● پيش داورى هاى نظرى در تاريخ نگارى جديد ايران
سؤالى داشتم درباره تاريخنگارى ايران. فكر مى كنيد در تاريخنگارى ايران تا چه حد تمايل به بازنگرى و تحقيقات جديد وجود دارد و تا چه حد اين تاريخنگارى در قالب هاى كهنه گذشته در جا مى زند؟ مجموعه كتب و تحقيقاتى كه در دوران اخير در زمينه تاريخ ايران فراهم شده، چه از نظر كمى و چه از نظر كيفى، در سطحى نيست كه شايسته تاريخ ايران باشد. كافى است مقايسه اى بكنيم ميان تاريخنگارى هند يا تاريخنگارى عثمانى و جمهورى تركيه تا متوجه شويم كه تاريخنگارى ايران تا چه حد عقب است. ما تحقيقات پايه اى نداريم نه تنها در زمينه تاريخ باستان يا تاريخ قرون اوليه اسلام يا تاريخ دوره هاى بعد، بلكه حتى در زمينه 300 سال اخير هم، يعنى تاريخ ايران از قرن هيجدهم ميلادى كه در مواجهه جدى با كانون هاى استعمارى غرب قرار داشتيم، فقر عجيبى بر تاريخنگارى ما حاكم است. به گمان من، يكى از عوامل اساسى كه بر رشد جامعه ما تأثير منفى مى گذارد اين عدم غنا يا بهتر بگوييم فقر تاريخنگارى است. فقر تاريخنگارى در همه ابعاد حيات سياسى ما بازتاب پيدا مى كند. چرا؟ براى اين كه شناخت تاريخى پايه شناخت سياسى و اجتماعى انسان را مى سازد. اهميت تاريخ فقط به خاطر شناخت گذشته نيست بلكه از نظر ايجاد زيرساخت هاى فكرى براى حال و آينده نيز هست. تاريخ پرونده يك ملت است. همانطور كه براى شناخت يك فرد بايد پرونده او را مطالعه كرد، براى شناخت يك جامعه هم بايد اين پرونده وجود داشته باشد تا با مطالعه آن بتوان براى حال و آينده او برنامه ريزى نمود. اگر ما در اجراى يك الگوى توسعه شكست مى خوريم ولى از شكست خود درس نمى گيريم و همان الگو را دو دهه بعد تكرار مى كنيم و باز هم شكست مى خوريم. به دليل همين فقر آگاهى و دانش تاريخى است.
معضل ديگر، حاكميت الگوهاى نظرى خاص بر تاريخنگارى ماست. تاريخنگارى باستان ما به طور عمده در زير سلطه دو مكتب آريايى گرايى و استبداد شرقى است و به كلى از تحقيقات جديد به دور است. اين دو مكتب روح يك جريان فكرى و سياسى به نام باستان گرايى (آركائيسم) را مى ساخت كه به خصوص پس از مشروطه بر تاريخنگارى رسمى و دولتى ما حاكم شد.
● مكتب آريايى و تئورى چراگاه
مكتب آريايى گرايى در قرن نوزدهم و با مقاصد استعمارى و به وسيله كسانى چون فريدريش ماكس مولر شكل گرفت. ماكس مولر تحقيقات خود را براى كمپانى هند شرقى انگليس شروع كرد و بعدها عضو شوراى مشاورين ملكه ويكتوريا شد. به رغم اين كه ايرانيان تنها ملتى هستند كه به تأثير از اين مكتب به طور رسمى هنوز خود را بقاياى قومى به نام«آريايى»مى دانند، مباحث تحقيقاتى و نظرى جديد كه در اين زمينه مطرح است در ايران هيچ بازتابى نمى يابد. اين مكتب با نوعى ناسيوناليسم افراطى عجين شده به نحوى كه بحث انتقادى درباره آن با«تابوها»و «مقدسات»شووينيستى اصطكاك پيدا مى كند. هواداران اين مكتب وانمود مى كنند كه گويا اين افتخارى براى ايرانيان است كه خود را از قومى به نام«آريايى»بدانند در حالى كه اولا داده هاى باستان شناسى وجود اين قوم و مهاجرت آن به فلات ايران و شبه قاره هند را ابدا تأييد نمى كند.
ثانيا، اين مكتب در واقع پيشينه تاريخى سرزمين و مردم ايران را تحقير مى كند و سابقه مدنيت در اين سرزمين را به مهاجرت آريايى ها محدود مى كند. به عبارت ديگر، مكتب آريايى گرايى بخش مهمى از تاريخ تمدن ايرانى، مثلا تمدن بزرگ عيلام، را به دوران پيش تاريخ تبديل مى كند. يعنى تاريخ واقعى تمدن در فلات ايران با مهاجرت آريايى ها يعنى از اواخر هزاره دوّم پيش از ميلاد شروع مى شود. اين يعنى تحقير و تخفيف تاريخ تمدن در ايران. توجه كنيم كه دو تمدن همسايه، آشورى و بابلى، به ترتيب از هزاره پنجم پيش از ميلاد و هزاره دوّم پيش از ميلاد آغاز مى شوند. طبق مكتب آريايى گرايى، در آن دوران ايران برهوتى بيش نبوده است.
اصولا روح نظريه مهاجرت آريايى ها همان روح مهاجرتى است كه در اسطوره هاى يهودى وجود دارد و آن را به همه دنيا و به همه اقوام و ملل تسرى داده اند. مثلا قبايل وحشى توتونى را، كه نياى آلمانى ها و انگليسى ها هستند، چون سابقه اى از آن ها در قبل از قرن چهارم ميلادى شناخته نيست، از مهاجرين آريايى به اروپا خوانده اند. ماكس مولر حتى سلتى ها را (كه نياى اسكاتلندى ها و ايرلندى ها هستند) آريايى مى دانست. اسطوره قوم آريايى، كه مكتب ماكس مولر ايجاد كرد، بر«تئورى چراگاه»مبتنى است كه يك يهودى به نام مايرز در كتابى به نام طلوع تاريخ مطرح كرد. او مى گفت آريايى ها قومى كوچ نشين بودند در جلگه هاى آسياى ميانه (شمال) كه در جستجوى«چراگاه»به«سرزمين هاى خالى از سكنه»، توجه بفرماييد: «سرزمين هاى خالى از سكنه»، يعنى جلگه هاى شبه قاره هند و فلات ايران (جنوب) ، سرازير شدند. امروزه«تئورى چراگاه»مورد نقد جدّى قرار گرفته است. به عنوان نمونه ناگندرانات گوس، كه مردم شناس بزرگى است و استاد دانشگاه هاى كلكته و داكا، و هندو است نه مسلمان، كتابى دارد به نام پيشينه آريايى در ايران و هند. خلاصه انتقادات او به«تئورى چراگاه»اين است: اول، حاصلخيزى استپ هاى پهناور آسياى ميانه، كه تا به امروز نيز مهد جوامع شكوفاى كوچ نشين بوده و هست، محل ترديد نيست. چرا بايد اين قوم به اصطلاح آريايى سرزمين آباء و اجدادى را رها كند و چنين به سوى«جنوب»يورش ببرد؟ تنها عوامل جغرافيايى مى تواند اين مهاجرت را توجيه كند مانند وقوع سوانح طبيعى مهمى چون يخ بندان، خشكسالى و غيره. اگر چنين سانحه عظيمى رخ داده است در دوران هاى پسين بايد براى مدتى آسياى ميانه را برهوت و خالى از سكنه مى يافتيم كه چنين نيست.
دوم، اگر«تئورى چراگاه»را به عنوان پايه مادى مهاجرت آريايى ها بپذيريم، بايد اين را نيز بپذيريم كه آن ها قومى گرسنه و در جستجوى معاش بودند. اين با مبانى ايدئولوژى آريايى گرايى كه مهاجرت آرياييان را در پى«رسالت تاريخى»و«امپراتورى سازى»و«آفرينش افتخارات» مى داند در تعارض است.
سوم، بر خلاف«تئورى چراگاه»، اين سرزمين ها، نه شبه قاره هند نه فلات ايران، خالى از سكنه نبودند و هم در هند و هم در ايران جماعات انسانى انبوهى از ديرباز زندگى پررونق و شكوفاى شهرى و كشاورزى و كوچ نشينى داشتند.
چهارم، با توجه به حضور جماعات انسانى انبوه در اين سرزمين ها«مهاجرين»طبعا با جماعات انبوه بومى آميزش يافتند و چون در اقليت بودند در آن ها مستحيل شدند و بنابراين پديده اى به نام«نژاد آريايى»نمى تواند وجود داشته باشد.
بسيارى از محققين جدّى غرب هر يك بخشى از مكتب آريايى گرايى را به نحوى رد كرده اند و وقتى اين رديه ها را كنار هم بچينيم از آن بناى عظيم و باشكوه هيچ چيز باقى نمى ماند. مثلا، اگر كتاب نيبرگ سوئدى را بخوانيد سراسر نقد مجموعه تئورى هايى است كه اساس مكتب آريايى گرايى را شكل مى دهد. يا اشميت در دانشنامه ايرانيكا مى نويسد هيچ دليل تاريخى و باستان شناختى وجود ندارد كه گذر قومى به نام آريايى را از جبال هندوكش و ورود آنان را به جلگه هند و فلات ايران به اثبات رساند.
● استبداد شرقى
در زمينه نظرى تاريخنگارى ما متأثر از مكتب استبداد شرقى است. مكتب استبداد شرقى در قرن هيجدهم به وسيله متفكرينى چون منتسكيو شكل گرفت و در قرن هاى بعد كسانى مانند ماركس و ويتفوگل آن را بسط دادند. اين نوع نگاه به تاريخ بر اين پيشداورى مبتنى است كه گويا در شرق هميشه حكومت ها استبدادى و متمركز بوده است. اين نگاه امروزه مورد قبول محققين جدّى نيست. در اين زمينه در كتاب زرسالاران بحث كرده ام و مقايسه اى ميان ساختارهاى سياسى شرق و غرب به دست داده ام.
حتى تا به امروز، تاريخنگارى و انديشه سياسى در ايران به شدت تحت تأثير اين مكتب است كه ساختار سياسى كشور ما را يكسره در تحت اقتدار تام و تمام دولت مركزى و پادشاه مى بيند.
اين تصوير از تاريخ هخامنشى شروع مى شود و به تاريخ بعد از اسلام تسرى مى يابد. اين در حالى است كه، به گفته واندنبرگ، اگر بخواهيم بر اساس داده هاى باستان شناسى درباره تاريخ هخامنشى سخن بگوييم مثل اين است كه فقط بر اساس بقاياى كاخ ورساى درباره تاريخ فرانسه قرن هيجدهم نظر بدهيم. نگاه ما به تاريخ دوره هخامنشى بيشتر متأثر از كتاب تربيت كورش كزنفون است كه مورخين بعد از مشروطه آن را در آثار خود، مثل تاريخ ايران باستان پيرنيا، به طور مشروح نقل كرده اند. كتاب كزنفون سنديت تاريخى ندارد و در واقع الگوسازى او از نظام سياسى اسپارت در يونان باستان است كه به نام كورش انجام شده.
در جامعه كهن ايرانى، پيش و پس از اسلام، از پادشاه و حكمران«بزه گر» (چون يزدگرد) ، «ظالم»يا«خودكامه»فراوان سخن مى رود و اين تعبير دقيق و درست است. اين با مفاهيم «استبداد شرقى»و«توتاليتاريانيسم»تفاوت دارد كه منظور از آن جامعه اى است كه بسيط و فاقد قوانين سامان دهنده نظم اجتماعى و نهادها و ساختارهاى سياسى ميانين كه كاركرد تحديد قدرت مركزى را به دست دارند. جامعه ايرانى-اسلامى، تا پيش از استقرار ديكتاتورى پهلوى در دوران جديد كه راه حذف خشن تمامى ساختارهاى مدنى را در پيش گرفت، هيچگاه چنين نبوده است. پادشاه«خودكامه»، «مستبد»، «ظالم»، «فاجر»و غيره بر جامعه بى قانون و فاقد ساختارها و نهادهاى سياسى حكومت نمى كرد، او پايمال كننده اين قوانين و معارض با اين ساختارها و نهادها بود و دقيقا به اين دليل عناوين فوق بر وى اطلاق مى شد. اصولا دانش جديد كمتر جامعه كهنى را چنين«بى قانون»و«بى نظم»و مقهور اراده تام و تمام يك فرد يا يك گروه حاكم مى شناسد كه نظريه پردازان سياسى مكتب«استبداد شرقى»و«توتاليتاريانيسم»جلوه داده اند
● همپيوندى تاريخى ايرانيان و اعراب پيش از اسلام
پيشداورى نظرى ديگر كه بر تاريخنگارى جديد ايران حاكم شد، تصور وجود يك شكاف و دره عميق فرهنگى و نژادى و تمدنى ميان ايران پيش و پس از اسلام است. مكتب آريايى گرايى صفحه شماره 485 در شكل دادن اين قالب نظرى سهم اصلى را داشت. گويا در پيش از اسلام دو حوزه فرهنگى كاملا متمايز آريايى (در ايران) و سامى (در عربستان) وجود داشت و با حمله اعراب حوزه فرهنگى سامى، كه عقب مانده و بدوى بود، بر حوزه فرهنگى پيشرفته آريايى غلبه پيدا كرد و بخش مهمى از ميراث تمدن ايرانى را از بين برد. اين ديدگاه طيف وسيعى را در بر مى گيرد و هوادران افراطى آن تمامى مصايب كنونى جامعه ايران را ناشى از اين غلبه قهرآميز اسلام و اعراب و غلبه تمدن سامى بر تمدن آريايى مى دانند.
در نقد اين الگوى نظرى حرف هاى فراوانى را مى توان مطرح كرد: در دوران باستان ما تنها يك حوزه تمدنى در منطقه مى شناسيم و آن تمدن خاورميانه است كه از مديترانه شروع مى شد و در فلات ايران ختم مى شد. در اين حوزه تمدنى اقوام مختلفى زندگى مى كردند كه با هم پيوند نزديك و داد و ستد فرهنگى و سياسى و تجارى داشتند. اصولا تصورى از وجود دو تمدن متفاوت آريايى و سامى وجود نداشت. و چنين تفاوت تمدنى هم در كار نبود. اگر به نقش هاى آشور باستان مراجعه كنيم مى بينيم كه بسيار شبيه به نقش هاى تخت جمشيد است. وفور درخت سرو، آرايش لباس و مو و غيره. مرحوم مهرداد بهار مقاله اى دارد كه در كتاب«از اسطوره تا تاريخ»او تجديد چاپ شده و در آن خويشاوندى و تشابه اسطوره هاى دينى اقوام منطقه خاورميانه را به خوبى نشان داده است. حتى مفهوم اهورامزدا را ايرانى ها از آشورى ها گرفتند. خداى بزرگ آشورى ها«آسورا مزاس»نام داشت و نقش آن مشابه با نقش اهورامزدا بود. دكتر ناگندرانات گوس هم معتقد است كه مفاهيم«اسورا»و«اهورا»و«يهودا» (يهوه) يكى هستند. در كتيبه آشور بانيپال خدايان آشورى و ايرانى بسيار شبيه اند در حدى كه نمى توان اين همسانى را تصادفى دانست. به نوشته فريتز هامل، اين كتيبه تاريخى ثابت مى كند كه«اهورامزدا» همان«اسورا مزاس»آشوريان است و اين دو خدا مشابه يهوه، خداى بنى اسرائيل، هستند؛ خدايى كه دوست مردم خود بود و شاهان قدرت خود را از او مى گرفتند. دكتر گوس هندى معتقد است كه واژه«اهورا»در دوران هاى بعد، با واسطه آئين مغى ايران، به هند وارد شده نه برعكس. دكتر كريشنا بانرجى، كه از خاندان هاى سرشناس برهمن كلكته بود و زبان شناس برجسته اى به شمار مى رفت و در اواخر قرن نوزدهم زندگى مى كرد، اولين كسى است كه اعلام كرد مفهوم اهورا در ريگ ودا از مفهوم«اسورا»آشوريان گرفته شده است. حتى اونوالا، محقق زرتشتى هند، مى نويسد كه نقش دايره بالدار و انسان بالدار، كه در نقوش ايران باستان فراوان ديده مى شود و معروف ترين آن نقش اهورامزدا در كتيبه هاى دوران هخامنشى است، و نيز نقش عقاب و انسان عقاب گونه يك سنت معمارى دينى خاورميانه اى است. اين نقش نمادين دينى نخستين بار در هزاره هاى سوم و دوم پيش از ميلاد در مصر پديد شد و سپس با واسطه تجار فنيقى (كنعانى) به آشور راه يافت. تصوير«اسور»، خداى آشوريان، نيز چون اهورامزدا انسانى بالدار است شبيه به اهورامزداى هخامنشيان. هخامنشيان اين نماد را از آشوريان اقتباس كردند؛ همان گونه كه آشوريان نماد خداى«آشور»را از«هوروس» (هور) ، خداى خورشيد مصريان، اقتباس نمودند.
اين درست است كه در دوران هخامنشى ايران مهد شكوفاترين تمدن زمان خود بود، ولى اين تمدن به محدوده جغرافيايى كنونى ايران و مردم آن اختصاص نداشت. در نواحى سوريه و بين النهرين آرامى ها زندگى مى كردند كه سابقه طولانى مدنيت داشتند و به دليل ابداع خط آرامى سهم آن ها در تمدن بشرى بسيار زياد است. آرامى ها مردمى تاجر پيشه و با فرهنگ بودند و به همين دليل خط آن ها به خط بين المللى تبديل شد. حتى زمانى كه سرزمين آرامى ها به اشغال آشور در آمد، خط آرامى نه تنها از بين نرفت بلكه به وسيله دولت آشور دامنه كاربرد آن گسترش يافت. و بعدها همين خط به خط رسمى دولت هخامنشى تبديل شد. معمولا اين تصور وجود دارد كه خط هخامنشيان ميخى بود. در حالى كه چنين نيست. كتيبه هاى ميخى بسيار اندك و معدود است و خط ميخى تنها براى نگارش كتيبه هاى پادشاهان هخامنشى كاربرد داشت و استفاده از آن در زمان اشكانيان كاملا متروك شد. خط رسمى در سراسر ايران هخامنشى آرامى بود. حتى زمانى كه هخامنشيان مصر را فتح كردند خط آرامى را در اين سرزمين هم رواج دادند. بنابراين براى ايران هخامنشى، آرامى به عنوان يك خط كاملا بومى شناخته مى شد نه بيگانه. اين خط در دوران سلوكى و اشكانى هم در ايران ادامه داشت و خط پهلوى كه در اين دوران ايجاد شد شكلى از خط آرامى است. شاخه ديگرى از خط آرامى در ميان نبطيان به خط نبطى تبديل شد و از اين شاخه خط عربى به وجود آمد. تا زمان ساسانيان دبيران آرامى در ايران حضور داشتند و مثلا در يادگار زريران رئيس ديوان ايران (ديوان مهست) فردى به نام ابراهيم است. خط اوستائى (دين دبيره) در قرون چهارم و ششم ميلادى ايجاد شد و تنها براى نوشتن متون دينى كاربرد داشت و خط عمومى و رسمى نبود. ما از خط اوستائى نمونه كهنى در دست نداريم. هيچ كتيبه اى متعلق به قبل از اسلام به خط اوستايى موجود نيست و جالب است بدانيم كه تمامى دست نوشته هاى اوستائى به هزاره اخير ميلادى تعلق دارد و قدمت كهن ترين آن ها به سال 1288 ميلادى (687 هجرى قمرى) مى رسيد كه مقارن است با دوران ارغون خان مغول.
اين تصويرى است از يك تمدن پهناور كه از يك سمت به مديترانه محدود بود و از سمت ديگر به آسياى ميانه و يكى از مبانى مشترك آن خط آرامى بود. كتمان و انكار اين پيوند و تسلسل نوعى تحقير شديد تاريخى در روانشناسى نسل هاى معاصر ايرانى آفريد كه گويا اعراب (يعنى مسلمانان) «خط»و«زبان»آباء و اجدادى شان را به زور شمشير از بين بردند و خط و زبان خود را تحميل كردند. اين دروغ بزرگ تاريخى را، با همه پيامدهاى عظيم فرهنگى و سياسى آن، مكتب آريايى گرايى سده نوزدهم جعل كرد و شبكه معينى از وابستگان اليگارشى پارسى و يهودى در ايران معاصر رواج دادند. با توضيحاتى كه عرض شد، روشن مى شود كه با گروش مردم ايران به اسلام هيچ نوع تغيير خطى رخ نداد بلكه همان فرايند گذشته ادامه يافت. يعنى خط امروز ايرانيان، كه بعضى ها ادعا مى كنند خط عربى است و به زور بر ايران تحميل شده، در واقع خط فارسى است. مادر آن همان خط آرامى عصر هخامنشى و خط آرامى-پهلوى عصر اشكانى و ساسانى است و اين خط در دوران اوليه اسلامى در يك بستر فرهنگى ايرانى يعنى در منطقه بين النهرين نوسازى شد. به عبارت ديگر خط كوفى به عنوان كهن ترين نمونه خط عربى-فارسى در كوفه به وجود آمد كه در قرون اوليه اسلامى مهد فرهنگ ايرانى بود.
توجه كنيم كه اعراب را، برخلاف تبليغات شووينيست هاى مكتب آريايى، نمى توان در عصر ساسانى قومى عقب مانده و«سوسمار خوار»دانست. در دوران پيش از اسلام اعراب از متمدن ترين اقوام زمان خود بودند و دو كانون نبطى در غرب و يمن در جنوب كانون هاى شكوفايى فرهنگى و تجارى بودند و شاهراه بزرگ تجارى شرق و غرب، كه اهميت آن كمتر از جاده ابريشم نبود، از اين مسير مى گذشت. شهر مكه در ميانه اين حوزه تجارى-فرهنگى قرار داشت. شهر پترا، پايتخت نبطيان، موجود است و ميزان غناى فرهنگى اقوام عرب را نشان مى دهد. توجه كنيم كه امرؤالقيس نبطى در كتيبه معروف خود، كه به«كتيبه ام الجمال»معروف است و در سال 267 ميلادى نگاشته شده، خود را پادشاه تمامى اعراب (ملك العرب كله) خوانده است. يعنى در قرن سوم ميلادى نبطى ها خود را«عرب»مى دانستند و اطلاق«عرب»بر تمامى اقوام و دولت هاى شبه جزيره عربستان رواج داشت. جالب است بدانيم كه قديمى ترين سنگ نبشته اى كه نام«اللّه»بر آن حل شده، به اعراب نبطى تعلق دارد و در قرن سوم ميلادى نوشته شده. اين كتيبه به«ام الجلال»معروف است، به خط نبى نوشته شده و در نخستين سطر آن ذكر تهليل (لا اله الا اللّه) آمده است.
توضيحاتى كه عرض كردم روشن مى كند كه ايرانيان و اعراب در پيش از اسلام كاملا مرتبط با هم و از نظر فرهنگى خويشاوند بودند. نه ايرانيان در ميان اعراب بيگانه محسوب مى شدند و نه اعراب در ميان ايرانيان. قبلا درباره پيوند نزديك دولت هاى ماد و بابل در ماجراى لشكركشى بخت النصر به مصر و اورشليم صحبت كردم و گفتم كه در عهد عتيق اين لشگركشى كار سواران پارسى و سرداران كلدانى دانسته شده است. و گفتم كه بخت النصر دوست و داماد ايرانيان بود و ناجى مردم اورشليم و مورد احترام و تكريم ارمياء نبى. ولى متأسفانه به دليل رواج«اسرائيليات» نام بخت النصر در فرهنگ عامه ما به نامى منفور بدل شده است. در دوران ساسانى رابطه اعراب و ايرانيان تا بدان حد نزديك بود كه اعراب حتى در عزل و نصب پادشاهان ساسانى دخالت مى كردند. يك نمونه معروف ماجراى صعود بهرام گور به سلطنت است. بهرام گور، پسر جوان يزدگرد، مدعى تاج و تخت پدر است. او كه از كودكى در ميان اعراب يمن پرورش يافته، به همراه مربى و حامى اش، منذر تازى، و لشگرى انبوه از اعراب به فارس مى شتابد و در حوالى جهرم مذاكره ميان«بزرگان تازى»و«بزرگان ايرانى»آغاز مى شود. البته اين سپاه 30 هزار نفره اعراب و زور بهرام گور است كه«انجمن»را به مذاكره وادار مى كند؛ ولى بهرام معترض قادر به تصرف تاج و تخت از طريق قهر و غلبه نيست و به رغم فرادستى نظامى سرانجام در برابر خواست منطقى «انجمن»تمكين مى كند. منذر از خاندان نصر بن ربيعه است كه آنان را«بنى لخم»و«مناذره»نيز خوانده اند. خاندان فوق، كه ابن خردادبه ايشان را«تازيان شاه»خوانده است، حكمرانان يمن بودند و بعدها به روايت طبرى، انوشيروان آنان را شاه تمامى اعراب كرد. خسروپرويز، آخرين شاه اين خاندان به نام نعمان بن منذر را به قتل رسانيد و حكومت ايشان را منقرض نمود. برخى مورخين علت اين اقدام را گروش نعمان به مسيحيت ذكر كرده اند.
خوشبختانه اخيرا كتاب ارزشمند دكتر محمد محمدى ملايرى در سه جلد منتشر شده ولى جاى تأسف است كه اين كتاب بازتاب شايسته نيافته و مؤلف دانشمند و محترم آن، كه از اساتيد سالخورده دانشگاه تهران است، چنان كه بايسته است مورد تجليل قرار نگرفته. دكتر محمدى ملايرى در اين كتاب نمونه هاى فراوانى از پيوند تاريخى اعراب و ايرانيان را ذكر مى كند كه از نظر تبيين چگونگى اسلام آوردن ايرانيان و ظهور تمدن اسلامى به عنوان تمدنى كه دو عنصر قومى ايرانى و عربى در آن سهم بزرگى داشتند بسيار با اهميت است. اين گونه تحقيقات جدى افسانه هايى را كه درباره گروش اجبارى ايرانيان به اسلام رواج يافته به كلى نفى مى كند. در واقع، مسلمان شدن ايرانيان ارتباط جدى با لشگركشى اعراب به ايران در زمان خليفه عمر نداشت و اين دو حادثه، همان طور كه دكتر ملايرى توجه كرده اند، هم از نظر علل و هم از نظر زمانى دو حادثه جداگانه است كه متأسفانه در تاريخنگارى ما به هم آميخته شده و يك حادثه جلوه داده شده است.
بررسى متون تاريخى نشان مى دهد كه حتى تا قرن ششم هجرى، كه كتاب الملل و النحل شهرستانى تدوين شد، پيروان مذاهب ماقبل اسلام و از جمله فرقه هاى متنوع«مجوس»در ايران آزادى عمل كامل داشتند و هيچ سخنى از غلبه و آزار دينى در ميان نيست. هم گشتاسب شاه نريمان، محقق ارجمند پارسى هند، و هم بر تولد اشپولر، محقق سرشناس آلمانى، و هم بسيارى از محققين و ايران شناسان ديگر بر اين نظر تأكيدات فراوان كرده اند. مثلا اشپولر مى نويسد: هيچ موردى را نمى شناسيم كه زردشتيان به طور منظم و با طرح قبلى مورد تعقيب واقع گشته باشند. . . از ويرانى آتشكده ها به فرمان دولت و يا اقدامات ديگر بر ضد مقدسات زردشتى و يا كتب دينى آنان خيلى به ندرت شنيده مى شود. . . بنابراين، گرويدن دسته جمعى زردشتيان به اسلام معلول جبر و فشار مسلمانان نبوده، بايد علت ديگرى داشته باشد.
● كانون هاى استعمارى و تهاجم فرهنگى در قرن نوزدهم
آيا مى توان گفت كه اين گونه پيش فرضها را كانون هاى استعمارى از طريق نهادهايى مانند فراماسونرى در تاريخنگارى ايران رواج دادند؟ بله. اين ادعا را به طور جدى و مستند مى توان مطرح كرد و ميان رواج اين گونه پيشداورى ها در تاريخ نگارى ايران و فعاليت هاى فكرى و فرهنگى محافل و انجمن ها و سازمان هاى مخفى و علنى وابسته به كانون هاى استعمارى و از جمله فراماسونرى پيوندهاى بسيار عميق قائل شد و به اين دليل ترويج اين گونه بحث هاى فرهنگى را داراى مقاصد كاملا سياسى و استعمارى دانست.
از اوايل قرن نوزدهم ميلادى، يك حركت فرهنگى بسيار قوى و سازمان يافته در ايران آغاز شد كه از حكومت هند بريتانيا سرچشمه مى گرفت. شالوده اين حركت در زمان حكومت ريچارد ولزلى بر هند گذاشته شد. خاندان ولزلى نقش مهمى در تاريخ استعمار بريتانيا دارد و از اين طريق بر تاريخ ايران تأثير فراوان گذاشته است. هيئت جان ملكم را همين ريچارد ولزلى به ايران اعزام كرد. در كتاب زرسالاران درباره خاندان ولزلى و پيوندهاى عميق آن با زرسالاران يهودى و خانواده روچيلد بحث مفصلى كرده ام. ريچارد ولزلى، فرمانرواى هند بريتانيا، در سال 1800 ميلادى يك كالج در كلكته تأسيس كرد كه يكى از اهداف آن مقابله فرهنگى با اسلام بود. در اين كالج مسلمانانى كه به خدمت انگليسى ها در آمده بودند نقش داشتند مانند ميرزا فترت و آقا ثبات. در سال 1811 ميلادى اين كالج يك ميسيونر به نام هنرى مارتين را به ايران اعزام كرد. هنرى مارتين كارمند كمپانى هند شرقى بود و سر جان ملكم او را به بعضى از رجال سياسى مهم ايران معرفى كرد. هنرى مارتين در شيراز در خانه جعفر على خان، نياى خانواده نواب شيرازى، اقامت گزيد و با حمايت خانواده قوام شيرازى فعاليت خود را شروع كرد و به مناظره هاى جنجالى دينى با علماى شيراز پرداخت. دو خانواده نواب و قوام شيرازى نقش مهمى در تاريخ فعاليت هاى استعمارى در ايران دارند.
جعفر على خان نواب قبلا افسر عالى رتبه ارتش هند بود و در سركوب خونين يكى از شورش هاى مردم هند سمت فرماندهى داشت. او بعدا با دختر ميرزا حسنعلى طبيب شيرازى ازدواج كرد و در محله ميدان شاه شيراز ساكن شد. اين ميرزا حسنعلى طبيب پسر حاجى آقاسى بيگ افشار دوست و مشاور كريم خان زند است و خانواده نواب از اين طريق با تعدادى از خانواده هاى سرشناس شيراز خويشاوند شد. نسل هاى بعدى خانواده نواب نيز نقش مهمى در تاريخ ايران داشتند. يكى از آن ها غلامعلى خان نواب است كه گزارش هاى او به عنوان مأمور سفارت انگليس با عنوان وقايع اتفاقيه چاپ شده و ديگرى حسينقلى خان نواب است كه مدتى وزير خارجه ايران و رئيس حزب دمكرات بود. خانواده قوام شيرازى يهودى الاصل هستند و در آن زمان به خانواده هاشميه شهرت داشتند زيرا جد آن ها يك يهودى جديد الاسلام به نام آشر بود كه نام خود را به هاشم تبديل كرد و پسرش، ابراهيم خان، همان كسى است كه كلانتر شيراز و وزير لطفعلى خان زند شد و به خلع زنديه و صعود آقا محمد خان قاجار كمك نمود و در مقام صدراعظم آقا محمد خان و فتحعلى شاه قاجار جاى گرفت. در همان سالى كه هنرى مارتين وارد ايران شد ميرزا على اكبر خان (قوام الملك اوّل) ، پسر حاجى ابراهيم خان كلانتر، بيگلربيگى فارس شده بود.
از اين زمان نگارش و چاپ رديه هايى عليه اسلام و قرآن شروع شد كه معروف ترين آن كتاب ميزان الحق است. به نظر من اين كتاب مهم ترين رديه اى است كه از آن زمان تا به حال عليه قرآن كريم نوشته شده است. ظاهرا اين كتاب را يك ميسيونر آلمانى وابسته به دستگاه حكومت هند بريتانيا به نام دكتر كارل پفاندر نوشته ولى بررسى متن آن نشان مى دهد كه نمى تواند كار پفاندر به تنهايى باشد بلكه او قطعا از كمك مسلمانانى كه با متون اسلامى كاملا آشنا بوده اند برخوردار بوده است. پفاندر دو كتاب ديگر هم دارد: مفتاح الاسرار و طريق الحيات. اين موج سازمان يافته تهاجم ميسيونرها بازتاب وسيعى در ميان علماى ايران داشت و يك جنبش رديه نويسى را ايجاد كرد كه اولين مقابله فكرى علماى شيعه با تهاجم فرهنگى غرب جديد محسوب مى شود. علماى دوره فتحعلى شاه مانند ميرزاى قمى، ملامحمدرضا همدانى، ملا على نورى، سيد محمد حسين خاتون آبادى و ملا احمد نراقى رساله هايى عليه ميسيونرها يا به قول آن ها«پادرى»نوشتند. «پادرى»از واژه father (پدر) اخذ شده و منظور كشيشان مسيحى است.
كمى بعد از سفر جنجالى هنرى مارتين به ايران، در سال 1818 كتاب در بمبئى چاپ شد كه بر انديشه سياسى بعدى ايران تأثير بزرگى نهاد. اين كتاب دساتير آسمانى نام دارد. نويسنده يا در واقع جاعل آن يك پارسى به نام ملافيروز است كه كارگزار كمپانى هند شرقى بريتانيا و منشى و دستيار سر جان ملكم بود. ملا فيروز دساتير را به عنوان يك كتاب آسمانى معرفى مى كند كه به پيامبران ايران باستان تعلق دارد. جالب اينجاست كه بسيارى از ايران شناسان اروپايى و كارگزاران برجسته كمپانى هند شرقى از اين جعل ملا فيروز حمايت كردند و دساتير را به عنوان متنى اصيل جلوه دادند. سر ويليام جونز و سر جان ملكم و لرد هستينگز و سر جرج اوزلى و مونت استوارت الفينستون از اين گروه اند.
دساتير به تدريج در ايران شناخته شد و از طريق بعضى از رجال و معاريف دولتى و فرهنگى عصر قاجار تأثير بزرگى هم بر انديشه و هم بر زبان و ادبيات فارسى گذاشت. زرتشتيان هند هم دساتير را به عنوان يك متن دينى به رسميت شناختند و مروج آن شدند. حتى تا زمان انقلاب مشروطه، زرتشتيان هند و ايران و بسيارى از معاريف فرهنگى مسلمان هندى و ايرانى دساتير را معتبر و كتاب آسمانى مى دانستند. شعرا و نويسندگان سرشناسى مانند رضاقلى خان هدايت و فرصت شيرازى و اديب الممالك فراهانى از مروجين دساتير بودند.
دساتير هم يك متن دينى جعلى بود كه به پيامبران باستانى ايران نسبت داده مى شد و هم يك دوره تاريخ على براى ايران بود با هدف ترويج باستان گرايى و هم به منبعى تبديل شد براى ساختن واژه هاى به اصطلاح سره فارسى. سرتاسر اين كتاب پر از مهملاتى است كه به نام فارسى سره و فارسى اصيل ارائه شده بود. مثلا: «دركاچه و هركاچه و پركاچه و در كارچه مارند». يعنى: «باليدن و پژمردن و كام و خشم ندارد. »يا: «هرشنده هر ششگر زمرپان»يعنى: «بخشنده بخششگر مهربان». يا: «هامستنى رامستنى شامستنى زامستنى، شالشتنى شالشتنى شالشتنى شالشتنى، مزدستنى سزدستنى و زدستنى ازدستنى»الى آخر.
بعدها، به تدريج محققين اروپايى و هندى به دساتير مشكوك شدند و اصالت آن را رد كردند.
اين موج به ايران هم وارد شد و مطالبى عليه دساتير انتشار يافت كه مهم ترين آن مقاله ابراهيم پور داوود است كه به عنوان مقدمه لغت نامه دهخدا چاپ شده. بايد اضافه كنم كه پورداوود اين مقاله را بر اساس كتاب يك موبد و محقق سرشناس پارسى هند به نام شهريار جى بهروچا نوشته است. يعنى همان مطالب بهروچا را به همراه اضافاتى آورده است. بهروچا اين رساله را قبل از سال 1894 نوشت و دساتير را به عنوان يك متن كاملا جعلى معرفى نمود. كتاب بهروچا مقارن با انقلاب مشروطه در سال 1907 ميلادى در بمبئى چاپ شد. البته هم بهروچا و هم پورداوود تلاش مى كنند كه ملافيروز را از اتهام جعل دساتير تبريه كنند. به نظر من، هم دساتير و هم متون مشابهى چون دبستان المذاهب و هم دستكارى هايى كه در فرهنگ معروف به برهان قاطع صورت گرفته همه متعلق به اوايل قرن نوزدهم است و ادعاى انتساب اين متون به قرن هفدهم صحت ندارد.
اين موج تهاجم عليه فرهنگ ايرانى و اسلامى از دهه 1850 ميلادى در ايران اوج گرفت و اين زمانى است كه در كوران جنگ كريمه يك مأمور اطلاعاتى حكومت هند بريتانيا به نام مانكجى ليمجى هاتريا در ايران مستقر شد. مانكجى از پارسيان هند بود و به عنوان رئيس شبكه اطلاعاتى حكومت هند بريتانيا در ايران كار مى كرد و روابط نزديكى با ديپلمات هاى سرشناس دولت انگليس در ايران، يعنى سر رونالد تامسون و ادوارد ايستويك و سر هنرى راولينسون، داشت. اين سرآغاز يك دوران نفوذ بسيار جدّى استعمار انگليس در ايران است و در پيامد فعاليت هاى مانكجى و شبكه او بود كه سرانجام ميرزا حسين خان مشيرالدوله (سپهسالار) به عنوان صدراعظم ايران منصوب شد. دوران صدارت سپهسالار اوج فعاليت هاى فرهنگى و سياسى اين كانون در ايران است.
فعاليت فرهنگى مانكجى در چهار شاخه صورت گرفت: اوّل، حمايت و تقويت بابى گرى و كمك به گسترش آن؛ دوّم تأسيس و گسترش فراماسونرى در ايران؛ سوم، اشاعه باستان گرايى در فرهنگ ايرانى؛ چهارم، تقويت برخى از فرقه هاى اهل تصوف در ايران.
حدود سه سال قبل از استقرار مانكجى در ايران على محمد باب اعدام شده بود. حركت باب از همين كانون استعمارى سرچشمه مى گرفت. به نظر من، ادعاى محققينى كه بابى گرى را به عنوان يك جنبش دينى خود انگيخته و طبيعى و يك شورش مردمى مطرح مى كنند و سر آغاز پيوند اين جنبش با استعمار انگليس را از زمان تبديل آن به دو فرقه ازلى و بهايى مى دانند مبنائى ندارد. دلايل متعددى در دست است كه بابى گرى را از آغاز به عنوان يك حركت مشكوك و مرتبط با كانون هاى استعمارى جلوه مى دهد. در اين باره در جلد هفتم كتاب زرسالاران به طور مفصل بحث كرده و مستندات و دلايل خود را عرضه خواهم كرد. در اينجا فقط اشاره مى كنم به اهميت دوره اقامت على محمد شيرازى (باب) در بندر بوشهر. باب از 18 تا 21 سالگى در بوشهر به تجارت مشغول بود و سپس به كربلا رفت و شاگرد سيد كاظم رشتى، از سران شيخيه، شد و بعد از مرگ سيد كاظم رشتى ادعاهاى خود را شروع كرد. در سال هاى اقامت باب در بوشهر، اين بندر مركز مهم فعاليت كمپانى هاى انگليسى و اروپايى و يهودى و پارسى بود. در آن زمان، مهم ترين كمپانى مستقر در اين بندر به خانواده يهودى ساسون تعلق داشت كه رهبر يهوديان بغدادى بودند. بعدها، نقش يهوديان را در گسترش بابى گرى و بهايى گرى بسيار مهم مى يابيم تا حدى كه مى توانيم ادعا كنيم كه گسترش بابى گرى و بهايى گرى تنها با حمايت يك شبكه فعال يهودى وابسته به خانواده ساسون امكان پذير بود. بابى گرى و بهايى گرى به بسيارى از نقاط ايران به وسيله يهوديان و جديد الاسلام هاى يهودى وارد شد و رشد كرد. شهر همدان، به عنوان يك كانون مهم يهودى نشين، نمونه گويايى است. عجيب است كه محققين نسبت به دوره اقامت باب در بوشهر كاملا بى اعتنا بوده اند. مثلا، ادوارد براون توجه فراوانى نسبت به دوران هاى مختلف زندگى باب مى كند ولى درباره دوران اقامت او در بوشهر ساكت مى ماند. در حالى كه قاعدتا براون بايد به اين دوره بيشتر توجه مى كرد زيرا بندر بوشهر به عنوان محل تلاقى تجار اروپايى و ايرانى مى بايست به عنوان مهم ترين كانون آشنايى باب با غرب شناخته شود. ولى چون براون و ديگران قصد نداشتند بابى گرى را متأثر از غرب جديد بدانند و تمايل داشتند سرچشمه هاى بومى و اسلامى آن را برجسته كنند، تأثير اين كانون را كاملا مسكوت گذاشتند.
به هر حال، مانكجى پس از استقرار در ايران نقش مهمى در تقويت بقاياى بابى ها و گسترش بابى گرى ايفا كرد و در دبيرخانه مفصل و فعال او كتب اعتقادى متعددى در ترويج بابى گرى تأليف شد. فهرست«گنجينه مانكجى»در كتابخانه موسسه كاما (بمبئى) نشان مى دهد كه مانكجى در اين زمينه تا چه اندازه فعال بوده است. در دوران فعاليت مانكجى ميان او و فعالين يهودى و بابى ارتباطات گسترده برقرار بود و اينان با بمبئى، كه مركز نشر آثارشان محسوب مى شد، روابط منظم داشتند. ميرزا ابوالفضل گلپايگانى، يكى از سران بابى گرى و بهايى گرى، در آن زمان منشى مانكجى بود. آقا عزيزاللّه، از يهوديان بهايى شده مشهد، هم با مانكجى و گلپايگانى ارتباط داشت. آقا عزيزاللّه همان كسى است كه بعدها ادوارد براون را با گلپايگانى آشنا كرد. پيوند مانكجى با بابى ها و بهايى ها در حدى است كه منابع بهايى از مانكجى به عنوان بهايى ياد مى كنند و مى نويسند كه وى بعد از ملاقات با ميرزا حسينعلى نورى (بهاء) در بغداد به اين مذهب گرويده بود. بهاء هم در الواح خود به اين ملاقات با مانكجى اشاراتى دارد. اسنادى وجود دارد كه نشان مى دهد دستگاه اطلاعاتى ناصرى از روابط پنهان مانكجى با بابى ها تا حدودى مطلع بوده و در مقاطعى، مانند توطئه ترور ناصرالدين شاه در سال 1300 ق. /1822 م، نسبت به آن حساس بوده است.
بخش مهمى از كارنامه مانكجى در ايران به تأسيس فراماسونرى اختصاص دارد. نقش مانكجى در اين ماجرا تاكنون مورد غفلت كامل بوده است و تمامى محققين اولين نهاد فراماسونرى ايران را، كه به«فراموشخانه»معروف است، با نام ميرزا ملكم خان مى شناسند. نقش ملكم در فعاليت فراموشخانه مورد ترديد نيست ولى مسئله پيچيده تر است. طبق تحقيق اينجانب، در واقع، مانكجى نقش اصلى را در تأسيس فراموشخانه داشت و ملكم دستيار او بود.
به عبارت ديگر، همانطور كه در زمان انقلاب مشروطه سازمان فراماسونرى بيدارى ايران در پيرامون اردشير ريپورتر شكل گرفت، فراموشخانه هم در پيرامون مانكجى تكوين يافت. در اين باره در جلد هفتم كتاب زرسالاران به طور مفصل بحث خواهم كرد. توجه كنيم كه به طور رسمى رئيس فراموشخانه، يا استاد اعظم، يكى از پسران فتحعلى شاه به نام جلال الدين ميرزا بود. ملكم در كنار برخى از رجال عصر ناصرى در اين انجمن مخفى عضويت داشت. ميرزا محمد تقى سپهر كاشى (لسان الملك) و رضا قلى خان هدايت هم عضو اين نهاد بودند.
محفل يا شبكه مانكجى اولين كانون جدى و متشكلى محسوب مى شود كه ترويج باستان گرايى را در ايران آغاز كرد. يكى از اقدامات مانكجى تجديد چاپ و پخش كتاب دساتير در ايران در يك هزار نسخه بود. تا اين زمان دساتير در ايران چندان شناخته شده نبود و در واقع تأثير جدى آن از زمان مانكجى آغاز شد. جلال الدين ميرزا، استاد اعظم فراموشخانه، هم به عنوان يك شاهزاده فرنگى مآب شناخته مى شد و هم مروج سره نويسى و ناسيوناليسم ضد عربى بود. او كتابى نوشت به نام نامه خسروان كه شامل يك دوره تاريخ ايران باستان است. البته اين كتاب به نام او منتشر و معروف شد ولى نويسنده واقعى آن فردى است به نام شيخ على يزدى كه در سفارت انگليس سمت منشى گرى داشت و در دستگاه انگليسى ها در ايران فرد متنفذى بود.
رضاقلى خان هدايت، نياى خاندان هدايت و عضو ديگر فراموشخانه، هم تأليفات متعددى با روح باستان گرائى منتشر كرد. از مهمترين آثار او فرهنگ انجمن آراى ناصرى است. هدايت اين كتاب را به سفارش مانكجى نوشت و نام آن فرهنگ انجمن آراى هوشنگ بود. هوشنگ نامى است كه مانكجى بر خود نهاده و خويشتن را در ايران با اسامى چون«هوشنگ هاترياى كيانى»و«درويش فانى»معرفى مى كرد. ولى بعدا ترجيح دادند كه اين فرهنگ را به ناصرالدين شاه منتسب كنند و لذا آن را فرهنگ انجمن آراى ناصر ناميدند. اين فرهنگ در سال 1288 ق. /1871 م. يعنى در اولين سال صدارت ميرزا حسين خان سپهسالار و اندكى بعد از فوت رضاقلى خان هدايت، با پول مانكجى چاپ شد. خود مانكجى نيز مقدمه اى بر اين كتاب نوشته است. اين فرهنگ سرشار از جعليات دساتيرى است و در كنار فرهنگ هاى دستكارى شده اى مانند برهان قاطع سهم بزرگى در اشاعه باستان گرائى در ايران داشت. مثلا، با اقتباس از دساتير، فهرست مفصلى از پيامبران عجم ارائه كرده است. اين كتاب سرشار است از ارجاع به پارسيان و زرتشتيان و دساتير و دبستان المذاهب و غيره و در مقابل در آن مدخل هايى چون«اسلام»و«قرآن»وجود ندارد و آيات و شواهد قرآنى و احاديث به ندرت ديده مى شود. روح اين فرهنگ كاملا غير اسلامى است به نحوى كه آن را در كنار نامه خسروان بايد مهم ترين تلاش مانكجى براى ترويج باستان گرائى در ايران دانست. براى مثال، خانه كعبه را مقر يك پيامبر باستانى ايرانى به نام مه آباد معرفى مى كند. نام آدم ابوالبشر را فارسى مى داند و مدعى است كه گويا در زمان حمله اعراب به ايران به دستور عمر بن خطاب، خليفه مسلمانان، تمامى كتاب هاى باستانى ايران سوزانيده شدند.
منشيان و كارگزاران مانكجى نيز در زمينه اشاعه باستان گرائى بسيار فعال بودند. ميرزا ابوالفضل گلپايگانى، منشى مانكجى و از سران فرقه بهائى، از مروجين سره نويسى و باستان گرائى بود و براى مثال در رساله اى تبار ميرزا حسينعلى نورى (بهاء) را به يزدگرد ساسانى رسانيده است. ميرزا محمد حسين خان ثريا و حاجى ميرزا حسن خوشنويس اصفهانى و ميرزا لطفعلى دانش و محمد اسماعيل خان زند هم در پيرامون اين محفل به سره نويسى اشتغال داشتند. محمد اسماعيل خان زند نويسنده كتابى است با همين مضمون به نام فرازستان. گلپايگانى مى نويسد كه او نام خود را به هر مزديار تغيير داد و نژاد خويش را به«خسروان كيان رساند و در زنده كردن آيين آباديان و تازه نمودن روش نياكان كوشش بى اندازه دارد. »البته بايد اين را هم عرض كنم كه بعدها گلپايگانى از مخالفان مانكجى شد و در نامه هاى خود مطالبى عليه او و باستان گرايان و سره نويسان بيان كرد.
محفل فرهنگى مانكجى با ميرزا فتحعلى آخوندزاده در تفليس نيز رابطه نزديك داشت در حدى كه آخوندزاده در مكاتباتش از رضاقلى خان هدايت با عناوينى چون«پدر بزگوار»و«پدر مغفور»ياد مى كند. در اين زمان آخوندزاده سرهنگ ارتش روسيه و كارمند عالى رتبه دفتر نايب السلطنه تزار روسيه در قفقاز بود و به نظر من همان جايگاه مانكجى در حكومت هند بريتانيا را در دستگاه اطلاعاتى نايب السلطنه قفقاز داشت يعنى مسئول امور ايران بود.
چنان كه مى دانيم، آخوندزاده از مروجين باستان گرايى، اسلام ستيزى و عرب ستيزى و تئورى استبداد شرقى در تاريخنگارى ايران بود و در اين زمينه تأثير بزرگى بر جاى نهاد. مثلا در نامه اى به جلال الدين ميرزا مى نويسد: به اصطلاح اهل يوروپا اسم حقيقى پادشاه به كسى اطلاق مى شود كه تابع قانون بوده، در فكر آبادى و آسايش وطن و در فكر تربيت و ترقى ملت باشد. در مملكت ايران، بعد از غلبه تازيان و زوال دولت پارسيان و فانى شدن پيمان فرهنگ و قوانين مهباديان سلطنت حقيقى نبوده است. در مدت تاريخ هجرى فرمانروايان اين مملكت كلا ديسپوت و شبيه حرامى باشيان بوده اند.
آخوندزاده بنيانگذار جريانى است كه تغيير الفبا را به عنوان راه توسعه و پيشرفت ممالك اسلامى معرفى مى كرد. او اين نظر را در عثمانى از طريق منيف پاشا و در ايران از طريق محفل مانكجى پيش مى برد. منيف پاشا در زمان حكومت سپهسالار به مدت چهار سال سفير عثمانى در ايران بود و در دوره مظفر الدين شاه نيز دو سال در اين سمت بود. او با مانكجى و آخوندزاده و ميرزا يوسف خان مستشار الدوله و ميرزا ملكم خان رابطه نزديك داشت.
چهارمين شاخه فعاليت مانكجى در ايران به اهل تصوف معطوف بود و لذا اعضاى محفل يا شبكه مانكجى با بعضى از سران اهل تصوف رابطه نزديك داشتند. مانكجى خود را درويش معرفى مى كرد، «درويش فانى»لقب داشت و با سران برخى از طريقت هاى اهل تصوف از جمله رحمت عليشاه (حاج ميرزا كوچك شيرازى) معاشرت داشت. رضاقلى خان هدايت عضو طريقت نعمت اللهى بود و جالب است بدانيم كه وى در فرهنگ انجمن آراى ناصر نام«داريوش»را به معنى«درويش»دانسته است.
رابطه كانون هاى استعمارى با فرقه هاى دراويش سابقه تاريخى مفصل دارد. از دوران ايلخانان مغول، دسيسه گران يهودى كوشيدند تا از طريقت هاى اهل تصوف براى مقاصد خود استفاده كنند و تصوف يهودى معروف به كابالا (قباله) با همين هدف تدوين شد و بعدها شهرهاى بيت المقدس (اورشليم) و دمشق به مراكز فعال استقرار يهوديان صوفى نما بدل گرديد. درباره طريقت كابالا و جايگاه بزرگ آن در پيدايش فرقه هاى دسيسه گر و رازآميز در كتاب زرسالاران بحث مفصل و مستندى عرضه كرده ام.
در قرون بعدى فعاليت جاسوسان غربى در لباس اهل تصوف ادامه داشت و اين روش فعاليت در قرن نوزدهم در سراسر سرزمين هاى اسلامى اوج گرفت. از جمله بايد به فرقه اى از اهل تصوف اشاره كنم كه در سال 1821 ميلادى در مشهد به وسيله يك يهودى به نام ملا محمد على اشكپوتى تأسيس شد. اين گروه با صوفيان كرمان و مشهد و شيراز رابطه نزديك داشتند و مرشد آن ها ميرزا ابوالقاسم شيرازى معروف به ميرزاى سكوت بود. در قصص العلما آمده است كه زمانى آخوند ملاعلى نورى، كه از فقها و حكما و عرفاى بزرگ عصر خود بود، به شيراز رفته بود و مردم به ديدن او مى رفتند. ميرزا ابوالقاسم سكوت هم به محل اقامت آخوند رفت و خواست با ايشان ملاقات كند. آخوند ملاعلى نورى گفت اين مرد نجس و كافر است و از مجلس من بيرون رود. سكوت هم از خانه خارج شد. بعدها، وصال شيرازى و وقار شيرازى (پسر وصال) رابطه نزديكى با محفل مانكجى و خاندان نواب هندى داشتند. با تشكر فراوان از فرصتى كه در اختيار پژوهه قرار داديد و با اميد به اين كه بتوان موارد بسيار ديگرى را كه قابل طرح است در آينده در اختيار خوانندگان گرامى قرار داد.
● پي نوشت
1 . مشخصات كامل كتاب اين است: ظهور و سقوط سلطنت پهلوى، در دو جلد؛ جلد اول خاطرات ارتشبد سابق حسين فردوست؛ در 708 صفحه؛ و جلد دوم: توضيحات و تعليقات با نام جستارهايى از تاريخ معاصر ايران؛ در 730 صفحه؛ چاپ اول هر دو جلد در سال 1369؛ از انتشارات مؤسسه مطالعات و پژوهش هاى سياسى.
2 . زرسالاران يهودى و پارسى، استعمار بريتانيا در ايران؛ جلد اول: يهوديان و اليگارشى يهودى؛ جلد دوم؛ اليگارشى يهودى و پيدايش زرسالاران جهانى؛ اين دو جلد چاپ 1377؛ جلد سوم؛ آريستو كراسى و غرب جديد؛ جلد چهارم؛ نخستين تكاپوهاى فراماسونرى؛ دو جلد سه و چهار چاپ سال 1379؛ از انتشارات مؤسسه مطالعات و پژوهش هاى سياسى.
