بعضى از سران اهل تصوف رابطه نزديك داشتند. مانكجى خود را درويش معرفى مى‏ كرد، «درويش فانى»لقب داشت و با سران برخى از طريقت هاى اهل تصوف از جمله رحمت عليشاه (حاج ميرزا كوچك شيرازى) معاشرت داشت. رضاقلى خان هدايت عضو طريقت نعمت اللهى بود و جالب است بدانيم كه وى در فرهنگ انجمن آراى ناصر نام«داريوش»را به معنى«درويش»دانسته است.

رابطه كانون هاى استعمارى با فرقه هاى دراويش سابقه تاريخى مفصل دارد. از دوران ايلخانان مغول، دسيسه گران يهودى كوشيدند تا از طريقت هاى اهل تصوف براى مقاصد خود استفاده كنند و تصوف يهودى معروف به كابالا (قباله) با همين هدف تدوين شد و بعدها شهرهاى‏  بيت المقدس (اورشليم) و دمشق به مراكز فعال استقرار يهوديان صوفى نما بدل گرديد. درباره طريقت كابالا و جايگاه بزرگ آن در پيدايش فرقه هاى دسيسه گر و رازآميز در كتاب زرسالاران بحث مفصل و مستندى عرضه كرده ام.

در قرون بعدى فعاليت جاسوسان غربى در لباس اهل تصوف ادامه داشت و اين روش فعاليت در قرن نوزدهم در سراسر سرزمين هاى اسلامى اوج گرفت. از جمله بايد به فرقه اى از اهل تصوف اشاره كنم كه در سال 1821 ميلادى در مشهد به وسيله يك يهودى به نام ملا محمد على‏  اشكپوتى تأسيس شد. اين گروه با صوفيان كرمان و مشهد و شيراز رابطه نزديك داشتند و مرشد آن ها ميرزا ابوالقاسم شيرازى معروف به ميرزاى سكوت بود. در قصص العلما آمده است كه زمانى‏  آخوند ملاعلى نورى، كه از فقها و حكما و عرفاى بزرگ عصر خود بود، به شيراز رفته بود و مردم به ديدن او مى‏ رفتند. ميرزا ابوالقاسم سكوت هم به محل اقامت آخوند رفت و خواست با ايشان ملاقات كند. آخوند ملاعلى نورى گفت اين مرد نجس و كافر است و از مجلس من بيرون رود. سكوت هم از خانه خارج شد. بعدها، وصال شيرازى و وقار شيرازى (پسر وصال) رابطه نزديكى با محفل مانكجى و خاندان نواب هندى داشتند. با تشكر فراوان از فرصتى كه در اختيار پژوهه قرار داديد و با اميد به اين كه بتوان موارد بسيار ديگرى را كه قابل طرح است در آينده در اختيار خوانندگان گرامى قرار داد.

 

● پي نوشت

 1 . مشخصات كامل كتاب اين است: ظهور و سقوط سلطنت پهلوى، در دو جلد؛ جلد اول خاطرات ارتشبد سابق حسين فردوست؛ در 708 صفحه؛ و جلد دوم: توضيحات و تعليقات با نام جستارهايى‏  از تاريخ معاصر ايران؛ در 730 صفحه؛ چاپ اول هر دو جلد در سال 1369؛ از انتشارات مؤسسه مطالعات و پژوهش هاى سياسى.

2 . زرسالاران يهودى و پارسى، استعمار بريتانيا در ايران؛ جلد اول: يهوديان و اليگارشى يهودى؛ جلد دوم؛ اليگارشى يهودى و پيدايش زرسالاران جهانى؛ اين دو جلد چاپ 1377؛ جلد سوم؛ آريستو كراسى و غرب جديد؛ جلد چهارم؛ نخستين تكاپوهاى فراماسونرى؛ دو جلد سه و چهار چاپ سال 1379؛ از انتشارات مؤسسه مطالعات و پژوهش هاى سياسى. 

+ نوشته شده در  87/07/22ساعت 17:17  توسط رفیع  | 

● لاويان و فرقه هاى شيطانى‏

اين خصوصيات اخلاقى همان است كه ما در فرهنگ اسلامى‏  به عنوان مختصات شيطانى مى‏ شناسيم. عملكرد شيطانى همين است.

نقش اسطوره هاى دينى و تاريخى در زر سالاران يهودى بسيار مؤثر است و فرهنگ جديد آن ها را شكل مى‏ دهد. يك نمونه همان اسطوره استر و مردخاى است كه عرض كردم. تقريبا مى‏ توان گفت تمام عملكردهايى را كه شيطانى مى‏ ناميم بر يك اسطوره مبتنى است و به وسيله آن توجيه مى‏ شود. در زمينه ترويج هرج و مرج جنسى، كه نمونه هايى را بيان كردم، در عهد عتيق موارد فراوان و عجيبى مى‏ توانيم پيدا كنيم و با توجه به اين كه اين متون به عنوان«كتاب مقدس» شناخته مى‏ شود طبعا اين موارد سرمشق قرار مى‏ گيرد. اين اسطوره هاى شيطانى از مهاجرت حضرت ابراهيم عليه السلام از وطن ايشان، شهر اور (واقع در جنوب بين النهرين) ، به مصر شروع مى‏ شود.

طبق مندرجات اين«كتاب مقدس»، زمانى كه ابراهيم و همسرش، سارا، به مصر مى‏ رسند براى‏  فرعون خبر مى‏ برند كه يك زن بسيار زيبا همراه ابراهيم است. و ابراهيم هم براى اين كه زيبايى‏  سارا برايش«خيريت شود»او را به عنوان خواهر خود معرفى مى‏ كند و از اين طريق صاحب ثروت فراوانى مى‏ شود كه منبع اوليه ثروت بنى‏ اسرائيل است. مطالبى كه عرض كردم عين فقرات«سفر پيدايش»است. از اين موارد بسيار زياد است. تعمق در اين موارد ثابت مى‏ كند كه افرادى نسبت به يكتا پرستى و دين حضرت موسى عليه السلام عناد عجيبى داشته اند و به دستكارى در اين متون پرداخته اند و اسطوره هاى شيطانى را وارد آن كرده اند. مى‏ دانيم كه طبق تعاليم عهد عتيق قبيله لاوى (لوى) در ميان بنى اسرائيل سمت كاهنى دارد و اصولا يك كتاب مخصوص آن ها نوشته شده به نام«سفر لاويان». امروزه برخى از محققين تاريخ اديان معتقدند كه اين طبقه لاويان در اصل مصرى بودند كه در ميان بنى اسرائيل نفوذ كردند و خاندان هاى كاهنان (لاويان) را ايجاد نمودند. يكى از دلايلى كه براى اثبات اين نظر اقامه مى‏ شود رواج نام هاى مصرى در ميان لاويان است.

اگر در تاريخ يهوديت تعمق كنيم، متوجه مى‏ شويم كه خاندان هاى لاوى (لوى) تا امروز نقش عجيبى داشته اند. شاخه اى از اين خاندان ها نام لوى يا لاوى را بر خود دارند و بعضى با نام كوهن يا كاهن و اسامى شبيه به اين شناخته مى‏ شوند. من در جريان تحقيقم به يك تاريخچه 800 ساله مدون براى خاندان لاوى رسيدم كه از قرن سيزدهم ميلادى در اسپانيا شروع مى‏ شود و تا امروز ادامه مى‏ يابد. اولين فرد سرشناس در اين تاريخچه تودروس ابولافى است كه رئيس و حاخام يهوديان كاستيل و ليون بود و يهوديان او را از خاندان سلطنتى يهود مى‏ دانستند. اين خانواده در طول قرون بعد نقش بسيار مهمى در جنگ هاى صليبى اسپانيا به سود حكمرانان شمال اسپانيا و عليه مسلمانان ايفا كرد و از همان قرن سيزدهم با فرقه شهسواران معبد رابطه نزديك داشت. و همين خاندان لاوى بود كه طريقت رازآميز تصوف يهودى به نام كابالا را ايجاد كرد. در كتاب زر سالاران به طور مشروح درباره طريقت كابالا و كاركردهاى سياسى و تأثيرات بزرگ آن بحث كرده ام و نشان داده ام كه از اين سرچشمه كاباليستى در طول قرون بعد فرقه هاى رازآميز و پنهان فراوانى بيرون آمده كه فراماسونرى يكى از آن هاست. در طى اين قرون اعضاى خاندان لاوى‏  (لوى) هميشه فرقه سازان بزرگى بوده اند. يك نمونه ناتان غزه اى است كه در قرن هفدهم ادعاى‏  پيامبرى مى‏ كرد و در ايجاد موج جديد الاسلامى شابتاى زوى و تأسيس فرقه دونمه بسيار مؤثر بود. ناتان از خانواده لوى بود و نظريه پرداز شابتاى زوى محسوب مى‏ شد. دونمه ها يهوديان جديد الاسلام بودند كه يك فرقه مخفى ايجاد كردند و نقش مهمى در فروپاشى دولت عثمانى و تأسيس جمهورى تركيه ايفا نمودند. ناتان غزه اى به پيروانش مى‏ گفت كه مسلمان شدن شابتاى‏  زوى يك مأموريت مسيحايى است مشابه با مأموريت جاسوسى كه به درون سپاه دشمن اعزام شده براى تسخير آن از درون. به اين دليل است كه منابع يهودى مكتب جديد الاسلامى شابتاى‏  زوى و ناتان غزه اى را«ارتداد رازگونه»مى‏ خوانند يعنى آنگونه ارتداد از دين يهود كه راز و رمزى‏  در آن نهفته است. كمال آتاتورك به يكى از خاندان هاى دونمه تعلق داشت. اين نقش فرقه سازى‏  امروز هم ادامه دارد. در سال هاى اخير فرقه اى به نام ساتانيست ها (شيطان پرستان) در غرب ايجاد شده و رشد كرده است و معبدى تأسيس كرده اند به نام«كليساى شيطان». بنيانگذار و رهبر اين فرقه يك يهودى از خاندان لوى به نام آنتون لاوى است.

در اين گونه فرقه ها مناسك جنسى جايگاه خاصى دارد. اين تهمت نيست، عين واقعيت است. منابع معتبر از رواج هرج و مرج جنسى و مناسك جنسى در فرقه دونمه سخن مى‏ گويند.

فرانكيست ها هم كاملا بى‏ پروا مناسك جنسى خود را اجرا مى‏ كردند. اين فرقه را يعقوب فرانك‏ تأسيس كرد و نقشى مشابه با فرقه دونمه در اروپاى شرقى و مركزى داشت. در كليساى شيطان آنتون لاوى نيز مناسك جنسى جايگاه خاصى دارد. اگر توجه كنيم مى‏ بينم همان مناسكى كه زمانى به طور مخفى به وسيله دونمه ها و فرانكيست ها و فرقه هاى مشابه انجام مى‏ شد، همان رقص‏ها و همان كارها، امروزه به وسيله كمپانى‏ هايى كه به وسيله زر سالاران يهودى ايجاد شده، از طريق گروه هايى مثل«متاليكا»در سطح عموم رواج داده مى‏ شود و توده وسيعى از جوانان را به خود جلب مى‏ كند. مى‏ دانيم كه گروه متاليكا رسما خود را شيطان پرست مى‏ داند.

 

● تأثيرپذيرى يهوديت از ساير فرهنگ ها

 در اينجا لازم است به يك نكته مهم اشاره كنم. فرايند تاريخ بشرى بسيار پيچيده و همه جانبه است. زمانى كه به نقش و جايگاه يهوديت در اين فرايند توجه مى‏ كنيم نبايد چنان در آن غرق شويم كه به مطلق گرايى برسيم. من در كتابم تلاش كرده ام كه از اين مطلق گرايى پرهيز كنم و تصويرى علمى از فرايند پيدايش كانون هاى استعمارى و نقش آن در ايران به دست بدهم. در اين فرايند يهوديت يك عامل البته مهم و مؤثر است زيرا به دلايلى كه مفصلا توضيح داده ام در بخش عمده تاريخ مسيحى، يعنى از زمان استقرار در بين النهرين در قرون اوليه ميلادى، به عنوان يك سازمان منسجم و متمركز جهان وطن عمل مى‏ كرده است. در كتاب زرسالاران يهوديان را به عنوان تنها نوع جامعه انسانى تعريف كرده ام كه از تمامى مختصات يك ملت برخوردار بود به جز اقامت در يك محدوده معين جغرافيايى و اين خلاء را با ايجاد هلاخه (شرع) و سازمان سياسى خاص خود پر كرده اند. علت دوام و بقا اين جامعه در طول تاريخ طولانى فوق همين دو عامل بوده است و جهانوطنى بودن اين جامعه به آن مختصاتى عطا مى‏ كرده كه تا دوران اخير در ساير جوامع يافت نمى‏ شد. در دنياى گذشته، كه جوامع انسانى به شدت در چارچوب هاى جغرافيايى محصور بودند، تنها يك جامعه وجود داشت كه چند زبانه بود، چند فرهنگى بود. همزمان در كانون هاى تمدنى مختلف زندگى مى‏ كرد و شاخه هاى آن در سراسر جهان با هم ارتباط منظم داشتند و از هم حمايت مى‏ كردند و از يك مركزيت واحد تبعيت مى‏ نمودند. اين قوم، يهوديان بودند و اين ويژگى به آن ها قدرت انعطاف و امكانات مادى و سياسى و فرهنگى فوق العاده اى مى‏ بخشيد. مركزيت جامعه جهانوطنى يهود از اقتدار سياسى و قضايى مشابه اقتدار يك دولت بر اتباع خود برخوردار بود و در بعضى جوامع اين اختيارات قضايى از طرف دولت هاى ميزبان به رسميت شناخته مى‏ شد.

معهذا، يهوديان در طول تاريخ از محيطهاى پيرامون خود تأثيرات فراوان گرفته اند. يعنى در آن مقاطع تاريخى كه يك تمدن به اوج خود رسيده، بر يهوديان نيز به شدت تأثير گذاشته است.

آبراهام گيگر و دكتر لئوپولد زونر، كه بنيانگذاران تحقيقات جديد علمى در يهوديت هستند، هر دو در آثارشان نشان داده اند كه دين و فرهنگ يهود محصول شرايط اجتماعى و متحول با تحولات اجتماعى و فرهنگى بوده است. دكتر زونز كتابى دارد درباره مواعظ يهودى و نشان مى‏ دهد كه يهوديان در طول تاريخ طبق شرايط زمانه آيين هاى خود را تغيير داده اند و كتابى‏  دارد درباره نام هاى يهودى و نشان مى‏ دهد كه يهوديان هميشه اسامى رايج در فرهنگ هاى‏  غالب زمان خود را جذب كرده اند. در دوران برترى فرهنگ اسلامى اسامى اسلامى در ميان يهوديان رواج يافت، در اسپانيا و پرتغال مسيحى اسامى اسپانيايى و پرتغالى و امروزه در اروپاى‏  جديد، اسامى اروپايى.

پيدايش تمدن اسلامى سبب يك تحول بسيار بزرگ در وضع يهوديان جهان شد و اين تأثير چنان عميق بود كه تا قرن چهاردهم ميلادى بسيارى از متون يهوديان به زبان عربى نوشته مى‏ شد نه عبرى. مثلا، يهودا هالوى، متفكر بزرگ يهودى قرن دوازدهم ميلادى، مهم ترين اثر خود به نام خزرى يا كتاب الحجه و الدليل فى نصرالدين الذليل را به عربى نوشته است. يا رساله يوسف بن وقار يهودى، از رهبران فرقه كابالا در قرن چهاردهم ميلادى، به نام المقاله الجمع بين الفلسفه و الشريعه، به عربى است نه عبرى. اين تأثير را در تصوف يهودى (كابالا) و در رواج گسترده اسامى اسلامى در ميان يهوديان مى‏ توان ديد.

تأثير بزرگ ديگر اسلام بر يهوديت پيدايش مذاهب قرائى است كه در قرن دوّم هجرى/هشتم ميلادى در بغداد ايجاد شد. همانطور كه عرض كردم، در آن زمان بغداد مركز يهوديان جهان بود. مذهب قرائى به وسيله عنان بن داوود تأسيس شد كه به خاندان هاى سران يهودى تعلق داشت.

قرائيون منكر تلمود و روايات شفاهى حاخام ها بودند و تنها منبع معتبر دينى خود را تورات مى‏ دانستند. عنان بن داوود از ابوحنيفه متأثر بود و برخى از نظريات خود را از اسلام گرفته است.

بعدا، مأمون عباسى مذهب قرائى را در كنار يهوديت حاخامى و تلمودى به رسميت شناخت. از اين زمان مبارزه سختى ميان قرائيون و يهوديان شروع شد و يهوديت حاخامى به شدت عليه قرائيون توطئه مى‏ كرد و در راه انهدام آن ها مى‏ كوشيد. در دورانى ايران مركز اصلى فعاليت قرائيون به شمار مى‏ رفت و در رأس اين مذهب فردى به نام بنيامين بن موسى نهاوندى قرار داشت. سپس، مذهب قرائى در عربستان و آسياى صغير رواج يافت و كار آن ها در سرزمين هاى‏  اسلامى و مسيحى شبه جزيره ايبرى هم بالا گرفت. در اندلس، يهودا هالوى و ابراهيم بن داوود رساله هاى معروف خود، خزرى و سفر قباله، را براى مقابله نظرى با قرائيون تدوين كردند. در كاستيل سران يهودى حكمرانان مسيحى را ترغيب كردند تا قرائيون را از اين سرزمين اخراج كنند و يوسف فريزوئل و تودروس ابولافى، وزراى قدرتمند يهودى شاهان مسيحى كاستيل، با بى‏ رحمى به سركوب قرائيون دست زدند. قرائيون به مصر پناه بردند و براى مدتى كار آن ها در اين سرزمين بالا گرفت. لذا، ابن ميمون، حاخام و فيلسوف نامدار يهودى، براى مبارزه با آن ها از اندلس به مصر مهاجرت كرد. سرانجام، به علت فشارهاى شديد حاخام هاى يهودى، پيروان اين مذهب به كريمه و ليتوانى پناه بردند و در سال 1863 شهروند روسيه شدند.

اوج گيرى تمدن مسيحى در شبه جزيره ايبرى نيز بر يهوديت تأثير فراوان نهاد و علاوه بر رواج نام هاى اسپانيايى و پرتغالى در ميان يهوديان سبب پيدايش موجى از گروش به مسيحيت در ميان آن ها شد. اين يهوديانى كه مسيحى مى‏ شدند با مارانوها فرق مى‏ كنند. آن ها در واقع و از سر صدق مسيحى مى‏ شدند در حالى كه مارانوها در خفا همچنان يهودى بودند. در منابع يهودى هم ميان اين دو گروه تفاوت قائل شده اند. مثلا، در دايرة المعارف يهود مارانوها در ذيل مدخل هايى‏  چون«مارانو»و«يهودى مخفى»معرفى شده اند ولى اين يهوديان واقعا مسيحى شده در ذيل مدخل«مرتدين». از معروف ترين اين مرتدين يهودى اسپانيا، يعنى يهوديانى كه واقعا مسيحى‏  شدند، بايد به آبنر برغشى و آلفونسو كارتاژنا اشاره كرد. آلفونسو در دستگاه كليسا مقام بالايى‏  يافت و در اواخر عمر اسقف شهر مهم برغش (بورگس) بود. جالب است بدانيم كه اسقف آلفونسو از مخالفان سرسخت ايجاد انگيزيسيون بود و با انتشار رساله هايى با آن مخالفت كرد ولى راه به جايى نبرد.

پيدايش تمدن جديد غرب در اواخر قرن هيجدهم و اوايل قرن نوزدهم نيز بر يهوديت تأثير عميق بر جاى نهاد و در ميان يهوديان بحرانى ايجاد كرد كه كم از بحران دوران پيدايش و گسترش مذهب قرائى نبود. اولين كسى كه اين موج را شروع كرد اسپينوزاى يهودى در نيمه قرن هفدهم بود كه در آثارش به شدت به اليگارشى يهودى حمله كرد. كار او به جايى رسيد كه از سوى‏  حاخام هاى آمستردام به اتهام ارتداد به مرگ محكوم شد ولى اسپينوزا توبه كرد و جان خود را نجات داد. از اين دوران است كه اولا، از درون جوامع بسته يهودى به تدريج افراد مستقل يهودى، يهوديانى كه پيوندهاى فردى و انسانى خويش را بر پيوندهاى قبيله اى-نژادى ترجيح مى‏ دادند، سر بر آوردند. دوم، اين فرآيند مكانيسم رهبرى جوامع يهودى را پيچيده تر كرد و زرسالاران يهودى را به سوى ابداع شيوه هاى جديد براى تداوم سلطه خود سوق داد. معهذا، اين فرآيند هيچ گاه به فروپاشى كامل نظام سنتى جوامع يهودى نينجاميد و تنها بخشى از يهوديان را به«شهروندان»فارغ از سلطه«دولت»غير رسمى يهود تبديل كرد در حاليكه بخش ديگر همچنان در چارچوب ساختار متمركز و پنهان سنتى خود باقى ماندند. از اين دوران است كه به تدريج شاهد شكايت برخى از يهوديان فرودست و فقير از ثروتمندان و رهبران جوامع خويش به دادگاه هاى كشورهاى محل استقرارشان در اروپا هستيم. بعد از اسپينوزا، بيشترين نقش را در اين موج استحاله فرهنگى در جامعه اروپايى موسس مندلسون، فيلسوف معروف يهودى قرن هيجدهم، داشت. اين موج در قرن نوزدهم به«جنبش هاسكالا»يا«روشنفكرى يهودى»معروف شد و«ماسكيليم ها»يا روشنگران يهودى اين نغمه جديد را ساز كردند كه يهوديت فقط يك دين است نه يك دولت يا ملت و آن ها شهروندان آزاد دولت هاى متبوع خود هستند. شعار اصلاح طلبان يهودى اين بود: «در خيابان انسان باش و در خانه يهودى»در نيمه اول قرن نوزدهم روابط اين روشنگران با اليگارشى يهودى بسيار تشنج آميز بود. براى مثال، در سال 1818 تعدادى از اين روشنگران يهودى در شهر هامبورگ موارد مربوط به ظهور مسيح و بازگشت به صهيون را از ادعيه يهوديان حذف كردند. اين اقدام با مخالفت شديد اكثريت جامعه يهودى‏  هامبورگ مواجه شد در حدى كه براى مدتى مراسم نيايش در كنيسه ها تحريم بود اين روشنفكران مستقل و اصطلاح طلب يهودى بعدها هسته اصلى يهوديان مخالف صهيونيسم را در كشورهاى غربى تشكيل دادند. سوسياليست هاى يهودى چون فرديناند لاسال و رزا لوكزامبورگ نيز در تداوم همين جنبش پيدا شدند. يكى ديگر از اين يهوديان معترض ياكوب برافمن است كه در 34 سالگى مسيحى شد و در سال 1860 كتاب دو جلدى مفصلى مشتمل بر اسناد درونى سازمان يهوديان روسيه (كاهال) منتشر كرد. اين اثر به كتاب كاهال معروف است و يكى از منابع مهم محققين براى آشنايى با ساختارهاى سرى جوامع يهودى در قرن نوزدهم و آداب و سنن آن ها به شمار مى‏ روند. اين كتاب، برخلاف پروتكل هاى بزرگان يهود، كه محققين عموما آن را جعلى مى‏ دانند، كاملا معتبر است و دايرة المعارف يهود نيز صحت اسناد مندرج در كتاب برافمن را تأييد مى‏ كند. برافمن در مقدمه اين كتاب مى‏ نويسد جوامع يهودى با حفظ ساختارهاى سرى درونى خويش، از طريق استقرار در سرزمين هاى مختلف، «دولتى در درون دولت»تشكيل مى‏ دهند با هدف استثمار سكنه آن سرزمين ها و سلطه بر آنان.

در مقابل«جنبش هاسكالا»با حمايت اليگارشى يهودى، جنبش ناسيوناليسم يهود سر بركشيد. مثلا، پرز اسمولنسكين در مقاله ها و كتاب هايش به مندلسون و«حلقه برلين»و به تمام كسانى كه يهوديت را صرفا يك دين مى‏ دانستند و«عنصر ملى»آن را انكار مى‏ كردند، سخت حمله مى‏ كرد. به اعتقاد اسمولنسكين، يهوديان يك ملت اند و خصايص ملى به طور عمده در فرهنگ آن ها تبلور يافته كه عمده ترين آن زبان عبرى و آرمان هاى مسيحايى است؛ و كسانى كه«روح ملى يهوديت»را انكار مى‏ كنند به مردم خود خيانت مى‏ كنند. در رأس اين جنبش خاندان روچيلد و مجموعه مقتدرى كه آن را«زرسالاران يهودى»مى‏ نامم، قرار داشت. اين اليگارشى بر پايه ميراث قوم يهود، شكل جديد از جهان وطنى يهودى را، در آميزش با آريستوكراسى‏  مستعمراتى دنياى غرب سازمان داد كه با ماجراى مرموز«پوگروم ها»جان گرفت و صهيونيسم جديد را آفريد. آنها ابتدا در سال 1860 سازمان«آليانس اسرائيلى»را در پاريس تأسيس كردند و در دهه 1870 سازمان هاى متعددى ايجاد نمودند و به كمك ثروت انبوه و نفوذ سياسى فراوان خود، ساختار سياسى متمركز و جهان وطن يهوديان را به شكل جديدى تداوم بخشيدند. اين تحولى است كه تاريخنگارى رسمى يهود از آن به عنوان«تجديد حيات ملى يهوديان»ياد مى‏ كند. شاخص اين«ناسيوناليسم يهود»احياى آرمان«بازگشت به صهيون»بود كه سازمان «آليانس اسرائيلى»و نشرياتى چون هاشه هار، به سردبيرى اسمولنسكين، و انديشمندانى چون موسس هس ترويج مى‏ كردند. مؤسس مونت فيوره، باجناق ناتان ماير روچيلد (زرسالار بزرگ يهودى و بنيانگذار بنياد روچيلد انگلستان) ، در اين تجديد سازمان يهوديان نقش بسيار مهمى‏  داشت.

+ نوشته شده در  87/07/22ساعت 17:15  توسط رفیع  | 

● اسطوره«دياسپورا»يا آوارگى‏

سومين اسطوره تاريخى كه انديشه و روانشناسى و فرهنگ سياسى يهوديت جديد را شكل مى‏ دهد، اسطوره دياسپورا است. يعنى مدعى‏ اند كه در سال 70 ميلادى رومى‏ ها معبد سليمان را به آتش كشيدند و يهوديان را از اورشليم و ايالت يهوديه بيرون كردند و به اين ترتيب دورانى‏  طولانى آغاز شد كه آن را«دياسپورا» (دوران تبعيد، پراكندگى و آوارگى) مى‏ نماند كه تا به امروز ادامه دارد. اين اسطوره نيز فاقد هرگونه پايه واقعى است و يك افسانه به كلى جعلى است. در كتاب زرسالاران درباره اين اسطوره نيز به طور مفصل بحث كرده ام و نشان داده ام كه دوران دياسپورا در واقع دوران تكوين و پيدايش يهوديت جديد است يعنى يهوديتى كه در زير رهبرى اليگارشى‏  حاخامى و بر اساس فقه تلمودى به عنوان يك سازمان جهانوطنى عمل مى‏ كند. برخى محققين معتبر يهودى، مثل الن ميلر حاخام آمريكايى، همين نظر را دارند و پيدايش پديده اى به نام«قوم يهود»را از اواخر قرن اوّل ميلادى و در پيوند با ظهور حاخاميم و فقه حاخامى مى‏ دانند كه بعدا در تلمود مدوّن شد.

پديده اى كه در كتاب زرسالاران آن را انقلاب مسيحيت ناميده ام، تأثيرات عظيمى بر سرنوشت جهان و از جمله يهوديت داشت. در زمان ظهور عيسى مسيح عليه السلام اشرافيت يهود و روحانيون يهودى، كه به دو گروه صدوقيون (كاهنان) و فريسيون تقسيم مى‏ شدند، پيوند نزديكى‏  با كانون هاى حاكم بر امپراتورى روم داشتند. از سال 63 پيش از ميلاد و سلطه امپراتورى روم بر سرزمين يهوديه، در ميان اشراف يهودى يك گروه به شدت رومى‏ گرا ايجاد شد كه حتى نام هاى‏  رومى بر خود مى‏ گذاشتند. آن ها به دليل پيوند با جوليوس سزار به قدرت رسيدند و بعدها در جنگ هاى ايران اشكانى با روم خدمات اطلاعاتى و نظامى فراوانى به رومى‏ ها كردند و به اين ترتيب به يكى از كانون هاى مقتدر سياسى در روم تبديل شدند. مقتدرترين اين اشراف يهودى‏  رومى گرا هيرود است كه از طرف امپراتورى روم به عنوان شاه يهوديه منصوب شد. در زمان ظهور عيسى مسيح عليه السلام سه پسر هيرود بر سرزمين يهوديه حكومت مى‏ كردند. مردمى كه به مسيح گرويدند بيگانه نبودند بلكه همان مردم منطقه بودند كه از تبار قبايل بنى اسرائيل به شمار مى‏ رفتند و قبل از ظهور مسيح شاهد موجى گسترده از گرايش به يكتا پرستى موسوى و عصيان عليه روحانيون يهودى در ميان آن ها هستيم. بايد اضافه كنم كه همين مردم بودند كه بعدها به اسلام گرويدند. آزمايش هاى ژنتيكى كه اخيرا بر روى يهوديان و مسلمانان فلسطين مشتركا به وسيله دانشگاه عبرى اورشليم و يونيورسيتى كالج لندن انجام شده، ثابت مى‏ كند كه هر دو گروه خويشاوند هستند. به عبارت ديگر، بسيارى از مسلمانان كنونى فلسطين از نظر نژادى عرب نيستند بلكه ادامه همان قبايل بنى اسرائيل هستند.

خاندان سلطنتى هيرود و اشراف و روحانيون يهودى (هم صدوقيون و هم فريسيون) با قساوت شديد به سركوب مسيحيان اوليه دست زدند در حدى كه شدت عمل آن ها با اعتراض‏ دولت روم مواجه شد. چنان كه مى‏ دانيم، طبق روايت مسيحيان، عيسى مسيح عليه السلام با توطئه اشراف و كاهنان يهودى مصلوب شد و مدتى بعد برادر او به نام يعقوب به دست يك كاهن عالى رتبه يهودى به قتل رسيد. يعنى، عيسى ابتدا در شوراى عالى سنهدرين، كه مهم ترين مجمع داورى يهوديان است، محاكمه و به مرگ از طريق مصلوب شدن محكوم شد و سپس روحانيون يهودى با اصرار حكم مرگ او را از پانتيوس پيليت، فراماندار رومى منطقه، گرفتند.

برخى محققين معتقدند كه يهودا اسخريوطى در ميان حواريون عيسى مسيح عليه السلام يك شخصيت نمادين است به معنى يهودى كريه. يعنى او نمادى است از يهوديانى كه با مسيحيت مقابله خونين كردند. چنان كه گفتم، يهوديان تا اواخر قرن نوزدهم ميلادى در اروپا خود را يهودى‏  نمى‏ خواندند بلكه عبرانى يا اسرائيلى مى‏ ناميدند زيرا اين نام در ميان مردم اروپا به شدت منفور بود. ولى از اواخر قرن نوزدهم يهوديان اروپا با تعمد عجيبى شروع كردند به استفاده از نام يهودى.

33 سال پس از ماجراى مصلوب كردن عيسى مسيح عليه السلام موجى از انقلاب سراسر سرزمين كنونى فلسطين را فراگرفت و اين موج در سال هاى 66 تا 73 ميلادى بار ديگر شعله ور شد. در جريان اين انقلاب، در سال 70 ميلادى شهر بيت المقدس به تصرف مردم درآمد و اشراف و روحانيون يهودى به تشكيل ارتش هاى خصوصى دست زدند و در كنار لژيون رومى به قتل عام مردم پرداختند. گروهى از مردم به معبد سليمان پناه بردند و در جريان جنگ آن ها با مهاجمين رومى و متحدين يهودى ايشان معبد سليمان تصادفا به آتش كشيده شد. اين گزارشى است كه فلاويوس جوزفوس، مورخ سرشناس يهودى، در تاريخ خود به نام جنگ هاى يهوديان به دست داده است. كتاب جوزفوس يكى از مهم ترين منابع تاريخ آن عصر است و متن كامل آن بر روى‏  اينترنت موجود است و كسانى كه علاقمند باشند مى‏ توانند مراجعه كنند. يك دليل مهم بر اين كه خود سران يهودى در تخريب و سوختن معبد سليمان نقش داشتند اين است كه در جريان اين جنگ هاى خيابانى شمعون بن جماليل، رئيس شوراى سنهدرين، به همراه ايشمائيل (اسماعيل) بن اليشا، حاخام بزرگ ديگر يهودى، به دست مردم كشته شدند.

آتش سوزى فوق و تخريب معبد سليمان آغاز دياسپورا نيست. يعنى در سال 70 ميلادى‏  اشراف و روحانيون يهودى از سرزمين يهوديه مهاجرت نكردند. در كتاب زرسالاران نشان داده ام كه تا حدود سه قرن و نيم پس از ماجراى تخريب معبد سليمان مركز يهوديان همچنان در فلسطين بود و آن ها به تدريج و براى كسب و كار و تجارت به بين النهرين مهاجرت كردند. در سال 193 ميلادى يهودا ناسى رياست يهوديان را به دست گرفت و حدود 50 سال با قدرت فراوان بر ايشان حكومت كرد. اين يهودا ناسى شخصيت بسيار مهمى است و در واقع بنيانگذار يهوديت جديد به شمار مى‏ رود. او با خاندان رومى سوروس رابطه نزديك داشت و يكى از رجال سياسى‏  مقتدر و از ثروتمندان بزرگ امپراتورى روم به شمار مى‏ رفت. و همو بود كه با تدوين اولين مجموعه فقهى يهودى به نام ميشنا بنيان يهوديت جديد را ريخت. ادامه كار بر روى ميشنا به تدوين تلمود انجاميد. حتى در نيمه دوّم قرن چهارم ميلادى ژوليان، امپراتور وقت روم، چنان رابطه نزديكى با اشراف يهودى داشت كه در ميان مسيحيان به«ژوليان مرتد»معروف شد.

سرانجام، در اوايل قرن پنجم ميلادى اليگارشى يهودى شوراى سنهدرين و مركز فعاليت خود را به طور كامل در بين النهرين قرار داد و اين اقدام كاملا ارادى و طبيعى و به خاطر منافع مالى و تجارى و سياسى بود. يعنى در طول اين چهار قرن هيچ گاه مسئله اى به نام اخراج اجبارى‏  يهوديان از بيت المقدس و سرزمين فلسطين وجود نداشت.

عجيب است كه در اين دوران طولانى يهوديان هيچ تلاشى براى بازسازى معبد سليمان نكردند. در حالى كه مثلا در دوران اقتدار يهودا ناسى مى‏ توانستند اين كار را بكنند. و عجيب است كه در دوران بيزانسى هم نه مسيحيان و نه يهوديان به بازسازى اين معبد دست نزدند و تنها بعدها، پس از فتح بيت المقدس به وسيله سپاه مسلمانان در زمان خليفه عمر در ربيع الثانى سال 16 هجرى/637 ميلادى بود كه مسلمانان در جوار محل معبد، مسجد الاقصى (قدس شريف) را ساختند و در اواخر قرن هفتم ميلادى عبدالملك مروان، خليفه اموى، اين بنا را كامل كرد.

مورخين در اين ترديد ندارند كه مسلمانان بدون خونريزى و تخريب وارد بيت المقدس شدند. در اين زمان محل معبد سليمان تلى از خاك بود.

جالب است بدانيم كه عمر در جريان لشگركشى به سوريه قصد فتح منطقه فلسطين را نداشت ولى يهوديان شام و فلسطين او را به اين كار ترغيب كردند و به او در تصرف شهرهاى‏  منطقه يارى رسانيدند. در جريان فتح بيت المقدس يا قبل از آن يكى از حاخام هاى سرشناس يمن معروف به كعب الاحبار اسلام آورد و به يكى از مشاوران عمر و سپس عثمان بدل شد. بعدها، كعب الاحبار و كعب الاحبارها تأثيرات بسيار مخربى بر اسلام بر جاى نهادند. كعب الاحبار در اواخر عمر از مدينه به شام رفت و در دربار معاويه مقيم شد و در سال 35 هجرى در دمشق فوت كرد.

طبق روايت طبرى و ابن اعثم كوفى، عمر دستور داد در محل عبادتگاهى كه در جنب محل معبد سليمان بود مسجد بسازند و سپس به ديدن محل معبد رفت. ديد كه محل معبد به تلى از خاك تبديل شده. با قباى خود مقدارى از خاك را برداشت و مردم را ترغيب كرد كه همين كار را بكنند و رومى‏ ها و مردم بيت المقدس را شماتت كرد كه خانه خدا را به خاكدان تبديل كرده اند.

سپس، تا آنجايى كه مقدور بود بقاياى بناى معبد را از زير خاك خارج كردند. حالا يهودى‏ هاى‏  افراطى ادعا مى‏ كنند كه معبد سليمان در زيربناى كنونى مسجد الاقصى واقع است و مى‏ خواهند با تخريب مكانى كه يهوديان و مسيحيان حدود شش قرن به آن بى‏ اعتنا بودند و مسلمانان طى‏  1400 سال احترام و تقدس آن را حفظ كردند معبد سوم را بر پا كنند. (معبد اوّل گويا در جريان لشگركشى بخت النصر تخريب شد و معبد دوّم در سال 70 ميلادى. ) نكته مهمى را نيز بايد عرض كنم: در كاوش هاى باستان شناسى در محل كنونى‏  مسجد الاقصى هيچ اثرى از معبد سليمان متعلق به قبل از سال 520 پيش از ميلاد به دست نيامده است. به عبارت ديگر، قديمى‏ ترين بقاياى معبد سليمان متعلق به دوران داريوش اوّل هخامنشى است. بخش عمده بقاياى اين معبد، از جمله ديوار معروف به«ديوار براق»، «ديوار قديمى»يا«ديوار گريه» (حايط المبكى) ، متعلق به زمان هيرود، شاه يهود، است كه در حوالى سال 37 پيش از ميلاد ساخته شده و بنايى كه يهوديان آن را«برج داوود»مى‏ خوانند بسيار جديدتر از زمان داوود است و در قرن دوّم پيش از ميلاد و در زمان دولت حشمونى ساخته شده است.

به عبارت ديگر، داده هاى باستان شناسى به هيچ وجه ثابت نمى‏ كند كه در قرن دهم پيش از ميلاد و در زمان سليمان در اين مكان معبدى احداث شده باشد آن هم با آن عظمت و شكوهى كه در عهد عتيق توصيف شده است.

يهوديان از قرن دوّم ميلادى در حواشى رودهاى دجله و فرات قلعه هاى يهودى نشين ايجاد كرده بودند كه مهم ترين آن ها نهر دعا و سورا و فم البداه بود. اين قلعه ها يا شهرها هم مراكز تجارى‏  و مالى يهوديان بود و هم مراكز علمى آن ها و نتيجه فعاليت حوزه هاى علميه مستقر در همين مراكز بود كه در قرن پنجم ميلادى به تدوين تلمود انجاميد. بعد از اين كه شهر بغداد ايجاد شد و اين شهر به مركز سياسى و اقتصادى دنياى متمدن آن زمان تبديل شد، يهوديان نيز قلعه هاى‏  فوق را تخليه كردند و مركز خود را به اين شهر منتقل نمودند. از اين پس بغداد به مركز يهوديان جهان و محل استقرار رهبران يهودى تبديل شد كه بر جوامع يهودى سراسر جهان نظارت داشتند. مثلا، مكاتباتى از سعديه گائون، حاخام بزرگ يهوديان بغداد در قرن دهم ميلادى، در دست است كه نشان مى‏ دهد او به رؤساى جوامع يهودى اندلس و آلمان امر و نهى مى‏ كرد. يا شموئيل نقيد، وزير مقتدر يهودى دولت اسلامى غرناطه (اندلس) در قرن يازدهم ميلادى، خود را تابع حزقيا بن داوود، رئيس يهوديان جهان كه ساكن بغداد بود، مى‏ دانست.

 

● اسطوره انكيزيسيون

 چهارمين اسطوره تاريخى، كشتار يهوديان شبه جزيره ايبرى به وسيله انكيزيسيون يا دستگاه تفتيش عقايد كليسا است كه به مهاجرت انبوه آن ها از شبه جزيره ايبرى در اواخر قرن پانزدهم و نيمه اوّل قرن شانزدهم ميلادى و پراكنده شدن ايشان در ساير نقاط جهان انجاميد. در جريان تحقيق خود متوجه شدم كه اين ماجرا نيز تحريف آشكار تاريخ و دروغى بسيار بزرگ است.

در كتاب زرسالاران به طور مشروح و مستند نشان داده ام كه اليگارشى يهودى از شروع موج جنگ هاى صليبى عليه دولت هاى مسلمان شبه جزيره ايبرى به عنوان شريك حكام مسيحى‏  شمال اسپانيا عمل مى‏ كرد و از اين غارتگرى‏ ها سهم و سود مى‏ برد. و آن ها از همان زمان، بدون اين كه اجبارى در كار باشد، صرفا براى دستيابى به مقامات عالى حكومتى و مناصب دولتى و مالى و انباشت ثروت بيشتر به ظاهر مسيحى مى‏ شدند. اين موج مسيحى شدن ظاهرى موجب پيدايش گروه كثيرى از يهوديان مخفى شد كه به مارانوها موسوم اند. اين مارانوها خاندان هاى‏  گسترده اى را ايجاد كردند كه از قرن شانزدهم نقش بسيار بزرگى در تحريكات استعمارى ايفا كردند و تا به امروز پا بر جا مى‏ باشند. خاندان مندس يك نمونه مهم است كه در مجلدات مختلف كتاب زرسالاران درباره آن به طور مشروح توضيح داده ام. اين خاندان در قرن شانزدهم نقش بسيار بزرگى در اقتصاد اروپا و عثمانى داشت و در ايجاد جنگ هاى ايران و عثمانى بسيار مؤثر بود.

خاندان ملامد نمونه جالبى است كه اين تسلسل و پيوستگى عجيب را نشان مى‏ دهد. اولين فرد شناخته شده اين خاندان مه ير ملامد است كه داماد آبراهام سنيور بود. آبراهام سنيور حاخام يهوديان كاستيل و مشاور و كارگزار مالى ايزابل، ملكه كاستيل، بود. او همان كسى است كه هزينه لشگركشى به غرناطه و انهدام آخرين دولت اسلامى اندلس را تأمين كرد و سپس به همراه ساير يهوديان دربار ايزابل هزينه سفر كريستف كلمب را فراهم آورد. بعد از مرگ آبراهام سنيور، ملامد جانشين او و منشى ملكه ايزابل شد. سنيور و ملامد طى مراسم باشكوهى با حضور ايزابل و شوهرش فرديناند مسيحى شدند و نام خانوادگى كورونل را بر خود نهادند. در قرون بعد اعضاى‏  خاندان ملامد در بسيارى از نقاط جهان از جمله در ايران پراكنده شدند. در قرن هيجدهم سليمان تاو ملامد حاخام يهوديان مشهد بود. در نيمه اوّل قرن بيستم حاخام رهاميم ملامد رئيس يهوديان شيراز بود و بعد از او پسرش به نام عزرا ملامد يكى از حاخام هاى بزرگ دولت اسرائيل شد. ليوملامد از تجار و صرافان بزرگ شيكاگو بود. برنارد ملامد از نويسندگان سرشناس آمريكايى است كه به علت نگارش مطالب جنسى و غير اخلاقى شهرت فراوان دارد. امروزه زلمان ملامد و رهاميم ملامد كوهن از حاخام هاى سرشناس اسرائيل هستند و جالب تر اين كه ليونيد ملامد از گردانندگان صنايع اتمى روسيه است! تاريخنگارى يهود و تاريخنگارى رسمى غرب ادعا مى‏ كند كه دستگاه انكيزيسيون در شبه جزيره ايبرى براى مقابله با اين مارانوها و براى ممانعت از سلطه يهوديان مخفى بر جوامع مسيحى ايجاد شد. در كتاب زرسالاران ثابت كرده ام كه برعكس اين يهوديان به ظاهر مسيحى‏  (مارانوها) بودند كه با تحريكات خود كليساى رم را به ايجاد دستگاه انكيزيسيون واداشتند. طرّاح و معمار فكرى انكيزيسيون يك كشيش يهودى الاصل به نام آلفونسو اسپينا بود كه با همدستى‏  آلفونسو اوروپزا، رئيس طريقت سن جروم كه او هم يهودى الاصل بود، فعاليت شديدى را عليه مسلمانان شهر مادريد شروع كرد. (در آن زمان اكثر سكنه مادريد مسلمان بودند. ) و بالاخره در اثر فعاليت اين دو نفر و ساير يهوديان مقتدرى كه دربار ايزابل و فرديناند را در كنترل كامل خود داشتند، پاپ سيكستوس چهارم در نوامبر 1478 ميلادى مجوز تأسيس محكمه تفتيش عقايد را صادر كرد. هدف ريشه كن كردن كامل اسلام از شبه جزيره ايبرى بود. جالب تر اين است كه سيكستوس چهارم از جمله پاپ هايى است كه با يهوديان رابطه حسنه داشت. پس از صدور فرمان پاپ، در سال 1486 آلفونسو دلا كاوالريا، از خاندان يهودى لاوى (لوى) و وزير مقتدر فرديناند، محكمه تفتيش عقايد را در بارسلونا برپا كرد. از آن پس، انكيزيسيون يك نهاد رسمى‏  كليسايى تلقى مى‏ شد كه مشروعيت خود را از پاپ مى‏ گرفت و بدنامى آن نيز به نام كليساى رم تمام مى‏ شد ولى در عمل در خدمت اهداف غارتگرانه بود. توماس توركويه مدا، دادستان كل انكيزيسيون در سراسر اسپانيا و ديه گودزا، دادستان بعدى، هر دو يهودى الاصل بودند. بعدا كاردينال فرانسيسكو خيمنس دادستان كل انكيزيسيون شد. او قبلا اسقف طليطله بود و بعد از فتح غرناطه اسلامى به عنوان حكمران اين شهر منصوب شد و كتاب سوزان و كشتار بزرگى به راه انداخت. در قرن شانزدهم ميلادى اعضاى خاندان خيمنس از شركاى خاندان مارانوى مندس در تجارت جهانى ادويه بودند و امروزه اعضاى اين خاندان در انگلستان حضور دارند و به عنوان يهودى شناخته مى‏ شوند.

بنابراين، داستان مهاجرت يهوديان اسپانيا و پرتغال در اواخر سده پانزدهم و سده شانزدهم ميلادى نيز از جنس مهاجرت داوطلبانه آن ها از بيت المقدس در قرون اوليه مسيحى است كه بعدها افسانه ها ساختند و آن را تبعيد اجبارى وانمود كردند. در واقع اين يك موج داوطلبانه و براى مشاركت فعال در تكاپوهاى استعمارى و تجارى قرن شانزدهم بود. منابع معتبر تعداد اين مهاجرين را يك صد هزار نفر مى‏ دانند كه نيمى به سرزمين هاى اسلامى، به ويژه عثمانى و شمال آفريقا، و نيمى به سرزمين هاى اروپايى رفتند. اين مهاجرت يكجا نبود و در يك فاصله يكصد ساله صورت گرفت. در كتاب زرسالاران نشان داده ام كه انتساب اين مهاجرت به دستگاه تفتيش عقايد و«ستم دينى»كاملا بى‏ پايه است؛ زيرا كمى بعد اين يهوديان را در صفوف شكارچيان برده در غرب آفريقا و تجار برده در شمال آفريقا، «پلانتوكرات»هاى جزاير هند غربى و بنيانگذاران ايالات متحده آمريكا، غارتگران هند و خاور دور، پايگاه هاى بومى اليگارشى مستعمراتى اروپا در سرزمين هاى اسلامى، و صرافان و تجار آمستردام و آنتورپ و لندن مى‏ يابيم و در پيوند با حكمرانان مسيحى اروپاى غربى. جابجايى جمعيتى كانون هاى يهودى از نيمه دوّم سده پانزدهم تا پايان سده هجدهم زيرساخت اقتدار مالى يهوديان در سده نوزدهم و شالوده هاى‏  نقش مهم آنان را در پيدايش نظام جديد سرمايه دارى فراهم آورد. مورخين دانشگاه عبرى‏  اورشليم اين جابجايى جمعيتى را«تداركى براى صعود نقش يهوديان در تكاپوى اقتصادى عصر جديد»مى‏ دانند. در واقع چنين است. اگر كانون هاى بسته و منسجم يهودى در مراكز اصلى‏  تجارت جهانى سده هاى شانزدهم و هفدهم مستقر نمى‏ شد و اگر با حفظ پيوندهاى ميان خود يك شبكه بين المللى كارا و منسجم را پديد نمى‏ ساخت، يهوديان هيچگاه نمى‏ توانستند به جايگاه امروزين دست يابند.

+ نوشته شده در  87/07/22ساعت 17:14  توسط رفیع  | 

 ● اسطوره پوگروم ها

 پنجمين اسطوره اى كه فرهنگ و روانشناسى سياسى يهوديت جديد را شكل مى‏ دهد اسطوره پوگروم ها است. پوگروم واژه روسى است به معنى حمله و كشتار گروهى به وسيله گروه ديگر. از سال 1881 ميلادى در روسيه و شرق اروپا حوادث مرموزى شروع شد كه راز آن تاكنون روشن نشده است. گروهى از درون جنگل ها، بخصوص در سرزمين اوكرائين، به يهوديان حمله مى‏ كردند، آن ها را مى‏ كشتند و سپس ناپديد مى‏ شدند و تلاش دولت روسيه براى كشف عاملين اين جنايت ها نيز به جايى نرسيد. برخى از مورخين يهودى معاصر اين قتل ها را به گروه هاى انقلابى نارودنيك‏ منسوب مى‏ كنند كه درست نيست. استناد آنها تنها به يك اعلاميه از سازمان«نارودنايا وليا» (اراده خلق) است كه در آن دهقانان روسيه را به قيام عليه«استثمارگران يهودى و تزار اشراف» فراخوانده بود. به هر حال، بلافاصله تبليغات بسيار گسترده اى در رسانه هاى اروپاى غربى و آمريكا درباره اين كشتارها شروع شد و شاخ و برگ هاى فراوانى به آن داده شد و موجى از همدردى عمومى به سود«مظلوميت يهوديان»ايجاد كرد. اين موجب چنان قوى بود كه حتى‏  نويسنده آزاده اى چون ويكتور هوگو را فريب داد و او طى عريضه اى به دولت روسيه خواستار «عدالت و شفقت»در حق يهوديان شد. در تبليغات آن زمان و در تاريخنگارى كنونى يهود وانمود مى‏ شود كه اين كشتارها را اعمال حكومت تزارى انجام مى‏ دادند. سندى براى اثبات اين ادعا وجود ندارد و قراين نيز چيز ديگرى را نشان مى‏ دهد. يك اصل روشن است، و مورخين دانشگاه عبرى اورشليم نيز تأييد مى‏ كنند، كه اين حوادث را يك كانون مركزى و سازمان يافته و پنهان هدايت مى‏ كرده است. قبلا حكومت نيكلاى اول را در روسيه سراغ داريم كه با اليگارشى يهودى‏  ميانه اى نداشت ولى چنين حوادثى در آن زمان اتفاق نيفتاد. برعكس، اين قتل ها درست در زمانى اتفاق افتاد كه سرمايه داران بزرگ يهودى، مانند خانواده هاى گوينزبرگ و پولياكف، طى‏  دهه 1870 نفوذ فراوانى در روسيه پيدا كرده بودند. اين حوادث زمانى رخ داد كه بدهى دولت روسيه به خاندان يهودى روچيلد به مبلغ 69 ميليون پوند استرلينگ رسيده بود. اين مبلغ در قرن نوزدهم بسيار هنگفت بود و برابر با ميلياردها پوند امروز است. به هر حال، هم اصل ماجراى‏  «پوگروم ها»بسيار مرموز است و هم درباره ابعاد آن بسيار اغراق شده و مى‏ شود. تعداد اين «پوگروم ها»زياد نبود و اصلا اهميتى نداشت كه به خاطر آن ميليون ها نفر يهودى از زندگى در منطقه اى كه دويست-سيصد سال در آن حضور داشتند، چشم بپوشند و راهى سرزمين هاى‏  جديد شوند. قطعا، پوگروم ها نمى‏ توانست علت مهاجرتى چنين وسيع باشد. بى‏ شك، در پشت اين حادثه سازمان مخفى نيرومندى قرار داشت كه طبق يك برنامه دقيق و با اهداف معين، يهوديان شرق اروپا را به سوى مهاجرت به غرب هدايت مى‏ كرد.

در اين دوران بيش از چهار ميليون نفر يهودى در روسيه و شرق اروپا سكونت داشتند. توجه كنيم كه اين يهوديان سكنه بومى نبودند بلكه به طور عمده در قرن شانزدهم به اروپاى شرقى و به خصوص به لهستان مهاجرت كرده بودند و اين مهاجرت بخشى از پروژه ايجاد شبكه بين المللى‏  را تشكيل مى‏ داد كه با مهاجرت از شبه جزيره ايبرى شكل گرفت. آن ها در زمانى به اين منطقه رفتند كه شرق اروپا اهميت فراوان داشت و انبار آذوقه اروپا محسوب مى‏ شد. اين يهوديان مباشرين املاك اشراف لهستان و اوكرائين شدند و شريان حيات اقتصادى منطقه را به دست گرفتند و تا آنجا قدرت يافتند كه در اواخر قرن نوزدهم مالك حدود يك ميليون و چهارصد هزار هكتار از اراضى مرغوب كشاورزى شرق اروپا بودند. آنها صرافان منطقه نيز بودند و شبكه وسيعى‏  از ميخانه ها و ميهمان خانه ها را در تملك داشتند. تاريخ و ادبيات شرق اروپا سرشار است از وقايع و داستان هايى درباره فجايع و ستم مباشرين و صرافان يهودى عليه مردم اين مناطق. عجيب اينجاست كه«پوگروم ها»و موج مهاجرت بعد از آن، درست در زمانى اتفاق افتاد كه تحولات اقتصادى شرق اروپا به سود يهوديان نبود. شورش هاى اشراف لهستان عليه روسيه سبب شده بود كه بسيارى از آن ها بگريزند و املاك‏شان مصادره يا مخروبه شود و مباشرين يهودى‏  جايگاه سابق را در كشاورزى منطقه از دست بدهند. دولت روسيه محدوديت هاى شديد در راه فعاليت ميخانه دارها و فروش مشروبات الكلى وضع كرده بود. آزادى سرف ها، يعنى تبديل دهقانان از برده به رعيت نسبتا آزاد، سبب شده بود كه يك قشر جديد مرفه در ميان دهقانان ايجاد شود كه در فعاليت هاى پولى و تجارى شاغل شدند و صرافان يهودى را از روستاها بيرون راندند. تمام اين عوامل سبب شده بود كه يهوديان از نظر اقتصادى به ركود برسند و امكانات گذشته را براى تكاثر ثروت نداشته باشند. لذا، آن ها به دنبال بهانه اى بودند كه شرق اروپا را تخليه كنند و به سرزمين هاى از نظر اقتصادى شكوفا، به خصوص ايالات متحده آمريكا، بروند. طبعا اين مهاجرت انبوه ميليونى در شرايط عادى امكان نداشت و براى تحقق آن به همدلى افكار عمومى و دولت هاى غرب اروپا و ايالات متحده آمريكا نياز بود وگرنه اين انتقال عظيم جمعيتى واكنش شديد مردم بومى را بر مى‏ انگيخت. بنابراين، بايد فضاى تبليغاتى مناسبى ايجاد مى‏ شد تا دولت هاى اروپاى غربى و آمريكا و مردم اين كشورها مهاجرت عظيم فوق را بپذيرند. «پوگروم ها» و تبليغات و مظلوم نمايى‏ هاى بعد از آن بهانه لازم براى اين مهاجرت بود.

بلافاصله پس از اين حوادث و زمينه سازى‏ هاى سياسى و تبليغاتى، زرسالاران بزرگ يهودى، مانند بارون هرش و روچيلدها، مذاكره با مقامات روسيه را آغاز كردند. بارون هرش با دولت روسيه به توافق رسيد كه ظرف 25 سال ترتيب مهاجرت چهار ميليون يهودى را بدهد و بر اساس اين توافق با سرمايه دو ميليون پوند سازمانى ايجاد شد به نام«اتحاديه مستعمراتى يهود»يا«ايكا». فهرست مؤسسين اين سازمان نشان مى‏ دهد كه رهبرى موج فوق به دست چه كسانى بوده است. مؤسسين«ايكا»، علاوه بر بارون هرش، اعضاى برخى از بزرگترين خاندان هاى زرسالار يهودى‏  معاصر هستند؛ يعنى خانواده هاى روچيلد، كوهن، گلد اسميت، كاسل، موكاتا و ريناش. بعد از مرگ بارون هرش، بارون ادموند روچيلد متولى اين سازمان شد. سپس بارون هرش با دولت آمريكا به مذاكره پرداخت. اين مذاكره دو سال طول كشيد و پس از بذل و بخشش هاى فراوان سرانجام دولت آمريكا تسليم شد و«بنياد خيريه بارون دوهرش»، با هدف اسكان يهوديان مهاجر در آمريكا، در اين كشور آغاز به كار كرد. به اين ترتيب، اولين گروه مهاجرين يهودى راهى آمريكا و كانادا شدند. در ميان نخستين نسل مهاجرين يهودى فوق بنيانگذاران صنعت سينماى آمريكا و هاليوود قرار داشتند: لويى ماير، برادران شنك، شموئل گلب فيش (ساموئل گلدوين بعدى) ، لوئيز زلنيك، برادران وارنر، سام اشپيگل، ال جانسون، اسرائيل بالين (ايروينگ برلين) و غيره.

چنين بود كه بر بستر جوسازى‏ هايى كه به بهانه«پوگروم ها»صورت گرفت، جنبش جديد صهيونيستى پديد شد. سازمان هايى مانند«هيبت زيون» (عشق صهيون) ، «بنى زيون» (اولاد صهيون) «اهوت زيون» (برادران صهيون) و غيره ايجاد شدند. اين جنبش در مجموع به«هووى‏  زيون» (عاشقان صهيون) معروف است. در اين فضا بود كه رساله هاى متعددى درباره تأسيس دولت يهود در فلسطين منتشر شد. ناتان برنبائوم اصطلاح«صهيونيسم»را درست كرد و تئوريسين هاى سياسى مانند دكتر لئون پينسكر به فعاليت پرداختند. اين دكتر پينسكر در سال 1882 رساله اى منتشر كرد به نام«خودرهايى». او در اين رساله گفت كه«يهودآزارى»در «يهود ترسى» (جودا فوبيا) ريشه دارد كه يهودى را موجودى ماوراء انسان، چيزى مانند غول، مى‏ بيند. براى اين كه اين«جودافوبيا»از بين برود بايد يهوديان كشور خاص خود را داشته باشند و به آنجا مهاجرت كنند. روح و جوهره اين رساله«اقتدار دولت يهود»است. مثلا پينسكر مى‏ گويد: «قدرت از آن كسانى است كه اعمال قدرت مى‏ كنند. »برنبائوم نيز رساله«نوزايى ملى در يهود»را نوشت و خواستار تشكيل كنگره جهانى يهوديان شد. و سرانجام اين موج به هرتزل و كنگره صهيونيستى انجاميد.

نتيجه اين موج، مهاجرت وسيع يهوديان از شرق اروپا بود. از سال 1881 (شروع پوگروم ها) تا سال 1914 ميلادى بيش از دو و نيم ميليون نفر يهودى از شرق اروپا مهاجرت كردند. در اين مهاجرت«صهيون»بهانه اى بيش نبود و اين مهاجرت ها به طور عمده به ايالات متحده آمريكا صورت گرفت نه به فلسطين. در واقع، هدف از ايجاد اين مهاجرت تاريخى و سرنوشت ساز، اشغال كامل كشور ايالات متحده آمريكا از درون بود. توجه كنيم كه از 2/5 ميليون نفر يهودى مهاجر، حدود دو ميليون نفرشان به ايالات متحده آمريكا رفتند، 350 هزار نفرشان به اروپاى غربى، تعدادى به آرژانتين و ساير كشورها و تعداد بسيار كمى به فلسطين. اين بى‏ توجهى به سرزمين فلسطين را در گذشته، مثلا در موج بزرگ مهاجرت يهوديان شبه جزيره ايبرى در قرن شانزدهم، نيز مى‏ توان ديد كه درست مانند جريان اخير بر اساس«تئورى مظلوميت و آوارگى»و به بهانه دروغين انكيزيسيون صورت گرفت. در آن زمان نيز در حاليكه انبوه يهوديان مهاجر در كانون هاى‏  اصلى تجارى حوزه مديترانه و غرب اروپا مستقر شدند، از سواحل لبنان و شمال آفريقا تا اسلامبول و ازمير و سالونيك تا بنادر هلند، آلمان، ايتاليا، فرانسه، بلژيك و خيل كثيرى از آن ها به لهستان و شرق اروپا رفتند، تنها گروه بسيار ناچيزى به فلسطين رفتند كه به طور عمده حاخام هاى سالخورده يهودى بودند. در موج اخير نيز همين گرايش مشاهده مى‏ شود. اين امر نشان مى‏ دهد كه هدف، چنگ اندازى بر«فرصت هاى بكر اقتصادى»بود و«آرمانگرايى دينى» تنها پوششى بود براى اهداف ديگر. البته با موج اخير«مسئله فلسطين»بر خلاف گذشته اهميت جدى يافته بود و به اين دليل«آرمان صهيون»تابعى از چنگ اندازى استعمارى بر منطقه استراتژيك خاورميانه و شمال آفريقا نيز به شمار مى‏ رفت. با كشف نفت اين منطقه از اهميت فوق العاده برخوردار شد و به تبع آن«آرمان ارض موعود»، يا صهيونيسم، نيز جدى‏ تر شد.

 

● اسطوره هالوكاست و اشغال ايالات متحده آمريكا

توجه كنيم كه تا اواخر قرن نوزدهم يهوديان در آمريكاى شمالى از نظر جمعيت بسيار اندك‏ بودند و لذا اليگارشى يهودى به حضور يك جمعيت انبوه يهودى نياز داشت تا بتواند اقتدار سياسى خود را تثبيت و تكميل كند. نتيجه اين بود كه در آستانه جنگ دوم جهانى، شهر نيويورك با 1/5 ميليون سكنه يهودى به بزرگترين و متراكم ترين مركز يهوديان جهان تبديل شد و در ساختار جهانى يهوديان همان مقامى را يافت كه بندر آمستردام در قرن هفدهم از آن برخوردار بود. در اين زمان در شيكاگو 350 هزار نفر، در فيلادلفيا 175 هزار نفر و در لندن 150 هزار نفر يهودى استقرار يافته بودند.

حضور اين جمعيت انبوه و بسيار ثروتمند به سرعت چهره فرهنگى و اجتماعى جامعه آمريكا را تغيير داد. يهوديان به همراه خود حرفه هاى سنتى خويش را نيز از روسيه و شرق اروپا به «دنياى جديد»منتقل كردند از جمله ايجاد شبكه گسترده تجارت مشروبات الكلى. يهوديان مهاجر اروپاى شرقى بنيانگذاران تجارت وسيع مشروبات الكلى در آمريكا هستند و اين تجارت چنان اوجى گرفت و حيات اجتماعى و فرهنگى جامعه آمريكا را به خطر انداخت كه در سال 1933 دولت آمريكا فروش مشروبات الكلى را ممنوع كرد. يك نمونه معروف، ساموئل برونفمن يهودى است كه در كانادا سكونت داشت و بزرگترين توليد كننده مشروبات الكلى و مواد مخدر براى بازار ايالات متحده آمريكا به شمار مى‏ رفت. او براى توزيع كالاهاى خود شبكه مخوفى در آمريكا ايجاد كرد كه آرنولد روتشتين يهودى آن را اداره مى‏ كرد و بعدا مه ير لانسكى يهودى‏  رياست اين شبكه را به دست گرفت. كمپانى برونفمن، كه«سيگرام»نام دارد، هنوز نيز فعال است و فروش ساليانه آن فقط از طريق مشروبات الكلى بيش از يك ميليارد دلار است. خانواده برونفمن مالك كمپانى نفتى تگزاس-پاسيفيك نيز هستند كه از بزرگترين كمپانى‏ هاى نفتى ايالات متحده است. مجتمع مطبوعاتى«دوپونت»كانادا نيز متعلق به برونفمن ها است. بنابراين سازمانى كه به نام«مافياى آمريكا»معروف شده، برخلاف تبليغات هاليوود كه فقط گانگسترهاى‏  ايتاليايى را نمايش مى‏ دهد، از بدو تأسيس ابزار اليگارشى يهودى بوده و هست. در تاريخنگارى‏  آمريكا، روتشتين را به عنوان«بنيانگذار تبهكارى سازمان يافته»در اين كشور معرفى مى‏ كنند.

گانگسترهاى معروفى مانند واكسى گوردون، جك دياموند، فرانك كوستلو، مه ير لانسكى، لكى‏  لوچيانو، بنجامين زيگل، جانى توريو و غيره نوچه ها و دست پرورده هاى روتشتين بودند و او در مطبوعات آمريكا به«سلطان دنياى پنهان»شهرت داشت. از مه ير لانسكى، شاگرد و جانشين روتشتين، كه پانزده سال پيش درگذشت، نيز به عنوان رهبر«شبكه جرم و جنايت سازمان يافته» در آمريكا ياد مى‏ شود. او شبكه بسيار وسيعى از قمارخانه ها و فاحشه خانه ها را در كوباى قبل از كاسترو، باهاماس و ايالات متحده در اختيار داشت. او در تمامى عمليات جنايى قابل تصور، از سرقت مسلحانه و فروش مواد مخدر و قمار و فحشاى سازمان يافته تا سرقت كودكان و باجگيرى‏  و تجاوز به عنف و غيره و غيره، دست داشت و به قتل بسيارى از سران باندهاى خودسر و مستقل تبهكار در نيويورك و نيوجرسى دست زد. جالب است بدانيد كه در سال 1970 دولت آمريكا براى دستگيرى لانسكى اقدام كرد. لانسكى به اسرائيل فرار كرد و پس از دو سال جنگ حقوقى با دولت آمريكا سرانجام به اين كشور بازگشت، محاكمه و تبرئه شد. يكى ديگر از رهبران مافياى‏  آمريكا، ويليام ساموئل رزنبرگ معروف به«بيلى رز»است كه او نيز مانند لانسكى و لوچيانو و زيگل و غيره، يهودى بود. بيلى رز از وابستگان برنارد باروخ يهودى، رئيس كميته صنايع جنگى دولت آمريكا بود و تمام كارهايش را در مشاوره با باروخ انجام مى‏ داد. بيلى روز از سال 1924 شبكه بسيار گسترده اى از فاحشه خانه ها و كلوپ هاى شبانه (نايت كلاب) تأسيس كرد. وى در دهه هاى‏  1930 و 1940 به نمايش«شو»نيز اشتغال داشت. يكى از«شو»هاى او فقط طى يك هفته يكصد هزار دلار آن زمان فروش كرد. بيلى رز از اين طريق به يكى از ميلياردهاى آمريكا بدل شد. او، در كنار لردساسون و برونفمن هاى كانادا و ديگران، يكى از رهبران اصلى سنديكاى جهانى تجارت مواد مخدر بود. بيلى رز در سوئيس بانكى تأسيس كرد به نام«بانك بين المللى اعتبارى»و از اين طريق پول هاى حاصل از فروش مواد مخدر را جابجا مى‏ كرد و عمليات مالى خود را سامان مى‏ داد. اين آقاى بيلى رز در سال 1965 سفرى به اسرائيل كرد و كلكسيون مجسمه هاى فلزى‏  خود را، كه بيش از يك ميليون دلار ارزش داشت، به اين دولت اهداء نمود و به بن گوريون، نخست وزير وقت اسرائيل گفت: «اين مجسمه ها را ذوب كنيد و براى جنگ با اعراب با آن فشنگ بسازيد! » ششمين اسطوره سازنده صهيونيسم، يعنى هالوكاست، موج مهاجرت فوق را تكميل كرد.

اين موج مهاجرت كه با جنگ دوم جهانى تكميل شد واقعا به معناى اشغال كشور آمريكا بود. در همه عرصه هاى مهم جامعه آمريكا همين وضع ايجاد شد. مثلا، هاليوود بر بنياد همين موج و به وسيله يهوديان ايجاد شد. تمامى كمپانى‏ هاى اصلى توليد فيلم هاليوود مانند پارامونت، متروگلدوين ماير، يونايتد آرتيست، فوكس قرن بيستم، برادران وارنر و غيره و غيره، كه بزرگترين تأثيرات را در شكل گيرى معاصر جهان داشته اند، به وسيله يهوديان ايجاد شدند و به يهوديان تعلق دارند. امروزه اين نهاد مهم فرهنگى چنان عظمتى دارد كه براى توليد هر فيلم سينمايى‏  به طور متوسط 26 ميليون دلار هزينه مى‏ كند و ميانگين مخارج تبليغاتى آن براى عرضه هر فيلم به بازار 12 ميليون دلار است يعنى به طور متوسط براى هر فيلم 38 ميليون دلار هزينه مى‏ كند.

بسيارى از كارگردان هاى برجسته هاليوود نيز يهودى‏ اند و از نسل همان يهوديان مهاجر. مثلا پدر سام اشپيگل، از دوستان تئودور هرتزل بود و خود او مدتى به علت عضويت در شبكه مافياى‏  روتشتين زندانى شد. اشپيگل توليد كننده فيلم هاى معروفى مثل«پل رودخانه كواى»و«لورنس عربستان»و«ملكه آفريقايى»است. ياساموئل گلدوين، يكى از دو بنيانگذار كمپانى متروگلدوين ماير، از خويشاوندان مه ير لانسكى تبهكار بود. اين هاليوود بود كه بسيارى از ايستارهاى اخلاقى‏  را در آمريكا و دنياى جديد دگرگون كرد. مثلا، اولين فيلم تاريخ سينما، كه در آن حريم اخلاق سنتى مسيحى شكسته شد، «ماه آبى است»نام دارد كه در سال 1953 ساخته شد. در اين فيلم براى اولين بار واژه هايى مانند: «آبستن»و«باكره»به كار رفت. از زمان توليد اين فيلم فقط 45 سال مى‏ گذرد. اين فيلم را با فيلم هاى جديد مقايسه كنيد و ببينيد در اين دوره كوتاه چه تغيير عظيم و حيرت انگيزى در نظام اخلاقى غرب و دنياى پس از هاليوود رخ داده است. كارگردان اين فيلم يك يهودى به نام اتوپرمينگر است و كمپانى سازنده اش يونايتد آرتيست. اين آقاى پرمينگر سه سال بعد فيلم«مردى با دست هاى طلايى»را عرضه كرد و در اين فيلم يك«تابو»ى اخلاقى ديگر را شكست و براى اولين بار به نمايش اعتياد به هرويين پرداخت. او در فيلم بعدى‏ اش، كه در سال 1959 يعنى 39 سال پيش عرضه شد، براى اولين بار صحنه تجاوز جنسى را به نمايش گذاشت.

فيلم بعدى او«اكسودوس»است كه روايتى صهيونيستى و به شدت ناجوانمردانه از تأسيس دولت اسرائيل را ارائه مى‏ دهد. در رسانه هاى راديويى و تلويزيونى نيز همين وضع حكمفرماست. تقريبا تمامى شبكه هاى راديويى و تلويزيونى آمريكا را يهوديان تأسيس كردند و مالكيت آن را به ايشان تعلق دارد؛ از«راديو آمريكا»تا«تلويزيون كلمبيا» (سى. بى. اس) . كمپانى‏ هاى مهم خبرى نيز همين وضع را دارند. روپرت مردوخ، كه به«سلطان رسانه ها»شهرت دارد، نامى كاملا آشناست.

در واقع، در طول تاريخ بشرى هيچگاه سرزمينى مستعدتر از آمريكاى شمالى براى شكوفايى و بروز تمامى استعدادهاى نهفته اليگارشى يهودى وجود نداشته است. در واقع مى‏ توانيم بگوييم كه يهودى‏ ها به دليل روحيه مادى و فرهنگ خاصى كه داشتند، براى اين كه ثروت بيشترى به دست بياورند وارد حوزه هاى از نظر اخلاقى ممنوعه مى‏ شدند و طبعا با آدم هاى ديگرى كه اين طور فكر مى‏ كردند يك جور منافع مشترك و ارتباط پيدا مى‏ كردند.

بله، همانطور كه عرض كردم، اصولا در فرهنگ اروپايى تا اواخر قرن نوزدهم واژه«يهودى» همين معنا را داشت و به همين دليل يهودى‏ ها اصرار داشتند كه خود را با اين نام نخوانند. واژه «يهودى»برابر بود با رباخوار و صراف. حتى ماركس، كه مى‏ دانيم يهودى‏ الاصل است، در نوشته هايش واژه«يهودى»را به شكل منفى به كار مى‏ برد. ولى بعدها آثار او را دستكارى كردند و مثلا هر جا كه نوشته بود«يهوديان بازار»تبديل كردند به«گرگان بازار». ببينيد، حتى ديزرائيلى‏  نخست وزير يهودى الاصل انگليس، همنام فاميلش اسرائيلى است. ديزرائيلى يعنى اسرائيلى.

يك d هم به اول آن اضافه كرده اند تا نشان بدهند كه ريشه خانواده ديزرائيلى در فرانسه است كه اين طور نيست. منشأ ديزرائيلى به يهوديان اسپانيا و پرتغال مى‏ رسد كه بعدا به عثمانى و ايتاليا مهاجرت كردند. يك انگليسى به نام گرنويل موراى كتابى دارد كه در سال 1885 در لندن منتشر شده و در آن در قالب طنز تيپ هاى اجتماعى زمان خودش را معرفى كرده است. او در اين كتاب نشان مى‏ دهد كه ديزرائيلى چگونه به قدرت رسيد. گرنويل موراى در اين كتاب از ديزرائيلى‏  با نام«آقاى بن جودا» (يهودى زاده) و«لرد اسپار كلمور» (اسپار كلمور يعنى تحفه شرق) نام برده و مى‏ نويسد: حزب تورى‏ [محافظه كار]آقاى بن جودا را به رياست خود برگزيد زيرا او آنان را مجبور كرد تا چنين كنند. انگيزه آنان علاقه نبود وحشت بود. دشمنان زير ضربه هاى سخت بودند و كسى نبود كه يك بار به آقاى بن جودا بخندد و بار ديگر جرئت كند آن را تكرار نمايد. آقاى بن جودا يك يهودى ايتاليايى بود كه در انگلستان بزرگ شد و نخستين آموزش هايى كه فراگرفت در صرافى‏ هاى دوبلين بود. او صعودش را در سياست بريتانيا مديون چند خاندان بزرگى بود كه در واقع بر بريتانيا حكومت مى‏ كنند. او مجيز آنان و معشوقه هاشان را گفت و آنگاه كه جاى پاى محكمى يافت آنان را تهديد به افشاى اسرارشان كرد. يك دوك عاليجاه در نامه به پسر كوچكش از«سلطه افسونگرانه»اى سخن مى‏ گويد كه«آقاى بن جودا»بر اين پسر داشت و يك لرد جوان در نامه اى به پدرش مى‏ نويسد: «من اجازه دادم تا به بازيچه اى در دست آقاى‏  بن جودا بدل شوم و اكنون او بر من سوار است. »

+ نوشته شده در  87/07/22ساعت 17:14  توسط رفیع  | 

● تجديد نظرطلبان، مكتب تاريخ واقعى و اسطوره هالوكاست

 به نظر شما در اين تاريخنگارى رسمى مطالبى كه درباره يهوديان عنوان مى‏ شود با واقعيت هاى تاريخى و تحقيقات جدّى منطبق نيست؟ همين طور است. يك نمونه معروف مسئله هالوكاست است يعنى ادعاى قتل عام شش ميليون يهودى در دوران جنگ دوّم جهانى. رژه گارودى كتابى دارد به نام اسطوره هاى بنيانگذار صهيونيسم كه به وسيله مرحوم مجيد شريف به فارسى ترجمه شده و در ايران بازتاب وسيع داشته است. رژه گارودى در اين كتاب نشان مى‏ دهد كه«اسطوره هالوكاست»بى‏ پايه است. بايد عرض كنم كه رژه گارودى مهم ترين كسى نيست كه در اين زمينه نظر داده است. شهرت كتاب او بيشتر به خاطر شهرت فردى گارودى به عنوان يك متفكر سياسى جنجالى و صاحب نام است در حالى كه كار او متكى بر تحقيقات مورخينى است كه در زمينه تاريخ جنگ دوّم جهانى مرجعيت و اعتبار علمى دارند.

در سال هاى اخير علاقه مردم غرب به پديده هالوكاست افزايش يافته است و تحقيقات نشان مى‏ دهد كه حجم مطالب منتشر شده در رابطه با هالوكاست در دهه 1990 ده برابر دهه هاى‏  1940 و 1950 ميلادى است. اين موج علاقه به كشف حقايق تاريخى و مقابله با تبليغات هاليوودى و ژورناليستى و تاريخنگارى رسمى به ايجاد يك مكتب جديد تاريخنگارى انجاميده كه به«تجديد نظر طلبى» (رويزيونيسم) يا«تاريخ واقعى»معروف است.

معمولا از پل رازينيه فرانسوى به عنوان بنيانگذار اين مكتب ياد مى‏ كنند. رازينيه در زمان جنگ دوم جهانى از اعضاى جنبش مقاومت فرانسه بود كه به وسيله گشتاپو دستگير شد و به اردوگاه بوخنوالد اعزام گرديد و تا پايان جنگ در اردوگاه هاى مختلف نازى زندانى بود. پس از جنگ، وى عالى‏ ترين نشان مقاومت را از دولت فرانسه دريافت كرد و سپس به عرصه تحقيقات تاريخى روى آورد، در زمينه جنگ دوم جهانى به تحقيق و انتشار كتاب پرداخت و از جمله به ترسيم وضع اسفناك اردوگاه هاى جنگى نازى دست زد. ولى او به تدريج در جريان تحقيقش به نظراتى رسيد كه تصوير رسمى را كاملا نفى مى‏ كرد. رازينيه اعلام كرد كه اولا، افسانه اتاق هاى گاز براى كشتار زندانيان-اعم از يهودى و غير يهودى-مطلقا صحت ندارد. ثانيا، در دوران جنگ هيچ سياستى از سوى آلمان براى كشتار جمعى يهوديان اروپا وجود نداشته است. ثالثا، يهوديان كشته شده در دوران جنگ بين 900 هزار تا 1/5 ميليون نفر هستند نه 6 ميليون نفر و اين افراد مانند ديگران در جريان جنگ يا در اثر بيمارى‏ هاى مسرى، به ويژه تيفوس، از بين رفتند. امروزه دو مورخ صاحب نام به عنوان مهم ترين هواداران مكتب تاريخنگارى واقعى شناخته مى‏ شوند: اولى، ديويد ايروينگ انگليسى است. ايروينگ مورخ بسيار معتبرى است در حدى كه برخى‏  نشريات سرشناس انگليسى نوشته اند هيچ كس نمى‏ تواند درباره جنگ دوم جهانى كار كند و پروفسور ايروينگ را ناديده بگيرد. او اولين كسى است كه خاطرات 75000 صفحه اى گوبلز را به دست آورد و روى آن كار كرد. اين خاطرات به مدت 50 سال براى مورخين ناشناخته بود و در آرشيوهاى سرى ارتش سرخ شوروى نگهدارى مى‏ شد. ايروينگ پس از يك كار شش ساله بر روى اسناد سرى شوروى سابق اولين بيوگرافى كاملا مستند هيتلر را منتشر كرد با نام جنگ هيتلر كه جنجال فراوان به پا نمود و كار وى را به دادگاه كشانيد. ايروينگ در كتاب جنگ هيتلر مدعى است كه اصولا در دوران جنگ هيچ نوعى از كشتار يهوديان (هالوكاست) در كار نبوده است. ايروينگ نشان داد كه مهم ترين اسناد جنگ دوم همه به طور مرموزى مفقود شده اند.

بسيارى از يادداشت هاى روزانه سران آلمان و ايتاليا كه تا مدتى پيش در آرشيوهاى شوروى‏  سابق و آلمان و ساير كشورهاى اروپايى موجود بود، به سرقت رفته و پنهان يا معدوم شده است. او از جمله اشاره مى‏ كند به يادداشت هاى روزانه موسولينى كه زمانى موجود بود و اكنون نيست.

ايروينگ معتقد است كه اولا، در آشويتس و ساير اردوگاه هاى نازى اتاق گاز وجود نداشته است.

ثانيا، هيتلر هيچ اطلاعى از وجود اتاق هاى مرگ و برنامه سازمان يافته براى كشتار يهوديان نداشته است. (ايروينگ براى كسى كه بتواند ثابت كند هيتلر از هالوكاست مطلع بوده جايزه اى به مبلغ 1000 پوند تعيين كرده است. ) ثالثا، يك توطئه جهانى وجود دارد كه به مورخين اجازه تحقيق بى‏ طرفانه و بركنار از پيشداورى در زمينه هالوكاست را نمى‏ دهد. رابعا، رقم شش ميليون كشته يهودى در جنگ دوم صحت ندارد و تعداد مقتولين يهودى كمتر از يك ميليون نفر است كه در اثر بيمارى يا در جريان جنگ، مانند ديگران، كشته شده اند نه در اثر طرح سازمان يافته امحاء جمعى. دومين مورخ سرشناس هوادار مكتب تاريخنگارى واقعى، رابرت فوريسون فرانسوى است. پروفسور فوريسون و خانواده اش، نيز مانند رازينيه، در زمان جنگ از آلمانى‏ ها آزار فراوان ديده بودند. او مؤلف كتاب هاى متعددى است و ثابت مى‏ كند كه اتاق گاز و سياست امحاء جمعى يهوديان صحت ندارد. فرد صاحب نام ديگر در اين عرصه فرد لوختر آمريكايى‏  است. لوختر مورخ نيست بلكه مهندس متخصص ساختمان زندان است. او براى تحقيق به لهستان رفت و در بازگشت گزارش 196 صفحه اى خود را منتشر كرد كه به گزارش لوختر معروف است. او در اين گزارش وجود اتاق هاى گاز را منكر شد. او ثابت كرد كه اتاق هاى گاز در آشويتس و ساير اردوگاه هاى لهستان پس از جنگ دوم جهانى با هدف جلب توريسم به وسيله حكومت كمونيستى لهستان احداث شده است. در اين زمينه افراد سرشناس ديگرى نيز كار كرده اند: گرمار رودلف مؤلف كتابى در انكار اتاق هاى گاز آشويتس است. ارنست زوندل كانادايى كتابى‏  نوشته با عنوان«آيا واقعا شش ميليون نفر كشته شده اند؟ »ديويد هوگان كتابى دارد با عنوان «افسانه شش ميليون نفر». دكتر بروزات تحقيقى دارد درباره اتاق هاى گاز در داخائو و اثبات مى‏ كند كه نه در داخائو، نه در بوخنوالد و نه در ساير اردوگاه هاى آلمانى اتاق گاز براى كشتار يهوديان و ساير زندانيان وجود نداشته است. و بالاخره رژه گارودى، عضو جنبش مقاومت فرانسه در زمان جنگ دوم است كه او نيز، بر اساس تحقيقات محققين پيشگفته نشان مى‏ دهد كه هالوكاست صحت ندارد و يك افسانه ساختگى است.

 

● زرسالاران يهودى، آريايى گرايى و ظهور نازيسم

 يك نظر هم وجود دارد كه اصولا هيتلر را ثروتمندان يهودى‏  به قدرت رسانيدند و نازيسم با پول و سرمايه آن ها علم شد براى‏  تحقق اهدافى خاص. بله. من در جلدهاى بعدى كتابم به اين مسئله هم خواهم پرداخت و نقش زرسالاران يهودى‏  و بانكداران نيويورك و لندن و سازمان اطلاعاتى بريتانيا (اينتليجنس سرويس) را در پيدايش نازيسم و صعود آدولف هيتلر در آلمان بيان خواهم كرد. اين بحث مفصلى است و من تنها به آن اشاره كوتاهى مى‏ كنم: موج آريايى گرايى كه به پيدايش ناسيونال سوسياليسم و نازيسم در آلمان انجاميد، بر بنياد مكتب آريايى گرايى قرن نوزدهم شكل گرفت كه با دستگاه استعمارى بريتانيا و اليگارشى پارسى‏  هند پيوند نزديك داشت. مهم ترين فرقه مروج آريايى گرايى در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم فرقه تئوسوفى بود كه يك سازمان شبه ماسونى به نام انجمن جهانى تئوسوفى ايجاد كرده و در هندوستان بسيار فعال بود. در رأس اين سازمان گروهى ناشناخته به نام«استادان غيبى» جاى داشتند و محل اجتماع آن ها«لژ سفيد»ناميده مى‏ شد. اين سازمان با پارسيان هند رابطه نزديك داشت و از اين طريق بر تجددگرايان ايرانى تأثير فراوان بر جاى نهاد. شيخ ابراهيم زنجانى، از رهبران تجددگرايى دوران مشروطه، رمان منتشر نشده اى دارد در چهار جلد به نام شراره استبداد كه قهرمان اصلى آن يكى از اين«استادان غيبى»است كه فعاليت هاى يك محفل مخفى را در جريان انقلاب مشروطه ايران هدايت مى‏ كند. در اين رمان، اعضاى اين سازمان يكى‏  خود شيخ ابراهيم زنجانى است و ديگرى سيد حسن تقى زاده. و استاد غيبى فوق هم كسى‏  نيست جز اردشير ريپورتر. در كتاب زرسالاران نقش تئوسوفيسم را در انديشه سياسى دوران مشروطه به طور مشروح بيان خواهم كرد.

طبق نظر تئوسوفيست ها، نژادى به نام«آريايى»وجود دارد كه در طول تاريخ رسالت تمدن سازى را به دست داشته است و تمامى تمدن هاى بزرگ ساخته اين قوم است. ارپاييان نيز آريايى هستند و در دوران جديد اين رسالت تمدن سازى به آن ها محول شده است. سازمان تئوسوفى را يك سرهنگ آمريكايى به نام كلنل الكوت و يك زن روس به نام مادام بلاواتسكى‏  تأسيس كردند كه با كانون هاى استعمارى رابطه نزديك داشتند. كلنل الكوت نماينده تجارى‏  راترفور هايس، رئيس جمهور وقت آمريكا، در هند بود. بعدا يك زن انگليسى به نام آنى بزانت رهبرى تئوسوفيست ها را به دست گرفت. خانم بزانت از«نژاد بزرگ آريايى»سخن مى‏ گفت و تمدن هاى بشرى را به پنج تمدن اصلى تقسيم مى‏ كرد و همه را به آريايى‏ ها منتسب مى‏ نمود: هند، بين النهرين، ايران، روم و تمدن جديد اروپايى. آنى بزانت به صراحت مى‏ گفت كه اين تمدن پنجم آريايى، يعنى تمدن جديد اروپايى، رسالت سرورى بر جهان و استقرار يك امپراتورى‏  جهانى را به عهده دارد.

اين موج آريايى گرايانه را در سال هاى پس از جنگ جهانى اوّل اعضاى خاندان چمبرلين دامن مى‏ زدند كه اجداد آن ها از قرن شانزدهم از مديران اصلى كمپانى‏ هاى تجارى انگليس بودند. هيتلر از درون اين موج آريايى گرايى به وجود آمد و جالب است بدانيم كه در جوانى با فردى‏  به نام والتر اشتين رابطه نزديك داشت. والتر اشتين، مقارن با دوران جوانى هيتلر و اقامت او در وين، يك فراماسون فعال مدعى ارتباط با موجودات ماوراء طبيعى در وين بود و سازمان ماسونى‏  پنهانى را بنيان نهاده و به ترويج عقايد آريايى گرايانه و تئوسوفيستى اشتغال داشت. هيتلر جوان به سازمان ماسونى اشتين پيوست و از نظر فكرى به شدت از آن تأثير گرفت. والتر اشتين بعدها، با نام«دكتر اشتين»، كتاب هاى متعددى درباره«رازورى آريايى»نوشت و نوعى آيين شيطان پرستانه را تبليغ مى‏ كرد. در سال هاى جنگ دوّم جهانى، دكتر اشتين در انگلستان اقامت داشت و مشاور شخصى سر وينستون چرچيل و عضو سرويس اطلاعاتى بريتانيا بود.

فرقه مشكوك ديگرى كه در پيدايش نازيسم آلمان تأثير داشت و به طور مستقيم با تئوسوفيسم مرتبط بود، «انجمن تول»است كه در سال 1912 تأسيس شد و مركز آن در مونيخ قرار داشت. بنيانگذار اين سازمان فردى است كه با عنوان اشرافى«كنت هنريش فن سباتندروف» شهرت داشت و نام اصلى‏ اش رودلف گلوير بود. او در اوايل قرن نوزدهم در استانبول اقامت داشت و تاجرى ثروتمند بود. گلوير پس از بازگشت به آلمان، انديشه«تول»، يعنى سرزمين خود به افسانه اى آريايى‏ هاى باستان، را از كتاب آموزه سرى مادام بلاواتسكى وام گرفت، سازمان خود به نام«انجمن تول»را برپا كرد و هدف خويش را سرورى«نژاد برتر»اعلام داشت. وى به جذب اعضاى خانواده هاى اشرافى و ثروتمند و كارخانه داران آلمانى به اين انجمن پرداخت و با اوجگيرى جنبش انقلابى در آلمان، و به ويژه قيام كارگران باواريا، يك شبكه تروريستى به رياست فردى به نام ديتريش اكارت ايجاد كرد. طى سال هاى 1923-1919 اين سازمان به 300 فقره عمليات تروريستى دست زد. مورخين، «انجمن تول»را قدرتمندترين سازمان پنهانى آلمان در دوران صعود فاشيسم مى‏ دانند. يكى از اعضاى اين انجمن رودلف هس بود. زمانى كه هيتلر از طرف ضد اطلاعات ارتش آلمان مأمور شد تا به«حزب كارگرى»آلمان بپيوندد، چهل نفر از اعضاى‏  «انجمن تول»، با هدايت ديتريش اكارت، براى حمايت از او به عضويت اين حزب در آمدند.

نقش سازمان اطلاعاتى بريتانيا (اينتليجنس سرويس) و شبكه پنهان زرسالاران يهودى در صعود نازيسم در آلمان را از طريق عمليات مرموز ايگناس تربيش لينكلن نيز مى‏ توان پيگيرى‏  كرد. تربيش لينكلن به يك خانواده ثروتمند يهودى ساكن مجارستان تعلق داشت و به عنوان يكى از توطئه گران بزرگ و مرموز نيمه اول قرن بيستم شهرت فراوان دارد. او در سال 1903 به انگلستان مهاجرت كرد، در سال 1910 نماينده مجلس عوام شد و زندگى مجللى در پيش گرفت.

در سال هاى بعد، به همراه سيدنى رايلى يهودى، مأمور اطلاعاتى نامدار انگليس، در دسيسه هاى‏  نفتى-سياسى مرموز آن دوران به سود اليگارشى يهودى و مجتمع نفتى رويال داچ شل نقش فعال داشت. در آستانه جنگ اول جهانى، تربيش لينكلن به عنوان نماينده اينتليجنس سرويس بريتانيا با سازمان اطلاعاتى آلمان وارد ارتباط شد. حداقل از اوايل سال 1919 به طور كامل در آلمان مستقر شد و در عمليات خرابكارانه و توطئه هاى گروه هاى افراطى فاشيستى نقش فعالى‏  به دست گرفت. در اين دوران، او يكى از عوامل اصلى پس پرده در سازمان دهى و تحركات گروه هاى اوباش موسوم به«لشكر آزاد»بود كه از درون آن حزب نازى زائيده شد. يكى از اقدامات اين گروه، شكنجه و قتل فجيع رزا لوكزامبورگ و كارل ليبكنخت، از رهبران انقلابى آلمان، و ترور و قتل والتر راتنو، وزير خارجه آلمان است كه سياست هاى وى مطلوب كانون صهيونيستى حاكم بر بريتانيا نبود. توجه كنيم كه هم رزا لوكزامبورگ و هم والتر راتنو يهودى بودند. پدر والتر راتنو بنيانگذار كمپانى معروف AEG است. در همين زمان بود كه فعاليت سياسى هيتلر آغاز شد و وى‏  به عنوان مأمور مخفى سازمان ضد اطلاعات ارتش آلمان، و در رابطه با برخى رهبران افراطى‏  نظامى چون ژنرال لودندروف، گروه كوچك خود را تأسيس كرد، همان گروهى كه بعدا به«حزب ناسيونال سوسياليست كارگرى آلمان» (نازى) بدل شد. در نوامبر 1923 ژنرال لودندروف و هيتلر كودتاى نافرجامى را ترتيب دادند كه به«كودتاى مونيخ»معروف است. امروزه مورخين مى‏ دانند كه يكى از گردانندگان طرح هاى متعدد كودتايى ژنرال لودندروف و هيتلر همين آقاى‏  تربيش لينكلن بوده است. تربيش لينكلن بعدها در بندر شانگهاى مستقر شد، نام چينى‏  «چائو كنگ»را بر خود نهاد، سر خود را تراشيد و 12 ستاره كوچك بر پوست جمجمه اش داغ زد، به عنوان راهب بودائى صومعه اى به راه انداخت و گروهى مريد وفادار در پيرامون خويش گرد آورد.

+ نوشته شده در  87/07/22ساعت 17:13  توسط رفیع  | 

● اسطوره ده سبط گمشده بنى‏ اسرائيل

شما در كتاب زرسالاران علاوه بر هالوكاست درباره اسطوره هاى‏  ديگرى كه يهوديان رواج داده اند نيز بحث كرده ايد.

همينطور است، تجديدنظر طلبان و پيروان مكتب تاريخ واقعى در غرب توجه شان تنها به يك اسطوره سازنده صهيونيسم معطوف است و آن اسطوره هالوكاست است. من در جلد اول كتاب زرسالاران بخش مفصلى را به تاريخ تكوين يهوديت و انديشه سياسى يهود اختصاص‏ داده ام و در تحقيق خود به شش اسطوره تاريخى رسيده ام و معتقدم كه مجموع اين شش اسطوره است كه انديشه سياسى صهيونيسم را مى‏ سازد. نشان داده ام كه هر شش اسطوره فوق از بيخ و بن جعلى است. بنابراين، جعلياتى مثل هالوكاست در انديشه سياسى يهود ريشه تاريخى‏  كهن دارد و فرهنگ و روانشناسى قومى خاصى را مى‏ سازد كه روح و جوهر آن ادعاى مظلوميت و آوارگى تاريخى است.

در بررسى تاريخ يهوديت به اين نتيجه رسيدم كه بايد ميان دو مفهوم بنى اسرائيل و يهوديت به طور جدّى تفاوت قائل شويم. اين تفاوت در گذشته هم در فرهنگ اسلامى و هم در فرهنگ اروپايى وجود داشته است. در متون ما هميشه ميان بنى اسرائيل و يهود تفاوت قائل شده اند و در دوران جديد ايرانيان واژه كليمى را به كار مى‏ بردند كه به معنى پيروان موسى كليم الله عليه السلام است و شامل تمامى بنى اسرائيل مى‏ شود نه يك قبيله خاص آن. در اروپا هم تا اواخر قرن نوزدهم يهوديان با نام اسرائيلى يا عبرانى شناخته مى‏ شدند و حتى زمانى كه در سال 1860 سازمان خود را در پاريس تأسيس كردند نام آن را«آليانس اسرائيلى»گذاشتند نه آليانس يهود. ولى از دهه هاى 1880 و 1890 ميلادى خود يهوديان اروپا تعمدا شروع كردند به استفاده از واژه يهود. براى همين است كه هرتزل كتاب معروف خود را، كه در سال 1895 نوشت، دولت يهود ناميد نه دولت اسرائيل.

توجه كنيم كه بنى اسرائيل به مجموع 12 سبط (فرزندان يعقوب) يا 12 قبيله اى اطلاق مى‏ شود كه يك قوم واحد را مى‏ ساختند. اين قبايل دوازده گانه عبارت بودند از: روبن، شمعون، لاوى، يهودا، يساكار، زبولون، دان، نفتالى، جاد، اشير، يوسف و بنيامين. بعد از مرگ يوسف قبيله او ميان دو پسرش تقسيم شد و دو قبيله مناسه و افرائيم به وجود آمد. مناسه و افرائيم قدرتمندترين و ثروتمندترين قبايل بنى اسرائيل بودند و به علت علاقه يعقوب به پسر محبوبش، يوسف، بهترين اراضى بنى اسرائيل را در تملك داشتند. قبيله يهودا پست ترين و نامرغوب ترين اراضى را در تملك داشت و به اين دليل برخى زبان شناسان نام«يهودا»را به معنى صاحب زمين پست و نامرغوب مى‏ دانند. در سال 928 پيش از ميلاد قوم بنى اسرائيل به دو دولت تقسيم شد كه با هم اختلاف و تعارض داشتند: يكى دولت مستقر در اراضى شمالى بود كه ده قبيله بنى اسرائيل به رهبرى سبط افرائيم و خاندان يوسف تأسيس كردند و ديگرى دولتى بود كه به وسيله قبايل يهودا و بنيامين ايجاد شد و رهبرى آن با سبط يهودا بود. از اين پس تاريخ بنى اسرائيل را اختلاف و رقابت و جنگ ميان اين دو دولت، و به تعبيرى ميان دو خاندان يوسف و يهودا، رقم مى‏ زند. دولت اسباط ده گانه شمالى دولت افرائيم خوانده مى‏ شد و پايتخت آن در شهر سامريه بود و دولت دو سبط جنوبى يهوديه نام داشت و پايتخت آن در بيت المقدس (اورشليم) بود. موجوديت دولت افرائيم يا سامريه 208 سال ادامه يافت. كشفيات باستان شناسى ثابت مى‏ كند كه دولت افرائيم بسيار مهم تر از دولت يهوديه بود و به دليل همسايگى با دولت آرامى‏  دمشق و دولت هاى كنعانى (فنيقى) صور و صيدا موقعيت سياسى و تجارى برجسته اى داشت ولى دولت يهود اهميتى نداشت. كهن ترين كتيبه اى كه به دست آمده و نام شاهى از بنى اسرائيل در آن درج شده، لوح استوانه اى شلمنصر سوم، پادشاه آشور، است. جالب است بدانيم كه اين قديمى‏ ترين كتيبه اى است كه نام شاهى از عرب نيز در آن يافت شده است. اين كتيبه نشان مى‏ دهد كه دوازده حكمران دولت هاى شرق مديترانه، به رهبرى بن حدد (شاه آرامى دمشق) ، اتحاديه اى عليه امپراتورى توسعه طلب آشور ايجاد كرده بودند. يكى از آن ها اخاب اسرائيلى است و ديگرى جندب عرب. در اين كتيبه نامى از دولت و شاه يهود در ميان نيست و اين نشان مى‏ دهد كه در آن زمان دولت يهوديه اهميتى نداشت.

با شروع توسعه طلبى امپراتورى آشور به سمت غرب، دولت يهود رويه اى خائنانه عليه دولت قبايل ده گانه شمالى بنى اسرائيل و دولت آرامى دمشق در پيش گرفت، خود را به آشور نزديك‏ كرد و سرانجام آشور را به حمله به دولت هاى دمشق و افرائيم تحريك نمود. ابتدا، در سال 732 پيش از ميلاد، دمشق به تصرف آشورى‏ ها درآمد و مردم آن به اسارت درآمدند و سپس، در سال 720 پيش از ميلاد، در زمان سلطنت سارگون دوّم در آشور، به حيات دولت افرائيم پايان داده شد. به اين ترتيب، با توطئه سران قبيله يهودا، ده قبيله بنى اسرائيل سرنوشتى شوم يافتند.

بخشى از سكنه دولت افرائيم و شهر سامريه، كه كتيبه هاى آشورى شمار آن ها را 27290 نفر ذكر كرده، به عنوان اسير به بخش هاى شرقى دولت آشور انتقال داده شدند. من در جلد اوّل كتاب زرسالاران نشان داده ام كه اين رقم نمى‏ تواند شامل تمامى اتباع دولت افرائيم باشد بلكه بخش بزرگ ترى از آن ها به عنوان اسير و برده در زير يوغ و سلطه دولت يهود قرار گرفتند. بعدها هم در متون عهد عتيق و هم در فقه تلمودى با مفاهيم«غلام عبرانى»و«كنيز عبرانيه»مواجه مى‏ شويم.

منظور همان اعضاى ساير قبايل بنى اسرائيل است كه به اسارت يهوديان درآمده اند. مثلا در جايى از عهد عتيق مى‏ خوانيم كه در زمان محاصره بيت المقدس به وسيله بخت النصر، شاه يهود براى جلب حمايت مردم شهر فرمانى صادر مى‏ كند و دستور آزادى غلامان و كنيزان عبرانى را مى‏ دهد. يعنى تا اين زمان هنوز گروهى از اعضاى قبائل ده گانه شمالى بنى اسرائيل در مقام اسراى يهوديان جاى داشتند. اين خلاصه ماجراى تهاجم آشور به سرزمين ده قبيله شمالى بنى اسرائيل است طبق مدارك‏ معتبر تاريخى. ولى بعدها، و به نظر من در اواخر قرن دوّم ميلادى، اين ماجرا به كلى تحريف مى‏ شود و يهوديان با جعل تاريخ آن را به اسطوره«ده سبط گمشده بنى اسرائيل»تبديل مى‏ كنند.

يعنى سرنوشت شوم و مظلوميت قبايل ده گانه بنى اسرائيل را، كه يهوديان در ايجاد آن نقش اصلى داشتند، به سود خود مصادره مى‏ كنند و مدعى مى‏ شوند كه در جريان حمله آشور تمامى ده قبيله شمالى به اعماق امپراتورى آشور انتقال داده شده و به اين ترتيب گم شدند. بر اين اساس، نوعى ايدئولوژى مسيحايى (هزاره گرا) شكل مى‏ گيرد. طبق اين اسطوره در جريان حمله آشور اسباط ده گانه در جهان آواره شدند و در نقاطى ناشناخته سكنى گزيدند و پايان دوران طولانى‏  آوارگى«اسباط ده گانه»و پديدار شدن ايشان سرآغاز ظهور«مسيح» (از تبار داوود) و استقرار دولت جهانى يهود است.

اين اولين اسطوره اى است كه انديشه و فرهنگ سياسى يهوديت جديد را شكل مى‏ دهد. در كتاب زرسالاران نشان داده ام كه هم در دوران جنگ هاى صليبى و هم در قرون شانزدهم و هفدهم ميلادى از اسطوره اسباط گمشده بنى اسرائيل به عنوان يك انگيزه مذهبى قوى براى‏  تحريك مردم مسيحى اروپا به جنگ با عثمانى و يا به تشديد تحريكات استعمارى در قاره آمريكا استفاده سياسى فراوان شد. يكى از معروف ترين نمونه ها، ماجراى ظهور ديويد روبنى در اوايل قرن شانزدهم است كه هدف از آن تحريك احساسات دينى مردم ساده مسيحى و ايجاد يك‏ جنگ صليبى جديد عليه عثمانى بود. در زمانى كه سلطان سليمان خان عثمانى (سليمان قانونى) تهاجم بزرگ خود را به غرب اروپا را آغاز كرده و قلمرو دولت عثمانى را به نزديكى شهر وين رسانيده بود، يك يهودى به نام ديويد روبنى وارد بندر ونيز مى‏ شود و ادعا مى‏ كند فرمانده كل ارتش قبايل گمشده بنى اسرائيل است كه در منطقه خيبر عربستان حكومت مى‏ كنند و اين دولت تاكنون ناشناخته بوده است! سران يهوديان و نيز ميهماندار و مبلغ اين سفير نظامى‏  مى‏ شوند و او را نزد پاپ كلمنت هفتم مى‏ برند. جالب اينجاست كه پاپ هم ادعاى ديويد روبنى را مى‏ پذيرد و با او پيمانى امضا مى‏ كند دال بر اتحاد جهان مسيحيت با دولت بنى اسرائيل عليه مسلمانان. اين كلمنت هفتم از خانواده زرسالار و صراف مديچى فلورانس است و پاپ بدنام و دسيسه گرى است. خلاصه، روبنى حدود يك سال با شكوه تمام در دربار پاپ مقيم مى‏ شود و به كمك اعضاى خانواده يهودى آبرابانل به شهرهاى ايتاليا سفر مى‏ كند و غوغا و شور دينى عجيبى‏  ايجاد مى‏ كند زيرا طبق اعتقادات دينى يهوديان و مسيحيان پيدا شدن اسباط گمشده بنى اسرائيل مقدمه ظهور مسيح است. اين ماجرا به شكلى كاملا روشن يك سناريوى اطلاعاتى‏  است كه با همدستى زرسالاران يهودى و پاپ و دربارهاى پرتغال و اتريش طراحى و اجرا شد ولى‏  در تاريخنگارى رسمى غرب و در تاريخنگارى يهود تمايل دارند كه آن را يك ماجراى مرموز و غير قابل توضيح جلوه دهند.

در قرن هفدهم هم اين استفاده سياسى از اسطوره اسباط گمشده بنى اسرائيل ادامه مى‏ يابد.

در اين زمان بخش مهمى از فعاليت چاپخانه هاى بندر آمستردام، كه به مركز يهوديان جهان تبديل شده و نقشى مشابه نيويورك امروز داشت، به اشاعه آرمان ظهور قريب الوقوع مسيح و افسانه ده سبط گمشده بنى اسرائيل اختصاص داشت. مثلا، اسحاق لاپيرر، متفكر سياسى‏  يهودى الاصل فرانسه كه يكى از مروجين اوليه صهيونيسم در اروپاى قرن هفدهم بود، چنين تبليغ مى‏ كرد كه بايد به جستجوى«اسباط گمشده»پرداخت و قوم بنى اسرائيل را گرد آورد.

سپس، بايد مسيحيان و يهوديان متحد شوند و به كمك پادشاه فرانسه سرزمين«صهيون»را تسخير كنند. احياء دولت صهيون در فلسطين راه«پيروزى نهايى مسيحيان»را بر مسلمانان هموار خواهد كرد و امپراتورى جهانى پديد خواهد ساخت كه مركز آن در اورشليم است.

در قرن هفدهم، اسطوره اسباط گمشده و مسيحاگرايى يهودى از زمان انقلاب پوريتانى و پيدايش فرقه هاى دينى جديد در انگلستان تأثير بزرگى بر جاى نهاد. در ترويج اين موج يك‏ انديشمند يهودى ساكن آمستردام به نام مناسه بن اسرائيل تأثير فراوان داشت و او بود كه اسطوره اسباط گمشده بنى اسرائيل را به يك ابزار دينى قوى در جهت فعاليت كمپانى‏ هاى‏  ماوراء بحار هلندى-انگليسى و ايجاد كلنى در آمريكاى شمالى تبديل كرد. مناسه در سال 1650 رساله اى به لاتين در آمستردام منتشر كرد به نام اميد اسرائيل؛ اسباط ده گانه بنى اسرائيل در آمريكا. اين رساله را مؤسس وال، از نويسندگان معروف عصر كرومول، به انگليسى ترجمه كرد و دكتر جان دورى، دوست مناسه، آن را در لندن منتشر نمود. اين رساله مهم و جنجالى مناسه به مسئله حضور«اسباط گمشده بنى اسرائيل»در«دنياى جديد» (قاره آمريكا) اختصاص دارد. در اين كتاب، گزارش هاى يك مارانوى پرتغالى به نام آنتونى مونتزينوس به چاپ رسيده كه نام واقعى او هارون لوى است. مونتزينوس گويا در جريان گشت و گذار خود در آمريكاى جنوبى در سال هاى 1642-1641، تصادفا در اكوادور به قبيله اى بر مى‏ خورد كه مناسك دينى يهوديان را به جاى مى‏ آورند. او در كاوش بيشتر در مى‏ يابد كه اينان اعضاى قبايل روبن و لوى، از اسباط ده گانه«گمشده»، هستند. مونتزينوس در سال 1650، در جريان سفر برزيل، فوت كرد ولى سران يهودى آمستردام بر صحت گزارش او گواهى مى‏ دادند. مناسه اين ماجرا را با نقل قول هايى از عهد عتيق درآميخت كه در آن پايان پراكندگى بنى اسرائيل سرآغاز اعاده سلطنت مسيح عنوان شده بود. طبق اين نظريه، تا بقاياى اسباط بنى اسرائيل يافت نمى‏ شدند مسيح ظهور نمى‏ كرد. كتاب مناسه به پرتغالى و زبان هاى ديگر نيز منتشر شد، در محافل فرهنگى اروپا انعكاس گسترده يافت و نويسندگان انگليسى چون توماس توروگود و سر حمون لسترنج كتاب هايى درباره آن در لندن منتشر كردند. هدف از اين جعليات و تبليغات از يك طرف تحريك انگيزه هاى دينى مردم ساده مسيحى‏  بود براى مهاجرت به قاره آمريكا و از طرف ديگر تشويق قدرتمندان و ثروتمندان غربى به مشاركت بيشتر در غارت قاره آمريكا. بر پايه همين موج بود كه كمپانى‏ هايى مستعمراتى مانند كمپانى پليموت و كمپانى خليج ماساچوست تأسيس شد و مستعمرات شرق آمريكايى شمالى‏  موسوم به نيوانگلند پديد آمد.

 

● اسطوره تبعيد يهوديان به بابل

 دومين اسطوره اى كه انديشه سياسى يهوديت جديد را شكل مى‏ دهد اسطوره تبعيد بابل است. ببينيم واقعيت تاريخى چه بود؟ حدود يك قرن و نيم بعد از انهدام دولت افرائيم، اتحاديه اى از ايرانيان و كلدانيان عليه آشور شكل گرفت و به حيات اين امپراتورى پايان داد. به اين ترتيب جغرافياى سياسى منطقه شكل جديدى يافت. در شرق منطقه اتحاد قدرتمند ايران و دولت كلدانى بابل (بين النهرين) قرار داشت و در غرب، مصر و بقاياى دولت آشور و متحدين آن ها. ازدواج معروف بخت النصر، پادشاه بابل، با امتيس، دختر هووخشتر، پادشاه ماد، به همين دليل بود. در اين زمان، در ادامه همان پيوندى كه از زمان انهدام دولت قبايل ده گانه بنى اسرائيل ميان قبيله يهودا و امپراتورى آشور شكل گرفته بود، دولت كوچك يهود متحد مصر و آشورى‏ ها به شمار مى‏ رفت و در زمان بخت النصر شاه يهود منصوب و دست نشانده فرعون مصر بود. به تدريج، اتحاديه ايران و بابل قدرت گرفت و مصر را شكست داد و از اين پس دولت يهود به جاى مصر خراجگزار دولت بابل شد.

سه سال بعد، مجددا مصرى‏ ها اتحاديه اى عليه بابل و ايران تشكيل دادند و دولت هاى كوچك‏ فلسطينى و كنعانى منطقه و دولت يهود را به اين اتحاد وارد كردند.

در همين جا بايد توضيح بدهم كه فلسطينى‏ هاى باستان هيچ ربطى به مردم كنونى فلسطين ندارند. اين نام را يهوديان و استعمارگران انگليسى در زمان جنگ جهانى اوّل بر روى مردم اين منطقه گذاشتند تا به اين ترتيب اسطوره هاى دينى را زنده كنند و تعارض منطقه را مانند دوران باستان تعارض ميان بنى اسرائيل و فلسطينى‏ ها جلوه دهند. در دوران عثمانى، منطقه كنونى‏  فلسطين جزء استان سوريه به مركزيت دمشق بود و كل منطقه سوريه خوانده مى‏ شد.

بعد از تشكيل اين اتحاديه به رهبرى مصر، در سال 598 پيش از ميلاد ارتش مشترك بابل و ايران به منطقه شرق مديترانه لشگر كشيد و شاهان و رجال هودار مصر در دولت هاى فوق را به بابل انتقال داد و هواداران خود را از ميان بزرگان بومى اين دولت ها به قدرت رسانيد. يكى از اين تبعيديان يهوياكين شاه جوان دولت يهود بود به همراه مادرش، به نام نحوشطا، كه زن قدرتمندى‏  بود. ورود بخت النصر به اورشليم به آرامى و بدون خونريزى انجام شد و در عهد عتيق سخنى از قتل و غارت و كشتار در ميان نيست. بخت النصر خاندان سلطنتى يهود را بر كنار نكرد بلكه عموى‏  شاه يهود، به نام صدقيا را به عنوان نايب السلطنه در اورشليم منصوب كرد. اين ماجرا دستمايه تبليغات فراوان يهوديان شده كه به اسطوره آوارگى و تبعيد در بابل تبديل گرديده است. امروزه، اكتشافات باستان شناسى و كشف آرشيوهاى بابل باستان آشكار ساخته كه اين«تبعيديان»، بر خلاف سده ها تبليغات يهوديان، «اسير»نبودند. يهوياكين، مادرش و بزرگان يهودى، به سان شاهان و بزرگان دولت هاى صور و غزه و اشقلون و اشدود، در بابل زندگى شاهانه داشتند. صدقيا، در اورشليم، تنها نايب السلطنه به شمار مى‏ رفت و بخت النصر همچنان يهوياكين را به عنوان«شاه يهود»به رسميت مى‏ شناخت و محترم مى‏ داشت. املاك پهناور يهوياكين و بزرگان و كاهنان يهودى در سرزمين يهود محفوظ بود و به وسيله كارگزاران شان اداره مى‏ شد. اشراف تبعيدى‏  يهود در بابل بطور منظم و آشكار با اورشليم رابطه داشتند و اوامر يهوياكين در دولت يهود مطاع بود. زندگى مجلل شاه يهود در بابل و در مقام شامخ او در دربار بخت النصر چنان است كه برخى از محققين حتى معتقدند كه او را به تبعيد نبردند بلكه خودش براى گريز از بحران هاى‏  سرزمين اش داوطلبانه در تحت حمايت پادشاه بابل مى‏ زيست.

مدتى بعد، مجددا مصر قدرت گرفت و سياست تهاجمى عليه بابل و ايران را شروع كرد و باز دولت هاى كوچك سواحل شرقى مديترانه با اين سياست همگام شدند. در نتيجه، در سال 587 پيش از ميلاد بار ديگر بخت النصر به سوى غرب لشگر كشيد و در جريان جنگ با مصر در تابستان سال 586 پيش از ميلاد اورشليم را اشغال كرد.

توجه كنيم كه در اين لشگركشى اولا دولت هاى ايران و بابل متحد بودند و در قشون بخت النصر، داماد پادشاه ماد، ايرانى‏ ها حضور داشتند. در عهد عتيق به صراحت از«سواران پارسى»و«سرداران كلدانى»نام برده شده كه در حمله به اورشليم شركت داشتند. ثانيا، لشگركشى بخت النصر همزمان بود با شورش سكنه شهر اورشليم عليه خاندان سلطنتى يهود و همين مردم بودند كه، به تصريح عهد عتيق، فرستاده هايى نزد بخت النصر اعزام كردند و خواستار لشگركشى او به اورشليم و ساقط كردن حكمرانان وقت شدند. در كتاب زرسالاران در اين باره بحث كرده ام و نشان داده ام كه سقوط اورشليم پيامد بحران اجتماعى عميقى بود كه قبل از سومين لشگركشى بخت النصر به منطقه سبب ظهور پيامبرى به نام ارمياء شد. در متون دينى و تاريخى موسوم به عهد عتيق، ارمياء نبى، پيامبرى محترم و بزرگ است. «كتاب ارمياء نبى»از بهترين و زيباترين و مهم ترين بخش هاى عهد عتيق است و خواندن آن را جدا توصيه مى‏ كنم. در آن زمان شاه و خانواده سلطنتى يهود به سنن يكتا پرستى موسوى وفادار نبودند و فسادى‏  گسترده ايشان را فرا گرفته بود. مثلا، ارمياء، كه به قبيله بنيامين تعلق داشت، خطاب به حكمرانان يهود و سران قبيله يهودا مى‏ گويد: اى يهودا، در هر شهرى يك خدا به پا كرده اى و به تعداد خيابان هاى اورشليم محراب براى انجام كارهاى شرم آور و حتى براى پرستش بت بعل. او به اين دليل يهودا را«قبيله شرير»مى‏ خواند. ارمياء نبى به شدت هوادار بابل و بخت النصر بود و مخالف اتحاد سران يهود با فرعون مصر. جالب تر اينجاست كه ارمياء نبى، بخت النصر را به عنوان فرستاده خدا معرفى مى‏ كرد كه مأموريت او منهدم كردن بت پرستى در مصر است و به صراحت مردم را به تابعيت از بخت النصر و دولت بابل دعوت مى‏ كرد.

به هر حال، در زمان محاصره اورشليم ارمياء مورد آزار اشراف و كاهنان يهودى قرار گرفت و در چاهى زندانى شد و نزديك بود به قتل برسد. ولى با سقوط شهر بلافاصله بخت النصر يكى از سرداران خود را براى نجات او فرستاد. بخت النصر ارمياء را مورد احترام فراوان قرار داد و حتى‏  خواست كه او را با خود به بابل ببرد ولى ارمياء نپذيرفت و ترجيح داد در ميان مردم خود بماند.

خاندان سلطنتى يهود در بابل به زندگى خود ادامه دادند و پس از مرگ بخت النصر وضع آن ها حتى بهتر از گذشته شد. پس از مرگ بخت النصر سه پادشاه در بابل به قدرت رسيدند تا سرانجام نوبت به فردى از قبايل آرامى به نام نبونيدوس رسيد كه مى‏ خواست دينى بجز دين مردم بابل را بر آن ها تحميل كند. در اين زمان به علت اختلاف ميان مادها و پارس ها نفوذ ايران در بابل به حداقل رسيده و به جاى آن نفوذ مصر افزايش يافته بود. سرانجام نبونيدوس با مصر عليه ايران متحد شد ولى در بهار سال 539 پيش از ميلاد ايرانيان به فرماندهى كورش هخامنشى به بابل لشگر كشيدند و بدون هيچ درگيرى جدّى نبونيدوس را، كه منفور مردم بابل بود، خلع كردند.

كتيبه هاى بابلى از كورش به عنوان«ناجى بابل»ياد مى‏ كند زيرا نبونيدوس به دليل ستمگرى و غارت اموال مردم حتى مورد نفرت خدايان خويش قرار گرفته بود.

در اينجا بايد اضافه كنم كه مورخين يهودى تصويرى بسيار تحريف شده از كورش ساخته اند و كوشيده اند تا ميان اشراف يهود و كورش نوعى پيوند نزديك ايجاد كنند. توجه كنيم كه نه تنها در كتيبه استوانه اى كورش به مناسبت فتح بابل، كه در سال 1879 ميلادى به وسيله هرمز رسام كشف شد و هم اكنون در موزه بريتانيا است، بلكه در تمامى سنگ نبشته هاى ايران آن عصر نامى‏  از يهوديان نيست و در منابع يونانى هم هيچ اشاره اى به رابطه كورش با يهوديان نشده است. اين نكته اى است كه بن گوريون رئيس جمهور پيشين اسرائيل نيز در يكى از مقالاتش به آن توجه كرده است.

در واقع، در زمان فتح بابل، خاندان سلطنتى و اشراف يهودى اسير و برده نبودند كه كورش آن ها را نجات دهد. آن ها، چنان كه گفتم، زندگى پر تجمل و راحتى داشتند و در دوران نبونيدوس مى‏ توانستند به اورشليم بازگردند ولى اين كار را نكردند. البته كورش هم اجازه داد كه آن ها به بيت المقدس بازگردند ولى آن ها چنين نكردند. تنها يكى از شاهزادگان يهودى به نام زروبابل (زاده بابل) در رأس گروهى از اشراف و كاهنان براى بازسازى معبد سليمان سفرى بسيار پرتجمل به اورشليم كرد ولى اين گروه بعد از مدت كوتاهى به بابل بازگشتند. مدارك تاريخى ثابت مى‏ كند كه خاندان سلطنتى يهود ترجيح دادند به جاى بازگشت به سرزمين خود در شهرهاى‏  بزرگ و دربار ايران ساكن شوند و به همين دليل در دوران هخامنشى در ميان ايرانيان مستحيل شدند و نسل آن ها كاملا منقرض شد. ادعاى سران بعدى يهوديان كه خود را از نسل خاندان داوود و شاهان يهود مى‏ خوانند صحت ندارد و در كتاب زرسالاران نشان داده ام كه اين جعل در اواخر قرن دوّم و اوايل قرن سوم ميلادى به وسيله يهودا ناسى صورت گرفت.

در دوران هخامنشيان به مدت دو قرن سرزمين سوريه و فلسطين جزء ايران است و اشراف يهودى در دربار ايران حضور دارند. گفتم كه يهوديان تصويرى تحريف شده از كورش كبير به دست مى‏ دهند. بررسى دقيق در عهد عتيق نشان مى‏ دهد كه مأموريت زروبابل براى بازسازى‏  معبد سليمان با مخالفت مردم شهر، كه مخالف اعاده حاكميت اشراف و كاهنان يهودى بودند، مواجه شد و به همين دليل كورش دستور متوقف كردن آن را صادر كرد. بنابراين، كورش علاقه خاصى به اشراف و كاهنان يهودى نداشت و نظر مردم اورشليم و ايالت يهود را بر خواست خانواده سلطنتى و اشراف يهودى ترجيح داد و به همين دليل بازسازى معبد سليمان را متوقف كرد.

بازسازى معبد تنها در سال دوّم سلطنت داريوش اوّل از سر گرفته شد.

اقتدار اشرافيت يهود در ايران نه از زمان كورش كبير و داريوش اوّل بلكه از زمانى شروع شد كه يك زن دسيسه گر يهودى به نام استر با راهنمايى پسر عمويش به نام مردخاى از طريق مكر و حيله و طبق نقشه قبلى همخوابه خشايارشا شد، خود را در مقام ملكه ايران جاى داد و كمى بعد به قتل عام فجيع هامان وزير و بزرگان ايرانى دست زد كه مخالف نفوذ يهوديان بودند. داستان اين دسيسه عجيب و كشتار خونين در«كتاب استر»به يادگار مانده و اولين و بزرگ ترين اسطوره تاريخى در زمينه دسيسه گرى سياسى و اطلاعاتى و نفوذ است. در«كتاب استر»با قساومت و توحش عجيبى از كشتار بزرگان ايران به دستور استر و مردخاى ياد مى‏ شود. طبق مندرجات اين كتاب، يهوديان 75 هزار نفر از بزرگان ايرانى را در گروه هاى بزرگ 500 و 300 نفره در سراسر ايران به دار كشيدند و پس از هر كشتار به جشن و شادمانى پرداختند. از جمله اين مقتولين ده پسر هامان وزير است كه در شهر شوش به دار آويخته شدند. آرامگاه استر و مردخاى در ايران است و در طول قرون اخير بارها به وسيله اليگارشى يهودى بازسازى و ترميم شده است. بعد از اين كودتاى خونين اشراف يهودى در ايران قدرت فراوانى به دست مى‏ آورند و در دوران سلطنت اردشير اوّل، پسر خشايارشا، كاهنى به نام عزراى كاتب را از سوى خود به عنوان حاكم دينى ايالت يهود منصوب مى‏ نمايند ولى خود در پايتخت و شهرهاى بزرگ ايران باقى مى‏ مانند و به تدريج در مردم اين سرزمين مستحيل مى‏ شوند. چرا؟ چون به قول تلمود، چون شهر شوش را ديدند به خود گفتند اينجا از سرزمين اسرائيل بهتر است و هنگامى كه به شوشتر رسيدند گفتند اينجا از سرزمين اسرائيل دو چندان بهتر است! در كتاب زرسالاران نشان داده ام كه اسطوره استر بعدها سرمشق اليگارشى يهودى شد و بارها در تاريخ تكرار گرديد. از همين طريق بود كه زرسالاران يهودى نفوذى فوق العاده در عثمانى كسب كردند يعنى زنى به نام نور بانو سلطان را به همسرى سليم، پسر هرزه سلطان سليمان خان، درآوردند و بعد از طريق دسيسه ساير شاهزادگان عثمانى را به قتل رسانيدند و سليم دوّم را سلطان كردند. نوربانو سلطان يهوديه مادر سلطان مراد سوم است. اين كانون مسئول جنگ هاى ايران و عثمانى از زمان سليم دوّم است. در اروپاى جديد يكى از معروف ترين نمونه ها، وارد كردن زنى زيبا به نام اوژنى به خوابگاه ناپلئون سوم است كه ملكه فرانسه شد و موقعيتى بى‏ رقيب براى خانواده روچيلد كسب كرد. در حرمسراى آقا محمدخان قاجار و فتحعلى شاه قاجار هم زنى يهوديه به نام مريم خانم را مى‏ شناسيم كه در كنار حاجى ابراهيم خان اعتمادالدوله (صدر اعظم يهودى تبار و نياى خاندان قوام شيرازى) نقش مهمى در دسيسه هاى‏  سياسى آن زمان ايفا نمود. (آقا محمدخان خواجه بود ولى حرمسرا داشت. ) از اين نمونه ها فراوان است.

--------------------------------------------------------------------------------

1 . يكى از آخرين نمونه ها در اين زمينه كتاب«تدارك جنگ بزرگ»نوشته خانم گريس هال سل آمريكايى است درباره مسيحيان صهيونيست كه حدود 70 ميليون پروتستان در آمريكا هستند و رونالد ريگان هم يكى از اعضاء آنها بوده است. اين كتاب توسط خسرو اسدى به فارسى ترجمه و در سال 1377 منتشر شده است. (پژوهه صهيونيت).

+ نوشته شده در  87/07/22ساعت 17:13  توسط رفیع  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

عنوان كتاب:  بنيان‏هاى تاريخى انديشه سياسى يهود/ نام نويسنده: عبدالله شهبازي / انتشارات:  باشگاه انديشه / تاريخ انتشار: ويراست اول- زمستان 1384

عبد الله شهبازى در عرصه تحقيقات تاريخى چهره شناخته شده اى است. او با كتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوى 1 چنان  قدرتمندانه پا به ميدان تحقيقات تاريخى گذارد. كه به جرأت مى‏ توان گفت در دوران اخير نظيرى ندارد. اين كتاب در پى‏  كشف ماهيت«غرب»است يعنى پنج قرن اخير در اروپا-و مخصوصا انگليس- و روسيه و آمريكا؛ و از همه زواياى تاريخى و سياسى و فكرى و اقتصادى؛ و در برخى از مسائل در طول تاريخ. در مورد ايران هم در موارد مختلف. مسائل متعدّدى كنكاش و بررسى و بسيارى از نقاط مبهم و ناگفته، مورد دقت قرار گرفته است و به كشف عرصه هايى توفيق يافته است كه اساس انديشه و نگاه معمول و رايج را از بن و بنياد تغيير مى‏ دهد. داعيه هاى بزرگ و شگفت آور كتاب زرسالاران يهودى و پارسى، در عين حال به طور كامل با اسناد و مدارك محكم و مورد قبول همگان و بر اساس شيوه هاى‏  كاملا علمى و متقن اثبات شده است.

چكيده: عبدالله شهبازى در عرصه تحقيقات تاريخى چهره شناخته شده اى است. او با كتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوى 1 چنان قدرتمندانه پا به ميدان تحقيقات تاريخى گذارد. كه به جرأت مى‏ توان گفت در دوران اخير نظيرى ندارد. اين كتاب در پى‏  كشف ماهيت«غرب»است يعنى پنج قرن اخير در اروپا-و مخصوصا انگليس- و روسيه و آمريكا؛ و از همه زواياى تاريخى و سياسى و فكرى و اقتصادى؛ و در برخى از مسائل در طول تاريخ. در مورد ايران هم در موارد مختلف. مسائل متعدّدى كنكاش و بررسى و بسيارى از نقاط مبهم و ناگفته، مورد دقت قرار گرفته است و به كشف عرصه هايى توفيق يافته است كه اساس انديشه و نگاه معمول و رايج را از بن و بنياد تغيير مى‏ دهد. داعيه هاى بزرگ و شگفت آور كتاب زرسالاران يهودى و پارسى، در عين حال به طور كامل با اسناد و مدارك محكم و مورد قبول همگان و بر اساس شيوه هاى‏  كاملا علمى و متقن اثبات شده است.

فهرست مطالب

● اليگارشى پارسى و ايران

● زرسالاران يهودى و تمدن جديد غرب

● تجديد نظرطلبان، مكتب تاريخ واقعى و اسطوره هالوكاست

● زرسالاران يهودى، آريايى گرايى و ظهور نازيسم

● اسطوره ده سبط گمشده بنى‏ اسرائيل

● اسطوره تبعيد يهوديان به بابل

● اسطوره«دياسپورا»يا آوارگى‏

● اسطوره انكيزيسيون

● اسطوره پوگروم ها

● اسطوره هالوكاست و اشغال ايالات متحده آمريكا

● لاويان و فرقه هاى شيطانى‏

● تأثيرپذيرى يهوديت از ساير فرهنگ ها

● پيشداورى‏ هاى نظرى در تاريخ نگارى جديد ايران

● مكتب آريايى و تئورى چراگاه

● استبداد شرقى‏

● همپيوندى تاريخى ايرانيان و اعراب پيش از اسلام

● كانون هاى استعمارى و تهاجم فرهنگى در قرن نوزدهم

● پي نوشت

  اليگارشى پارسى و ايران

پارسيان يك طايفه كوچك زرتشتى ساكن غرب شبه قاره هند هستند. در درون اين طايفه، كه در جريان سفر خود به بمبئى آن ها را از نزديك ديده ام و اكثرشان مردم متوسط و زحمتكشى‏  هستند، يك اقليت بسيار ثروتمند وجود دارد كه از قرن هيجدهم به طور عمده در شهر بمبئى‏  مستقر بودند و در دستگاه استعمارى بريتانيا بسيار قدرت داشتند. آن ها همه كاره شهر بمبئى‏  بودند. توجه كنيم كه در دوران استعمارى، بمبئى از نظر اهميت سياسى و اقتصادى و ميزان جمعيت، دومين شهر امپراتورى بريتانيا بود. اولى لندن بود و دومى بمبئى. در قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم، بمبئى پايتخت امپراتورى بريتانيا در منطقه اى بزرگ به شمار مى‏ رفت كه از سمت شرق، دولت هاى محلى مركز و غرب شبه قاره هند را در بر مى‏ گرفت و از سمت غرب به مصر و حبشه و سودان و قاره آفريقا مى‏ رسيد. در اين دوران، سرزمين هاى ايران و بين النهرين (عراق كنونى) و شبه جزيره عربستان و افغانستان و آسياى ميانه در حوزه مسئوليت و نظارت حكومت بمبئى بود.

در بمبئى، قدرت اصلى در دست گروهى منسجم از ثروتمندان پارسى بود و بسيارى از مأموران سياسى و اطلاعاتى حكومت هند بريتانيا در ساير مناطق، يا منتخب آن ها بودند و يا در رابطه نزديك با آن ها قرار داشتند. مثلا، اين پارسيان، مثل اعضاى خانواده هاى پتيت و خراس و عدن والا، نه تنها با عمان رابطه فعال تجارى داشتند بلكه بعضى از آن ها از طرف حكومت هند بريتانيا به عنوان مشاور امام مسقط عمل مى‏ كردند. سر هر مزجى عدن والا در اوايل قرن نوزدهم شخصيت بسيار متنفذى بود و همو بود كه پس از تأسيس رسمى سلطنت پهلوى (آذر 1304 ش. ) ، در مرداد 1305 در رأس يك هيئت بزرگ پارسى براى تبريك به رضا شاه به ايران آمد. اين سفر به ابتكار اردشير ريپورتر صورت گرفته بود. در زنگبار هم وضع همين گونه بود و يك‏ پارسى به نام بهمن جى مانكجى داروخان والا به عنوان مشاور سلطان زنگبار در اين كشور مستقر بود و همه كاره سلطان به شمار مى‏ رفت و بعد از او دكتر فرامرز جى پستان جى در اين مقام قرار گرفت كه در عين حال استاد لژ فراماسونرى زنگبار هم بود. در دولت هاى شبه قاره هند كه به ظاهر مستقل بودند ولى به طور غير رسمى در تحت نظارت حكومت هند بريتانيا قرار داشتند، باز اين پارسيان به عنوان نمايندگان رسمى و غير رسمى بريتانيا فعال بودند. مثلا در حيدر آباد دكن يكى‏  از اين پارسيان به نام داراب جى چنوى، همه كاره نظام (حاكم) حيدر آباد بود و اعضاى خاندان ويكاجى تمام امور ماليه اين دولت را در كنترل خود داشتند و به كمك بانك‏هاى خصوصى‏  انگليس، حكومت حيدر آباد را به شدت بدهكار خود كرده بودند. در دولت هاى پونا و بارودا هم همين سيستم وجود داشت.

بخش عمده ثروت اين اليگارشى پارسى از طريق تجارت ترياك قرن نوزدهم به دست آمده است و در اين دوران، آن ها شركاى مهم تجارت ترياك انگليسى‏ ها و آمريكايى‏ ها و يهودى‏ ها در شرق بودند. تجارت ترياك مهم ترين يا يكى از مهم ترين شاخه هاى اقتصاد جهانى در قرن نوزدهم بود و همين تجارت باعث شد كه دو جنگ بزرگ ميان قدرت هاى متحد اروپايى و چين، كه قربانى اصلى اين تجارت بود، رخ دهد كه به«جنگ هاى ترياك»معروف است.

اين اليگارشى پارسى بر اساس يك افسانه منظوم به نام قصه سنجان خود را از تبار اشراف و موبدان ساسانى مى‏ داند كه گويا در زمان حمله اعراب به ايران براى حفظ عقايد و دين خود به غرب هند فرار كردند و كتاب هاى دينى خود را هم به هند بردند. سران اين طايفه از اوايل قرن هيجدهم ميلادى نه تنها با ايران ارتباطات گسترده داشتند بلكه در سرنوشت ايران نيز بسيار مؤثر بودند. در حمله خونين و شوم محمود افغان به ايران و اشغال اصفهان و انهدام دولت صفوى، اين طايفه نقش جدّى داشت و فردى به نام نصر الله گبر نفر دوّم قشون افاغنه و سپهسالار محمود افغان بود. مى‏ دانيم كه حمله محمود افغان به ايران مهم ترين حادثه اى است كه سرنوشت تاريخى ايران را دگرگون كرد. در دوران جديد، اردشير ريپورتر و پسرش، شاپور، نه تنها نمايندگان اينتليجنس سرويس بريتانيا در ايران بودند بلكه نماينده اين اليگارشى پارسى هم به شمار مى‏ رفتند. مثلا، اردشير ريپورتر در تهران نماينده كمپانى تاتا بود كه به اليگارشى پارسى‏  تعلق دارد و حتى امروز هم بزرگ ترين كمپانى هندوستان به شمار مى‏ رود.

از زمان حضور جدّى استعمار بريتانيا در ايران تا جنگ دوّم جهانى، اين بمبئى بود كه جايگاه اصلى را در عمليات سياسى و اطلاعاتى و نظامى و اقتصادى بريتانيا در ايران داشت نه لندن. اين اشتباه بزرگى است كه مورخين ما مرتكب مى‏ شدند و در بررسى نقش استعمار بريتانيا در ايران توجه خود را به لندن متوجه مى‏ كردند. تا زمانى كه من كار خود را شروع كردم تقريبا هيچ كس به نقش حكومت هند بريتانيا در تحولات ايران توجه جدّى نكرده بود. من نشان دادم كه كودتاى‏  1299 طرح حكومت هند بريتانيا، به رياست لرد ريدينگ، و سازمان اطلاعاتى آن در ايران، به رياست اردشير ريپورتر بود كه وزارت خارجه انگليس، به رياست لرد كرزن، با آن مخالف بود و مى‏ خواست طرح خاص خود، قرارداد 1919، را تحقق بخشد. البته طرح كودتا در ايران از حمايت يك لابى بسيار مقتدر در دولت لندن برخوردار بود كه هسته اصلى آن را شخص لويد جرج (نخست وزير) و وينستون چرچيل (وزير جنگ و بعد وزير مستعمرات) و سر فيليپ ساسون (منشى مخصوص لويد جرج) و ادوين مونتاگ (وزير امور هندوستان) و سر هربرت ساموئل و ساير اعضاى لابى مقتدر صهيونيستى در دولت وقت انگليس تشكيل مى‏ دادند.

وقتى كه مسئله نقش بزرگ اليگارشى پارسى در تحولات تاريخ ايران برايم مسجل شد، طبعا اين سئوال پيش آمد كه اين نقش چرا ناشناخته مانده و تاكنون هيچ كس به آن توجه نكرده است؟ در اين بررسى متوجه شدم كه تعمدا در طول اين دوران طولانى، نقش اليگارشى پارسى‏  در ايران نانشناخته مانده و مسكوت گذارده شده است. به اين ترتيب، تصميم گرفتم نتايج تحقيقات خود را درباره نقش اليگارشى پارسى در تاريخ ايران منتشر كنم. اين تحقيق در واقع خلاء بزرگى را در تاريخنگارى معاصر ايران پر مى‏ كرد و يكى از عوامل مهم مؤثر در تحولات ايران را معرفى مى‏ كرد كه تاكنون كاملا مورد غفلت قرار گرفته بود.

زمانى كه كار بر روى اليگارشى پارسى را دنبال مى‏ كردم، به تدريج به پيوندهاى عجيب آن با اليگارشى يهودى رسيدم و متوجه شدم كه چنان اشتراكى ميان اين دو كانون وجود دارد كه اصلا نمى‏ توان آن ها را از هم تفكيك كرد. مثلا اگر سر جمشيد جى جى جى بهاى پارسى از بزرگ ترين تجار ترياك جهان در قرن نوزدهم بود، خانواده ساسون، كه سران يهوديان بغدادى بودند، نيز همين جايگاه را داشتند و متحدا و در شراكت با پارسيان عمل مى‏ كردند. در طول قرن نوزدهم، كشت و صادرات ترياك ايران نيز در انحصار شبكه اى بود از كارگزاران ساسون ها و سران طايفه پارسى. در كودتاى 1299 و استقرار سلطنت پهلوى در ايران نيز اليگارشى پارسى و زرسالاران يهودى مشتركا عمل كردند. لرد ريدينگ، نايب السلطنه هند از زمان كودتا تا خلع رسمى قاجاريه (1304-1299 ش. ) سر روفوس اسحاق نام دارد و اولين يهودى است كه نايب السلطنه هند شد.  لويد جرج و چرچيل (نخست وزير و وزير جنگ انگليس در زمان كودتا) هر دو هم از نظر خانوادگى‏  و هم شخصا با يهوديان ثروتمند انگليس پيوندهاى بسيار نزديك داشتند. ادوين مونتاگ (وزير امور هند در دولت وقت بريتانيا) و هربرت ساموئل به خانواده يهودى ساموئل تعلق داشتند و در زمان جنگ اوّل جهانى نقش بزرگى در استقرار يهوديان در فلسطين ايفا كردند. اين دو نفر پسر عموهاى سر ماركوس ساموئل، بنيانگذار كمپانى رويال داچ شل، بودند كه به عنوان بزرگ ترين و دسيسه گرترين غول نفتى قرن بيستم شناخته مى‏ شود. مقارن با كودتاى 1299 در ايران، سر هربرت ساموئل از سوى دولت لويد جرج به عنوان اولين كميسر عالى بريتانيا در فلسطين منصوب شد و به تعبير دايرة المعارف يهود«اولين يهودى بود كه پس از 2000 سال بر سرزمين اسرائيل حكومت كرد. »به اين ترتيب، تصوير جديدى از استراتژى كانون هاى‏  استعمارى غرب در دوران جنگ اوّل جهانى و بعد از آن در منطقه خاورميانه به دست آمد. يك‏ بعد اصلى اين استراتژى را استقرار سلطنت پهلوى در ايران تشكيل مى‏ داد و بعد اصلى ديگر را استقرار حاكميت يهوديان بر فلسطين.

در بررسى بيشتر، به نقش يهوديان در شكل دهى به طايفه پارسى رسيدم. مى‏ دانيم كه پرتغال اولين قدرت غربى است كه در قرن شانزدهم يك امپراتورى مستعمراتى در شرق ايجاد كرد و همين ميراث بود كه در قرن هفدهم به هلندى‏ ها و در قرن هيجدهم به انگليسى‏ ها رسيد. متوجه شدم كه سران طايفه پارسى از قرن شانزدهم در غرب هند به عنوان كارگزاران محلى و بومى پرتغالى‏ ها بركشيده شدند و به تدريج در قرون بعد در پيوند با ساير استعمارگران اروپايى به قدرت و ثروت فراوان رسيدند. و متوجه شدم كه در ايجاد و توسعه امپراتورى مستعمراتى پرتغال و اسپانيا، يهوديان جايگاه مهمى داشتند و بعدها همين نقش را در امپراتورى‏ هاى مستعمراتى‏  هلند و بريتانيا ايفا كردند. پديده ديگرى كه در اين زمان با آن آشنا شدم«مارانوها»يا يهوديان مخفى هستند. اين ها گروهى از يهوديان بودند كه به ظاهر مسيحى مى‏ شدند ولى در باطن همچنان يهودى بودند. مارانوها يك پديده بسيار مهم در تاريخ اروپاى جديد هستند. بعضى از آن ها وزراى مقتدر پادشاهان اسپانيا و پرتغال بودند و بعضى در مقامات عالى كليسا جاى داشتند و تعدادى از آن ها حتى به مقام كاردينالى رسيدند. كريستف كلمب با پول و سرمايه همين مارانوها به قاره آمريكا سفر كرد و خود او نيز مارانو بود. در كتاب زرسالاران مفصلا درباره اين پديده بحث كرده ام و اين فرضيه جدّى را مطرح كرده ام كه جان كابوت، بنيانگذار سفرهاى‏  اكتشافى-مستعمراتى انگلستان، و پسرش سباستيان كابوت نيز بايد مارانو باشند.

به هر حال، اين يهوديان-مارانوها در بازسازى فرهنگى طايفه پارسى بسيار مؤثر بودند و روحيات و روانشناسى و فرهنگ خودشان را در ميان ايشان اشاعه دادند. به عبارت ديگر، نوسازى‏  طايفه پارسى به شكل امروزى آن در پيوند با يهوديان صورت گرفت و اسطوره آوارگى پارسيان، كه در افسانه كاملا موهوم و بى‏ پايه معروف به قصه سنجان انعكاس يافته، در دوران پيوند پارسيان با پرتغالى‏ ها جعل شد. اين اسطوره آوارگى و روانشناسى مولود آن، شباهتى عجيب به فرهنگ يهوديان دارد و تأثير يهوديان بر فرهنگ و خلقيات پارسيان تا بدان حد بزرگ است كه برخى محققين هندى و غربى از پارسيان به عنوان«يهوديان هند»ياد مى‏ كنند. به عبارت ديگر، طايفه پارسى در هند از نظر فرهنگى يك فرقه كاملا بازسازى و نوسازى شده است. ادعاى ايرانى‏  تبار بودن آن ها هم به كلى جعلى است. چنانچه تحقيقات مردم شناسى جسمانى نشان مى‏ دهد پارسيان به يقين از مردم بومى شبه قاره هند و از نژاد دراويدى هستند. چهره ظاهرى آن ها هم به روشنى اين مسئله را نشان مى‏ دهد. آن ها تا قبل از پيوند با اروپاييان و يهوديان، حتى خود را زرتشتى نمى‏ دانستند و هيچ متن دينى زرتشتى در اختيار نداشتند. همه اين تحولات و آشنايى‏  آن ها با اوستا و متون زرتشتى به كمك اروپاييان و يهوديان و از طريق متونى ايجاد شد كه از ايران برده شد و در اختيار آن ها نهاده شد.

● زرسالاران يهودى و تمدن جديد غرب

 به اين ترتيب، توجه من معطوف شد به نقش يهود در ايجاد و گسترش موج بزرگ سياسى و اقتصادى و فرهنگى بزرگى كه در غرب شكل گرفت و استعمار اروپايى و سرانجام تمدن جديد غربى را به ارمغان آورد. متوجه شدم كه در يهوديان نيز وضعى مشابه با پارسيان وجود دارد يعنى‏  جوامع يهودى در اوايل هزاره اوّل مسيحى و مهاجرت تدريجى آن ها از سرزمين كنونى فلسطين به بين النهرين از يك سازمان متمركز و بسيار منسجم و بسته برخوردار بوده اند كه رهبرى آن با خاندان هاى يهودى معين بوده است. اين خاندان ها همه خود را از نسل حضرت داود عليه السلام مى‏ دانند. در اينجا بايد اين توضيح را عرض كنم كه ما مسلمانان، داوود عليه السلام را پيامبر مى‏ دانيم ولى‏  يهوديان او را پادشاه و نماد قدرت و شوكت دولت يهود مى‏ دانند. بنابراين، از نظر يهوديان، اعضاى اين خاندان ها، شاهزادگان داوودى هستند و از ميان آن هاست كه رؤساى جامعه جهان وطنى يهود بيرون مى‏ آمد. اين رؤسا«رش گلوتا»نام داشتند كه من«شاه داوودى»را به عنوان معادل آن انتخاب كرده ام. اين رؤساى جوامع يهودى طى قرن ها، اقتدار فوق العاده اى بر اتباع خود داشتند و در هر كشورى كه مستقر مى‏ شدند سازمان سياسى خود را به شكل مخفى‏  حفظ مى‏ كردند و به عنوان«دولت در دولت»عمل مى‏ نمودند يعنى بر اتباع يهودى خود سلطه كامل سياسى و قضايى داشتند. به اين ترتيب، تصويرى از يك سازمان مخفى جهان وطنى بسيار منسجم و فرقه گونه به دست آمد كه حدود يك هزار سال قدمت تاريخى دارد و در اين دوران همشيه شاخه هاى آن در مهمترين مراكز اقتصادى و سياسى جهان پراكنده بوده است. البته اين تصوير به آن معنا نيست كه براى يهوديان، به عنوان انسان، هيچ نوع استقلال فردى قائل نباشيم.

برعكس، من در تحقيق خود به موارد قابل اعتنايى توجه كرده ام كه يهوديان عليه اين ساختار شورش كرده اند و اصولا در برخى مقاطع تاريخى، اين ساختار به شدت از فرهنگ هاى غير يهودى‏  (به طور عمده از مسيحيت و اسلام) تأثير گرفته و گاه متلاشى شده است. پيدايش فرقه قرائى در دوران شكوفايى تمدن اسلامى در بغداد، پيدايش موج مرتدين در اسپانياى مسيحى، روشنفگران يهودى اواخر قرن هيجدهم و اوايل قرن بيستم در اروپا، مهم ترين اين تحولات در دوران ساختار بسته يهوديت هستند. بنابراين، من در كتاب خود به يهوديان مستقلى مانند اسپينوزا و اعضاى خانواده سرشناس يهودى مندلسون و اميل پرر و والتر راتنو و غيره توجه جدّى كرده ام كه بعضى از آنها افراد مثبتى بودند و حتى عليه ساختار بسته حاكم بر جوامع يهودى زمان خود مبارزات شديدى كردند.

پيوند عميق اين اليگارشى يهودى با حكمرانان بزرگ و كوچك اروپا در تعيين سرنوشت جهان امروز بسيار مؤثر بود. اين پيوند از دوران جنگ هاى صليبى شكل گرفت كه ثروتمندان و صرافان و دسيسه گرايان بزرگ يهودى، كه معمولا حاخام هاى بزرگ يهودى نيز بودند، به عنوان واسطه و كارگزار مالى و اطلاعاتى فرقه هاى صليبى، به ويژه فرقه شهسواران معبد، عمل مى‏ كردند. در كتاب خود به طور مستند نقش اين يهوديان را در تحريك ايلخانان مغول ايران عليه دولت هاى اسلامى مصر و سوريه و به سود صليبى‏ ها نشان داده ام. اوج اقتدار اين يهوديان در دستگاه ايلخانان ايران در اواخر قرن سيزدهم ميلادى و در دوران حكومت ارغون خان مغول است كه سعد الدوله يهودى وزير و همه كاره اش بود. كمى بعد، در دوران سلطنت غازان خان يك‏ طبيب يهودى ساكن همدان در دستگاه ايلخانان قدرت يافت و به وزارت رسيد كه او را با نام خواجه رشيد الدين فضل الله همدانى مى‏ شناسيم. در جريان تحقيق، تصوير بسيار مثبتى كه در تاريخنگارى ايران از رشيد الدين فضل الله ساخته شده فرو ريخت و او را دسيسه گرى مشابه سعد الدوله يافتم و متوجه شدم كه بسيارى از نكات مثبتى كه به وى نسبت داده مى‏ شود جعليات صرف و از بيخ و بن دروغ است. مباحث مربوط به نقش يهوديان در دوران ايلخانان ايران از بهترين قسمت هاى كار تحقيقى‏ ام است كه در جلد دوّم زرسالاران منعكس شده است.

اين فرقه هاى صليبى، كه در جريان جنگ هاى صليبى شكل گرفتند و از ساختار نظامى-دينى برخوردار بودند، بعد از پايان جنگ هاى صليبى فعاليت خود را ادامه دادند و نقش بزرگى در پيدايش غرب جديد ايفا كردند. بعد از اين كه مسلمانان به حكومت صليبى‏ ها در منطقه كنونى فلسطين به طور كامل پايان دادند و آن ها را از آخرين سنگرشان، قلعه عكا، بيرون كردند، آن ها فعاليت خود را ادامه دادند. يكى از فرقه هاى بزرگ صليبى، به نام شهسواران توتونى‏  (آلمانى) ، جنگ صليبى را براى مسيحى كردن اجبارى قبايل اسلاو در شمال و شرق اروپا ادامه داد كه به تأسيس دولت پروس انجاميد. يعنى استاد اعظم فرقه شهسواران توتونى پس از قلع و قمع و امحاء كامل قبايل اسلاو بروسى به عنوان اولين حاكم مسيحى سرزمين بروسى‏ ها (پروس بعدى) منصوب شد و بعدها جانشينان او شاه پروس شدند. دولت پروس به تدريج ساير سرزمين هاى آلمانى نشين را تصرف كرد و سرانجام در سال 1871 موجوديت دولت واحد آلمان را اعلام نمود.

بعد از تصرف سرزمين بروسى‏ ها، توسعه طلبى فرقه شهسواران توتونى به سمت شرق ادامه يافت و سران فرقه فوق مى‏ خواستند همان بلايى را كه بر سر بروسى‏ ها آوردند و نسل آنها را كاملا از بين بردند، بر سر روس ها بياورند ولى به دليل پيوند روس ها با مسلمانان موفق نشدند. در آن زمان، حاكم نشين هاى كوچك روس تابع دولت بزرگ و مقتدر مسلمانى بودند كه قلمرو آن تقريبا منطبق با دولت فعلى روسيه است. اين دولت«خانات قبچاق»يا«اردوى زرين»نام داشت و بسيارى از كارگزاران آن ايرانى بودند. روس ها با دولت مركزى قبچاق رابطه بسيار حسنه داشتند و همين حمايت خانات قبچاق بود كه سبب شد روس ها به رهبرى الكساندر نوسكى در جنگى‏  بزرگ، تهاجم شهسواران توتونى را دفع كنند و به آن ها شكستى سخت وارد نمايند. به اين علت است كه آلكساندر نوسكى به عنوان قهرمان ملى روس ها و قديس كليساى ارتدكس شناخته مى‏ شود. بنابراين، به جرأت مى‏ توان گفت كه روس ها موجوديت خود را به عنوان يك ملت مديون پيوند با شرق اسلامى هستند و اگر حمايت مسلمانان از ايشان نبود به احتمال زياد مانند بروسى‏ ها از صحنه تاريخ حذف مى‏ شدند. سرگى آيزنشتين، فيلمساز معروف روس، داستان زندگى آلكساندر نوسكى را ساخته است. ولى متأسفانه روس هاى كنونى زياد تمايل ندارند اين پيوند ميان آلكساندر نوسكى و خانات قبچاق را چنان كه در واقع بوده بيان كنند.

فرقه مهم صليبى ديگر كه نقش بزرگى در تاريخ جديد اروپا و جهان ايفا كرد، فرقه شهسواران معبد است. سران اين فرقه پيوند بسيار نزديك با سران جوامع يهودى داشتند و به دليل اين پيوند، سازمان خود را به يك صرافى و تجارتخانه بزرگ تبديل كردند و كارشان به فساد كشيده شد. اين فرقه بسيار مهم و مورد حمايت پاپ تا بدان حد فاسد و غير قابل تحمل شد كه در اوايل قرن چهاردهم ميلادى دو پادشاه خوشنام اروپا، يعنى فيليپ چهارم فرانسه و ادوارد اول انگلستان، به انحلال آن دست زدند و ژاك دموله، استاد اعظم فرقه، در فرانسه اعدام شد. به دليل پيوندهاى تاريخى عميق و عجيبى كه ميان فرقه شهسواران معبد و زرسالاران يهودى برقرار شده بود، امروزه در طريقت هاى فراماسونرى، ژاك دموله مورد احترام فراوان است و از او به عنوان«شهيد»و «قديس»ياد مى‏ شود. همزمان با انحلال و قلع و قمع فرقه شهسواران معبد، دولت هاى فرانسه و انگلستان، صرافان و رباخواران يهودى مستقر در كشورهاى خود را نيز اخراج كردند. بقاياى فرقه شهسواران معبد به پرتغال گريختند و نام خود را به فرقه شهسواران مسيح تغيير دادند و فعاليت خود را در اين سرزمين تداوم بخشيدند. از اين دوران است كه در شبه جزيره ايبرى جنگ صليبى‏  در جبهه اى جديد اوج مى‏ گيرد و آن عليه مسلمانان اندلس است. در اين موج خشن و خونين ضد اسلامى، كه سرانجام در سال 1492به سقوط دولت غرناطه به عنوان آخرين دولت مسلمان اندلس انجاميد، هم اعضاى فرقه شهسواران مسيح و هم زرسالاران يهودى نقش بسيار مؤثر داشتند.

در كتب تاريخى، مطالب فراوانى درباره«هنرى دريانورد»به عنوان بنيانگذار اكتشافات دريايى غرب خوانده ايم. ظاهر قضيه، كه به ما القاء مى‏ شود، اين است كه گويا اين شاهزاده پرتغالى به دريانوردى و دانش جغرافيا و اكتشافات بسيار علاقمند بود و به دليل علاقه و سرمايه گذارى او اولين سفرهاى دريايى اكتشافى اروپاييان آغاز شد كه بعدها به تأسيس امپراتورى‏ هاى استعمارى غربى در سراسر جهان انجاميد. ولى تنها با كار تخصصى و سخت مى‏ توان فهميد كه اين«هنرى دريانورد»اصلا دريانورد نبوده و هيچگاه به سفرها و اكتشافات دريايى نرفته (اين لقبى است كه بعدها مورخين انگليسى به او دادند) ، در زندگى فردى شخص‏ بسيار هرزه و آلوده اى بوده، و مهمتر از همه اين كه وى در بخش مهمى از قرن پانزدهم ميلادى به مدت چهل سال در مقام استاد اعظمى فرقه شهسواران مسيح جاى داشته است. به عبارت ديگر، هنرى دريانورد مهم ترين استاد اعظم فرقه شهسواران معبد پس از اعدام ژاك دموله است و با پول اعضاى ثروتمند اين فرقه، نه دولت پرتغال، است كه او دربار خود را به مركز فعاليت ماجراجويان دريايى تبديل كرد و به بهانه جهاد صليبى براى مسيحى كردن«كفار»تهاجم دريايى‏  به سرزمين هاى اسلامى شمال آفريقا را طراحى نمود. اين فعاليت پس از فتح غرناطه (1492) و پايان دادن به حضور اسلام در غرب اروپا، با سفرهاى كريسفت كلمب و واسكو داگاما ادامه يافت.

كلمب قاره آمريكا را كشف كرد و گاما اولين امپراتورى استعمارى غرب جديد در مشرق زمين را تأسيس نمود. تمامى اين اقدامات به بهانه تداوم جنگ صليبى براى مسيحى كردن«كفار» (يعنى‏  مسلمانان) و با پول و سرمايه زرسالاران يهودى و فرقه هاى صليبى، به ويژه شهسواران مسيح (كه همان فرقه شهسواران معبد است) ، انجام مى‏ شد. مى‏ دانيم پرچم پرتغالى‏ ها در لشكركشى‏ هاى‏  دريايى‏ شان به آفريقا و شرق، پرچم سفيدى است كه بر آن نقش صليب سرخ درج شده است. اين همان پرچم شهسواران معبد در زمان جنگ هاى صليبى در شرق مديترانه است.

دو نمونه شهسواران توتونى و شهسواران معبد كه عرض كردم، نشان مى‏ دهد كه آرمان ها و فرقه هاى صليبى چه نقش بزرگى در ايجاد غرب جديد داشته اند. متأسفانه، ما به تبعيت از تاريخنگارى رسمى غرب، عادت كرده ايم كه هميشه درباره نقش«رنسانس»و«روشنگرى»ء «انقلاب صنعتى»و غيره و غيره در پيدايش تمدن جديد غرب سخن بگوئيم. يعنى همان طور كه مكتب خاصى در تاريخنگارى جديد غرب به ما القاء كرده است، پيدايش تمدن جديد غرب را يك فرآيند فرهنگى مى‏ دانيم كه در آن عصنصر عقلانيت و دانش و شكوفايى فرهنگ و دانش و هنر نقش اصلى را داشت. همه واقعيت اين نيست و نقش تعصبات دينى، كه حتى تا قرن نوزدهم در قالب اموزه هاى صليبى تجلى مى‏ يافت، در پيدايش غرب جديد بسيار عظيم بوده است و در واقع نقش تعيين كننده داشته است. اين نكته اى است كه ما از آن غافليم. در اين فرآيند زرسالاران يهودى به عنوان واسطه ميان اروپاى غربى و سرزمين هاى اسلامى نقش بسيار مهمى داشتند كه به نظر من تعمدا تمامى ابعاد ان را معرفى نمى‏ كنند.

يعنى در واقع مى‏ شود گفت كه تاريخنگارى غرب يك نگاه خاص و جهت دار را القاء مى‏ كند؟ ببنيد، من از كل تاريخنگارى غرب صحبت نمى‏ كنم بلكه اصطلاح تاريخنگارى رسمى غرب را به كار مى‏ برم. اصولا بر تاريخنگارى جديد دنياى غرب يك مكتب خاص غلبه دارد كه آن را تاريخنگارى رسمى غرب ناميده ام. يعنى ان نوع نگاه به تاريخ كه مورد تأييد و حمايت كانون هاى‏  حاكمه و قدرتمند دنياى غرب است و در مدارس و دانشگاه ها هم تدريس مى‏ شود و بخش مهمى‏  از تاريخنگارى آكادميك را شرح مى‏ دهد. ولى اين همه تاريخنگارى غرب نيست. تحقيقاتى كه اين مكتب رسمى را كاملا بى‏ اعتبار مى‏ كند فراوان است و خوشبختانه دنياى پژوهشى غرب را اين نظر بسيار غنى است. ولى ما عادت كرده ايم كه هميشه روايت هاى رسمى و درسى را بياموزيم و اين مايه تأسف فراوان است.

+ نوشته شده در  87/07/22ساعت 17:11  توسط رفیع  |