افسانه سازان «هولوكاست» درسينما – 22 «دونده ماراتن» به دنبال مظلوم نمايي يهوديان
در فيلم «سفر نفرين شدگان» (استوارت روزنبرگ- 1976) كه براساس يك ماجراي مثلا واقعي بازسازي شده است، گروهي از مسافران و مهاجران يهودي درسال 1939 را مي بينيم كه با يك كشتي مسافربري به نام «سنت لوئيز» از هامبورگ به مقصد كوبا حركت مي كنند.اما در آن كشور از پذيرش آنها خودداري مي شود. فيلم محصول آمريكاست ولي در انگلستان ساخته شده است و حوادث قبل از جنگ را در برمي گيرد. تعداد مسافران كشتي 937 نفر است. در واقع دولت آلمان نازي بدون اطلاع مسافران و ناخداي كشتي (كه آلماني است ولي با آنها همدردي مي كند) از كليه كشورهاي قاره آمريكا مي خواهد كه به درخواست پناهندگي آنها پاسخ مثبت داده نشود و دولت كوبا نيز آنها را نمي پذيرد تا كشتي مجبور مي شود به آلمان بازگردد.
هدف نازي ها آن است كه ثابت كنند مسئله يهوديان تنها براي آلمان مطرح نبوده و همه ملت ها از آنها نفرت دارند. مسافران كشتي از جهت شغلي طبقه اجتماعي و سن و سال مجموعه اي متفاوت بوده و بازتاب عاطفي آنها با غرور، اميد، ترس و وحشت همراه است. آدم هاي قصه با تيپ هاي متفاوت نماينده افرادي فقير، غني، خوب، بد، شجاع و بزدل هستند. دراين فيلم بازيگراني چون «في داناوي» «ماكس فن سيدو»، «جيمزميسون»، «اورسن ولز» «مالكوم مك داول»، «جولي هريس»، «لي گرانت» و «اسكار ورنر» بازي دارند.
فيلم به ما مي گويد كه اين فرار نقشه نازي هاست تا با بزرگ كردن مشكل يهوديان همدردي جهاني با خود را جلب كنند.ناخدا پس از اينكه يك زوج اقدام به خودكشي مي كنند، تصميم مي گيرد كشتي اش را در سواحل انگليس غرق كند ولي پيامي راديويي مي رسد مبني بر آنكه دولت هاي بلژيك، انگلستان، فرانسه و هلند امنيت پناهندگان را تضمين كرده اند و كشتي در بندر «آنتورپ» بلژيك پهلو مي گيرد. اين فيلم يكي از نمونه هاي بي شمار فيلم هاي حماقت آميزي است كه بار دراماتيك و مثلا حماسه اي عظيم را صرفا به دوش گروهي از ستاره هاي بين المللي مي اندازد تا جذابيت آن بيشتر شود. اين فيلم محصول انگلستان است.
فيلم سفر نفرين شدگان تأييدكننده يكي از اصول صهيونيسم بين الملل در جهت طلبكاري دائم آنها از مردم جهان است كه چون در آن زمان به آنها پناه داده نشده، پس بجز آلماني ها همه كشورها حتي كشورهاي آمريكاي لاتين نيز شريك جرم آنها هستند در نهايت نيز كشورهاي اروپايي به يهوديان پناهندگي مي دهند چرا؟ براي آنكه خود را از جرمي كه مرتكب شده اند، تطهير كنند.
فيلم «دونده ماراتن» (جان شله زينگر- 1976) محصول آمريكا فيلمي است كه با كمك تركيب فوق العاده بازيگرانش و داستاني بسيار پركشش تماشاگر را تا پايان با خود همراه مي كند. براساس قصه فيلم در نيويورك دوپيرمرد يكي يهودي و ديگري آلماني در يك سانحه رانندگي كشته مي شوند. برادر پيرمرد آلماني (با بازي درخشان «لارنس اوليويه» كه«زل» نام دارد از جنايتكاران زمان جنگ نازي ها است و صندوقچه اي از الماس جمع آوري شده از اردوگاه هاي مرگ، نزد برادرش به امانت داشته است. او از كشور اروگوئه به دنبال الماس ها مي آيد و به زودي با مأموري آمريكايي كه تصور مي كند براي نقل و انتقال الماس ها در خدمت برادرش بوده به نام «داك يوي» درگير مي شود و او را به شدت زخمي مي كند. «داك» خود را به آپارتمان برادرش «بيب» (با بازي خوب «داستين هافمن») مي رساند و در آغوش او مي ميرد. افراد «زل» «بيب» بي گناه و بي خبر از همه جا را (كه دونده ماراتن است) مي ربايند تا به مدد شكنجه و سوراخ كردن عصب دندانهاي او، اطلاعاتي درباره الماس ها به دست آورند. «بيب» از دست آنها مي گريزد و طي ماجرايي تپانچه پدرش را به دست مي آورد و افراد «زل» را مي كشد «زل» در نهايت الماس ها را به دست مي آورد ولي در رويارويي پاياني با «بيب» كشته شده و الماس ها در اعماق فاضلاب ناپديد مي شوند. اين فيلم براساس رماني به قلم «ويليام گله من» كه خود وي نيز فيلمنامه آنرا نوشته، ساخته شده و از هولوكاست به عنوان پيش زمينه اي براي بيان يك داستاني جنايي و پرحادثه استفاده كرده است. قهرمان داستان يا همان «بيب» يك دانشجوي كارشناسي ارشد است كه به تمرين روزانه دويدن مشغول است و در پايان مسير ركوردگيري مي كند. ولي از وضعيت خود ناراضي است. هدف و آرزوي او آنست كه دونده بزرگي شود. درسكانس هاي به يادماندني فيلم مانند سوراخ كردن اجباري دندان هاي «بيب» بدون استفاده از داروي «بي حسي» و صحنه آخر كه مي خواهد برتري آن يهودي را به فردنازي نشان دهد، بسيار خوب پرداخت شده است.
فيلم دونده ماراتن قصد دارد اين نكته را تأكيد كند كه اولا يهوديان همچنان در سطح جهان مظلوم هستند و همواره جان و مال آنها در دست جنايتكاران است.
دوم آنكه الماس ها كه جزو مايملك يهوديان است ولي گاهي هم از آن به عنوان رشوه براي نجات فرد يا گروهي به مسئولين اردوگاه استفاده شده است، يعني يك عنصر اس.اس. رشوه گرفته است. و سوم توجه به اين نكته است كه اهميت ندارد الماس ها به درون فاضلاب بيفتد، زيرا صهيونيست ديگر به مال و ثروت نمي انديشد، بلكه همچنان آرمان خود را مدنظر دارد.
درسال 1977 فيلمي به كارگرداني «هانس يورگن سيبربرگ» در آلمان غربي سابق ساخته مي شود كه «هيتلر، يك فيلم از آلمان» نام دارد. زمان فيلم 42 دقيقه است كه چشم اندازي وهم آلود از تاريخ آلمان پيش و درطول و پس از دوره هيتلر در چهار بخش ارائه مي دهد. در قسمت سوم فيلم با عنوان «پايان يك قصه زمستاني» به قتل عام يهوديان به عنوان ادامه منطقي آرمان هيتلر اشاره مي شود كه مقدمه وار مطرح مي شود و كارگردان در پايان هيتلر را موضوع اصلي قرن بيستم مي داند.
فيلم «هولوكاست 2000» ساخته آلبرتودي مارتينو در سال1977، يك درام ترسناك، علمي تخيلي و پليسي است و موضوع آن به خاطر پرداختن به انرژي هسته اي جالب توجه است داستان از اين قراراست كه يك مقام مسئول كه بر يك نيروگاه هسته اي در خاورميانه رياست مي كند، متوجه مي شود پسرش يك فرد ضدمسيح است، او تصميم مي گيرد كه از فعاليت پسرش كه از طريق نيروي هسته اي قصد نابودي جهان دارد، جلوگيري كند. در اواخر دهه هفتاد و اوايل دهه هشتاد مسئله ضد مسيح و علائم آن در محافل ديني و روشنفكري اروپا و آمريكا مطرح مي شود.
در اواسط دهه 1970 ميلادي، ناگهان كتاب انجيل به شكل فراگيري مورد توجه پدر خوانده هاي هاليوود قرار مي گيرد و از اين رهگذر، مسئله ضدمسيح (يا پسر شيطان) در فيلمهاي «جن گير» ساخته ويليام فريدكين (1973) و طالع نحس (ريچارد دانر) 1976 مطرح مي شود، فيلمهايي كه براساس برنامه هاليوود قسمت هاي دوم، سوم و حتي چهارم آن نيز ساخته مي شود.
جالب اينكه در اين دو فيلم سرمنشاء ضدمسيح كشورهاي مسلمان در خاورميانه هستند. و پسر شيطان نيز قصد دارد با در اختيار گرفتن يك قدرت هسته اي بزرگ و نفوذ در هيئت حاكمه آمريكا دنيا را به زير يوغ شيطان درآورد.
و اين مؤيد اين موضوع است كه هاليوود جنگ رواني خود عليه مسلمانان را از دهه 1970 ميلادي آغاز كرده است، جنگي كه در ادامه در دهه 1980 و پيروزي انقلاب اسلامي در ايران به اوج مي رسد. و در ادامه به جنگي تمام عيار تبديل مي شود. جنگي كه حتي به بازيهاي رايانه اي و «پلي استيشن» هم تسري مي يابد.
يعني دنيا در خطر است و همان قهرمانان هاليوودي با اين خطر جهاني درگير شده و در نهايت آن را شكست داده و نابود مي كنند. پس بايد ما غرب را به عنوان تنها قدرت مبارزه گر با پليدي ها بپذيريم. اين انديشه حتي در فيلم هاي طالع نحسن 2-3و4 با عنوان نبردنهايي و بيدار شدن كه به ترتيب در سال هاي 1981و 1991 ساخته شده اند، بيشتر مورد تأكيد قرارمي گيرد.
افسانه سازان «هولوكاست» درسينما – 21 نقش فيلم هاي هاليوودي در تحريف تاريخ به كام صهيونيست ها
فيلم «مردي در محفظه شيشه اي» (آرتور هيلر- 1975) تصوير يك شخصيت عجيب را ارائه مي دهد كه قصد تخريب خود را دارد ولي اعمال او براساس احساسات نبوده و جنبه فلسفي دارد. وي «آرتور گولدمن» يك يهودي ثروتمند اهل نيويورك است كه اصلاً آلماني است و نقش او را «ماكسيميلين شل» ايفا مي كند. او مردي موفق، انساني با فرهنگ، حساس و قدرتمند است. انساني محترم باوقار، با ريش خاكستري و عينك پنسي بر چشم. در اين فيلم به تدريج وارد زندگي او و پدرش مي شويم. در فيلم گفته مي شود كه پدرش در «آشويتس» توسط يك افسر اس اس به نام سرهنگ «دورف» كشته شده است. مأموران اسرائيلي او را بازداشت كرده و بزودي معلوم مي شود كه وي درواقع همان سرهنگ دورف است. گولدمن وضعيت خود را با عيسي مسيح(ع) مقايسه مي كند. در صحنه بعد محاكمه او را در اسرائيل مي بينم. او در شرايطي خوب و عادي به همه چيز اعتراف مي كند. گرچه مدعي است كه درمورد نسل كشي ها بي گناه است. او مي گويد: «جنايتكاران را تنها تحت قانون آلمان به قتل مي رسانده است.»
يك پزشك در دادگاه اظهار مي دارد كه وي بيمار رواني است و نمي تواند جريان محاكمه را تحمل كند. در اين حال «گولد من» را براي محافظت و استفاده از امكانات ترجمه داخل يك محفظه شيشه اي قرار مي دهند. بازجويي ازشاهدان آغاز مي شود. آنها افرادي بوده اند كه قبلاً در اردوگاه كار اجباري آلماني ها اسير بوده اند و يا بازماندگان هولوكاست هستند. آنها به بيان داستان هاي وحشتناكي از نابودي انسان ها مي پردازند حتي بعضي از آنان به محفظه شيشه اي حمله مي كنند و رئيس دادگاه با آنها شديداً برخورد مي كند. داستان هاي شاهدان ادامه يافته و شكنجه و نابودي انسان ها به روش هاي مختلف براساس تاريخ ورود آنها به اردوگاه به اشكال مختلف بيان مي شود. بالاخره به اين نتيجه مي رسند كه شاهد ماجرا و متهم اصلي «دورف» نبوده، بلكه «آرتور گولدمن» يهودي است كه وي را تطميع كرده تا دستگاه اشعه ايكس «دورف» را نابود سازد. رئيس دادگاه سعي مي كند كه از او بازجويي كند و لي «گلدمن» پاسخ نمي دهد. تنها يك كلمه «عدالت» را زيرلب زمزمه مي كند. او به آرامي لباس هايش را ازتن خارج كرده و مي ميرد. بازوان او صليب وار به دو طرف گشوده شده است. فيلم مي خواهد براينكه او يك قرباني يهودي است تأكيد كند، او شاهد بي رحمي هايي بوده كه عليه يهوديان به عمل آمده است.
فيلم مستقيماً به محاكمه آيشمن در سال 1961 در اورشليم مربوط است و به جهانيان يادآوري مي كند كه در آن سال ها بر يهوديان چه گذشته است و نسل جديد قوم يهود را از وجود هولوكاست مطمئن مي سازد.
فيلم محل پنهاني (جيمزاف.كولير- 1975) با سرمايه گذاري مستقل مسيحيان صهيونيست درآمريكا (انجمن مذهبي پيروان انجيلي بيلي گراهام) و درجهت قدرداني از زحمات افراد غيريهودي در جدال عليه نازيسم ساخته شد. فيلم ادعا دارد كه درواقع گروهي هنرپيشه حرفه اي به اين داستان واقعي عمق و احساس بخشيده اند. در اين فيلم مي بينيم كه چگونه در دوران جنگ جهاني دوم، دو زن هلندي به يك بازداشتگاه كار اجباري آلمان ها در «راوزنبروك» فرستاده مي شوند تا يهوديان را براي جلوگيري از اعزام آنها به اردوگاه هاي مرگ پنهان سازند بازيگران فيلم عبارتند از :«جولي هريس»، «الن هكت»، «آرتور اوكونل» و «جنت كليفت»
داستان فيلم در بندر آمستردام هلند آغاز مي شود. دخترك و پدرش كه يك كشيش هلندي است، يك شبكه زيرزميني را اداره مي كند. برطبق اسنادي كه در فيلم ارائه مي شود، روزانه چهارصد يهودي به اردوگاه مرگ اعزام مي شوند. دخترك با به دست آوردن فهرست افرادي كه قرار است اعزام شوند به افراد خانواده آنها هشدار مي دهد.
بالاخره گشتاپو وارد منزل آنها شده و كليه افراد خانواده را دستگير مي كند. خانه آنها نيز مهر و موم مي شود ولي مأمورين «اس.اس» نمي دانند كه دردل اين خانه بسياري از يهوديان پنهان شده و به زندگي ادامه مي دهند. آنها دخترك را با قطار به آلمان مي فرستند ،در آنجا او خواهرش «بئاتريس» را پيدا مي كند. در اردوگاه «راوزنبروك» زندگي به نظر غيرقابل تحمل مي رسد. تنفر او از نازي ها درحالي كه با هزاران نفر درميان برف هاي زمستاني به جمع آوري چوپ مشغول اند، بيشتر مي شود.و در نهايت احساس مي كند كه بايد به آينده اميدوار باشد. وي در نهايت آزاد شده و به هلند بازمي گردد.
هدف از ساختن اين فيلم از نظر كارگردان و تهيه كننده، روايت فداكاري مردم هلند در جريان اشغال آلمان نازي و دوران هولوكاست افسانه اي است. با توجه به آنكه كشور هلند و بندر معروف آمستردام از قرون 17 و 18 پايگاه تجارتي يهوديان اروپا و همواره از مراكز مهم تصميم گيري يهوديان و صهيونيست ها در امور اقتصادي و بانكي بوده است، لذا در فيلم ها مردم اين كشور آن همواره جزو بهترين آدم ها و شخصيت ها معرفي مي شوند.
دخترك قهرمان ماجرا سپس خاطرات خود را نوشته و منتشر مي سازد و كتاب خاطراتش به 6 ميليون نسخه مي رسد. فيلم مي خواهد بگويد كه مردم اروپا به خاطر كمك به يهوديان فجايع و مصيبت هاي فراواني را متحمل شده اند، تا به هر شكل ممكن نقش منفي اروپا به مثبت تبديل شود.
همانگونه كه از داستان عموم اين فيلمها برمي آيد، كارگردان هاليوود براي باورپذير كردن داستانهاي ساختگي خود، در آنها مستنداتي همچون كتاب خاطرات و فهرست قربانيان و چيزهايي از اين قبيل را هوشمندانه مي گنجانند تا علاوه بر سيطره فكري بر تماشاگران به نوعي تاريخ را نيز تحريف و به سود اميال و افكار خود مصادره نمايند.
به ياد بياوريم كه بخش زيادي از اين فيلمها يا براساس كتاب خاطرات ساخته شده و يا در آنها به كتاب خاطرات و فهرست و الخ پرداخته شده است.
درسال 1975 فيلم «عمليات سحرگاهي» (لوئيس گيلبرت» محصول مشترك امريكا، چكسلواكي سابق و يوگسلاوي سابق ساخته شد، بازيگران اصلي فيلم «تيموتي باتنز»، «مارتين شاو» و «جوس آكلند» بودند.
وقايع اين فيلم پرماجرا و جنگي درسال 1942 در چكسلواكي اتفاق مي افتد. رينهارد هايدريش افسر «اس اس» به عنوان نماينده رايش سوم در ايالت هاي «بوهم» و «موراويا» منصوب مي شود. در لندن مقامات دولتي كه اطلاع يافته اند وي بسيار قسي القلب و بيرحم بوده و به قصاب پراگ شهرت دارد، مأموري با تجربه را براي ترور وي روانه آنجا مي سازند. اين مأموريت بسيار پنهاني صورت مي گيرد و در آخر داستان پس از طي ماجرايي با موفقيت به انجام مي رسد.بدين ترتيب مسئله تروريسم دولتي، تئوريزه و توجيه مي شود.
اين فيلم در شمار معدود آثار سينمايي است كه تانك هاي تايگر آلماني را در آن بازسازي كرده و وارد صحنه كرده اند ولي از طرف ديگر از اشتباهات تاريخي نيز برخوردار است. مثلا در صحنه اي كه سربازان آلماني در خيابان به دنبال كوماندوها هستند، يك اتوبوس مدل دهه 1970 از پشت سربازان مسلح آلماني عبور مي كند.
افسانه سازان «هولوكاست» درسينما – 20 «تعميركار» دايره مظلوميت يهوديان را فراتر از دوران هيتلر مي داند
داستان فيلم «تعميركار» (جان فرانكن هايمر- 1968) كه در ايران باعنوان «مرد و سرنوشت» نشان داده شد در دوره روسيه تزاري مي گذرد. قهرمان داستان يهودي فقيري به نام ياكوف است كه از همسرش جدا شده و تلاش مي كند تا در فضاي ضد يهودي روسيه تزاري كاري براي امرار معاش بيابد. او خودش را مسيحي معرفي مي كند و يك پيرمرد متشخص را نجات داده و پيرمرد وقتي به وضع او پي مي برد وي را دلگرم مي كند، او بزودي در كارخانه پيرمرد كه به امور ساختماني و در و پنجره سازي مي پردازد، كاري پيدا مي كند. دختر فلج آن مرد پولدار به وي اظهار علاقه مي كند ولي «ياكوف» آن را رد مي كند و با صداقت و پشتكاري كه در كارخانه دارد براي خودش دشمن پيدا مي كند، دخترك به او تهمت هتك حرمت مي زند و گرچه او از اين اتهام تبرئه مي شود ولي به دليل وابستگي هاي قومي و نژادي اش همه او را قاتل دخترك كوچكي مي دانند كه در نزديكي كارخانه كشته شده است. به همين اتهام دروغ نيز وي مورد تحقير و آزار قرار مي گيرد. حالا اثبات بي گناهي اش براي او از همه چيز مهمتر است. سال ها در زندان مي ماند و بالاخره پس از سه سال تبرئه مي شود. رمان اصلي كه فيلم از آن اقتباس شده اثر «برنارد مالامود» يهودي است كه برنده جايزه ادبي پوليتزر نيز گرديده بود. و فيلمنامه آن را «دالتون ترومبو» معروف تحرير كرده است. هنگامي كه «ياكوف» وارد شهر كيف (پايتخت اوكراين فعلي) مي شود مصادف با دوران كشتار عمومي يهوديان توسط عوامل تزار است كه آنرا «پوگروم» مي نامند. در اينجا يهوديان با لباس هاي مخصوص خودشان ديده مي شوند كه در جهات مختلف از چنگال قزاق هاي تزار مي گريزند. بالاخره يك خياط مهربان (كه او هم يهودي است) او را از ميان خيابان آشوب زده نجات داده و موقتاً نزد خانواده اش مي برد. مرد خياط راه حل مشكلات يهوديان را توجه به اصول صهيونيسم و تشكيل يك كشور متحد مي داند. «ياكوف» علاقه اي به اين مسائل نشان نمي دهد و مي گويد كه با سياست ميانه اي ندارد پس از آنكه در آن كارخانه به كار نجاري و بعد كارهاي ساختماني مي پردازد، شاهد تقلب در كار و دزديدن مصالح توسط عده اي مي شود و متهم شدن او به كشتن يك بچه بهانه خوبي براي رژيم روسيه تزاري است تا با بهبود بخشيدن ظاهري به اوضاع نابسامان جامعه مردم را راضي نگهدارند. وكيل تسخيري او در دادگاه تلاش مي كند كه «ياكوف» را وادار به اقرار به عضويت در يك تشكيلات سري بين المللي كند ولي او نمي پذيرد و اتهامات وارده را نيز واقعي نمي داند. در زندان او را با بدترين القاب و عناوين مانند «يهودي متعفن» صدا مي زنند. دادگاه پس از مدتي قاتل واقعي را مي شناسد. اما «ياكوف» را بشدت كتك زده و شكنجه مي دهند ولي آزاد نمي كنند. او بالاخره پس از سه سال و ماجراهايي كه اتفاق مي افتد آزاد مي شود. اين فيلم، كاري است كشدار و ملال انگيز و به جز بازي هاي خوب «آلن بيتس»، «درك بوگارد»، «جرجيا براون»، «هيو گريفيث»، «اليزابت هارتمن» و سايرين از نظر سينمايي چيزي براي عرضه ندارد و از فيلم هاي متوسط مايل به بد «جان فرانكن هايمر» است.
صهيونيست ها همواره سعي در بزرگ كردن صدمات جنگ جهاني دوم بر يهوديان اروپا و مظلوم نمايي آنها داشته اند كه به كرات در فيلم هايي كه تصوير مخوفي از اردوگاه ها ارائه مي كنند به كار گرفته شده است. همه ساله كم و بيش فيلم هايي در جهت زنده نگه داشتن هولوكاست ساخته مي شود ولي با تحقيقاتي كه از سوي منابع معتبر نيز هر ساله اعلام مي گردد مشخص مي شود كه اين آمار تا چه اندازه مجعول و تحريف شده است.(30)
همانگونه كه ملاحظه مي شود، در اين فيلم ادعا مي شود، دايره مظلوميت يهوديان بسيار فراتر از دوران هيتلر است و به دليل همين فشار تاريخي آنها حق دارند امروز دست به كشتار مردم بي گناه بزنند. از سوي ديگر شخصيت يهوديان به عنوان مردمي فسادناپذير و آرمانگرا مطرح مي شود. كساني كه زندان و تحقير و شكنجه را تحمل مي كنند اما از اصول خود پا پس نمي كشند.
نكته قابل تعمق اينكه در پيرامون عموم اين فيلمهاي تبليغاتي- صهيونيستي نيز تبليغات گسترده اي صورت گرفت، به طور مثال در زمان نمايش فيلم «بن هور» ماكت هاي بسيار زيبايي براي نصب در جلوي سينماهاي نمايش دهنده فيلم ساخته شده بود و در كنار آن نيز هزاران كارت پستال سه بعدي به صورت رايگان در بين مردم توزيع شد، از سوي ديگر نيز مطبوعات به اين هياهو دامن زدند و با شاهكار قلمداد كردن اين فيلم مردم را به تماشاي آن ترغيب كردند. كه پس از انقلاب اسلامي خوشبختانه بساط نمايندگي هاي استوديوهاي هاليوود در ايران برچيده شد. اما متأسفانه سيستم آموزشي در دانشگاه هاي هنري تغيير نيافت.
داستان فيلم «پرونده اودسا» (رونالدنيم- 1974) با شركت بازيگراني چون «مارياشل» «جان ويت» و «ماكسيميلين شل» در سال 1963 اتفاق مي افتد. يك خبرنگار جوان آلماني به نام «پيتر» نشانه هايي از يك گروه نازي پيدا كرده و با آنها درگير مي شود. تمركز فيلم بر مسئله «هولوكاست» است و آن را از ديدگاه و حال و هواي دهه شصت 1960 ميلادي مي نگرد. يك يهودي به نام «سليمان» كه از بازمانده هاي اردوگاه «ريگا» است خودكشي مي كند و خبرنگاري جوان با يك دفترچه خاطرات روبه رو مي شود كه زندگي او را دگرگون مي سازد. در اين دفترچه خاطرات، درخصوص مرگ همسر سليمان، همچنين وحشت موجود در اردوگاه «ريگا» بويژه درباره فرمانده اردوگاه كه به قصاب معروف بوده است، چيزهايي نوشته شده است. سليمان پس از 20سال مجدداً قصاب را مي بيند و به مقامات ذي ربط گزارش مي دهد ولي به سخنان او توجهي نمي شود. وي كه وحشت زده و نوميد است، خودكشي مي كند. خبرنگار جوان پيگير كارهاي او مي شود. ابتدا با دوست قديمي خود به نام «ماركس» كه او نيز بازمانده اي ديگر از اردوگاه آشوتيس است ملاقات مي كند. پس از مدتي متوجه مي شود كه «اودسا» يك سازمان مخفي از افسران سابق اس اس است كه بر مقامات مهم دولتي نيز نفوذ دارند،همچنين در كار دولت و تجارت نيز مداخله مي كنند و قصد دارند اسرائيل را نابود سازند. خبرنگار پس از مدتي فعاليت نوميد مي شود. او مي فهمد كه هيچ كس به يهوديان آلماني علاقه اي ندارد، مادرش نيز به او مي گويد كه همه مي خواهند اين خاطرات را فراموش كنند. خبرنگار به دنبال تلاش هاي خود با شخصي به نام «ويزنتال» آشنا شده و ازطريق او با مسئولين موساد تماس مي گيرد. «ويزنتال» كه خود شكارچي جنايتكاران جنگي است، آنها را تحويل عدالت مي دهد.
به هرحال مقامات موساد براي برخورد با قضيه اودسا او را مورد آموزش ويژه قرار مي دهند. بقيه ماجراهاي فيلم شرح ماجرا و خطراتي است كه وي با آنها روبرو مي شود، وي در پايان به منزل فرمانده اردوگاه مي رود كه نامش «روشمان» است و در پاسخ به خبرنگار مي گويد: «من تنها به دليل آنكه سرباز خوبي بوده ام، دستور مافوق خود را اجرا كرده ام» سپس ادامه مي دهد: «ما بر جهان حكومت كرديم و افرادي فرهيخته بوديم چند نفر يهودي چه اهميتي داشت.» و خبرنگار او را مي كشد. يكي ديگر از اهداف فيلم پرونده اودسا ارتباط آلماني ها و بخصوص جنايتكاران فراري نازي با اعراب (مسلمانان) درجهت جنگ با اسرائيل بود. مسئله اصلي قصه پرونده اودسا درواقع اين است كه تجهيز اعراب توسط شركتي كه «روشمان» آلماني در رأس آن قرار گرفته بود و قصد داشت تا اعراب را به تجهيزات موشكي مسلط كند تهيه مي شود. اين روش براي تبرئه اعمال خشونت آميز رژيم اشغالگر قدس عليه كشورهاي عرب و مسلمان همجوار، بسيار سودمند بود، زيرا باوجود تبليغات منفي موجود پس از جنگ عليه توحش نازي ها، هر فرد يا ملتي به همكاري با آنان علاقه نشان مي داد و در رديف آنها قرار مي گرفت. سينماي يهودي هاليوود با بسط اين الگوها در طول سه دهه، تصويري منفي از اعراب و مسلمانان ارائه كرد كه درفرصتي ديگر به آن خواهيم پرداخت، زيرا پرداختن به اين موضوع به مجالي فراخ تر نيازمند است و كتابي كه در آن قطره اي از درياي مظلوميت مردم فلسطين گنجانده شود.
30- ابتدا اعلام خبر 4 ميليون كشته آنهم تنها در اردوگاه آشويتس به اندكي بيش از يك ميليون نفر تغيير يافت. حتي لوحه هاي يادبود جنايت را تغيير دادند. ولي رقم 6 ميليون نفر يك افسانه است. در جنگ جهاني دوم 17 ميليون شهروند شوروي سابق و 9 ميليون نفر آلماني كشته شده اند و رقم قربانيان جنگ جهاني دوم بسيار بالاست.
افسانه سازان «هولوكاست» درسينما – 19 هاليوود! در طرفداري از صهيونيست ها ؛ «سايه اي بزرگ بيفكن»!!
فيلم «سايه اي بزرگ بيفكن» (ملويل شاولسون- 6691) شايد مهمترين و بزرگترين فيلمي باشد كه هاليوود در آن سال ها به طرفداري از صهيونيست ها ساخته باشد. اين فيلم يكي از مصاديق بارز فيلم هاي تبليغاتي است كه تماما در اسرائيل فيلمبرداري شده و ارتش اسرائيل تمام تسهيلات لازم را براي آن فراهم كرد. سربازان اسرائيلي در صحنه هاي جنگي فيلم به كار گرفته شدند و «كرك داگلاس» هنرپيشه معروف نيز در آن، نقش مهمي داشت. «شاولسون» كارگردان فيلم در مورد وي گفته بود:« «كرك داگلاس» قبل از آنكه يك هنرپيشه باشد، يك يهودي است.» ديگر هنرپيشگان فيلم عبارت بودند از «جان وين»، «فرانك سيناترا»، «يول برينر»، «آنجي ديكنسون» و «سنتا برگر».
«شاولسون» كه خود نيز از صهيونيست هاي افراطي سينماي هاليوود است، در سال 1791 كتابي با عنوان چگونه يك فيلم يهودي بسازيم نوشته و تجارب خود را در سينما شرح داده است. او از تمهيدات خود براي راضي كردن هنرپيشه هاي آمريكايي براي شركت در فيلم به تفصيل سخن مي گويد. ابتدا قرار بود كمپاني متروگلدوين ماير حقوق ساختن اين فيلم را از نويسنده اش خريداري كند. ولي بعدا منصرف شد، زيرا دولت مصر تهديد كرده بود كه در صورت ساخته شدن فيلم، سينماهاي وابسته به اين كمپاني در خاك مصر را تعطيل خواهد كرد. بنابراين «شاولسون» خود اين كتاب را خريد و سناريويي از روي آن نوشت عنوان فيلمنامه چنين بود: «داستان ميكي ماركوس كه به خاطر قدس قرباني شد» او بعدا كمپاني يونايتد آرتيتز را راضي كرد كه براي ساختن فيلم سرمايه گذاري كند، زيرا اين كمپاني در كشورهاي عربي سينما و دفتر نداشت. «شاولسون» سپس به اسرائيل رفت و شروع به ساختن فيلم كرد. از طرف دولت اسرائيل سرهنگ «گريشون رفلين» به عنوان مشاور نظامي در اختيار وي قرار داشت.(28)
رويدادهاي فيلم در اواخر سال 7491 و قبل از مستولي شدن گروه هاي صهيونيستي -كه به اصطلاح خود را آزاديبخش نيز مي ناميدند- بر فلسطين اتفاق مي افتد. اين فيلم بر ساختن يك ارتش اسرائيلي تاكيد مي كند و آن را براي حمايت از دولت جوان صهيونيستي ضروري مي داند.
در ابتداي فيلم يكي از ماموران سازمان «هاگانا» به نيويورك مي آيد تا سرهنگ آمريكايي «ميكي ماركوس» را (كه قبلا در ارتش آمريكا خدمت مي كرده و اكنون به كار وكالت اشتغال دارد) راضي كند تا براي اسرائيلي ها در فلسطين نقش مشاور نظامي را ايفا كند. كار ديگري كه از وي خواسته مي شود، سازماندهي عمليات نظامي نيروهاي «هاگانا» و فراهم آوردن زمينه لازم براي جنگيدن با اعراب (بخوانيد مسلمانها) پس از تخليه فلسطين توسط نيروهاي ارتش انگلستان است. «ماركوس» مردد است و همسرش از اينكه وي به جنگ جديدي برگردد، هراس دارد. مامور صهيونيست به آنها مي گويد كه شما در درجه اول يهودي هستيد و ماركوس پاسخ مي دهد: من يك آمريكايي هستم و آخرين باري كه به يك پرستشگاه يهودي رفتم، 13 ساله بودم. ولي او در نهايت با اين مسئله موافقت كرده و شرط مي كند كه اين كار را صرفاً از روي احساسات شخصي خود انجام دهد و خود را نماينده دولت آمريكا نمي داند. ولي «شاولسون» به ما مي گويد كه ماركوس در پناه و حمايت مخصوص پنتاگون (وزارت دفاع آمريكا) به فلسطين مي رود و ظاهرا كسي از مأموريت وي خبري ندارد. به هرحال او روز دوم فوريه سال 1948 به فلسطين مي آيد و با واقعيت هاي موردنظر آنها آشنا مي شود. او صهيونيست ها را مي بيند كه به كار قاچاق و وارد كردن يهوديان خارج از فلسطين سرگرم شده اند و انگليسي ها با آنها همكاري و همدلي دارند. صحنه هاي رقص و آواز در جاي جاي صحنه ها ديده مي شود كه خود پوششي بر تداركات نظامي و عمليات ذخيره اسلحه است كه به طور كامل نشان داده نمي شود. «ماركوس» به يهوديان در آموزش تيراندازي و ساخت تجهيزات نظامي ياري مي دهد، سرانجام اسراييل اعلام موجوديت مي كند و يهوديان برمي خيزند و با حالتي حماسي سرود صهيونيستي «هاتيكوا» را سر مي دهند.
سپس جنگ اول اعراب و اسراييل اتفاق مي افتد. اعراب (مسلمانان) در اين فيلم افرادي يهودستيز و شرور هستند. يهوديان به ادامه جنگ و ادامه اشغال فلسطين مي پردازند. فرمانده سازمان «هاگانا» به نام «ياكوب صهيون» كه در فيلم نمادي از شخصيت «بن گوريون» است تصميم مي گيرد تا «ماركوس» را به عنوان فرمانده كل ارتش اسرائيل تعيين كند. با شروع جنگ، سرهنگ ديگر يك يهودي آمريكايي نيست بلكه ديگر به عنوان موجودي استحاله شده، يك يهودي تابع صهيونيسم است ولي پيش از آنكه نيروهاي اسراييلي به قدس برسند، به دست يك نگهبان اسراييلي كه زبانش را درست نفهميده است، كشته مي شود، حالا او يك قهرمان است!
در فيلم «سايه اي بزرگ بيفكن» شخصيت او تداعي كننده حضرت موسي(ع) است. فيلم به ما مي گويد كه او در دوران پراكندگي قوم يهود به دنيا آمده و رسالت جديد خود را كه فرماندهي نيروهاي اسرائيل است به خوبي انجام داده و در راه رسيدن به قدس كشته شده است. او اعراب (مسلمانان) را تحقير مي كند. آنها به صورت اقوام بدوي و باديه نشين و شترسوار نشان داده مي شوند كه در خيمه ها در صحرا زندگي مي كنند. به خاطر دريافت چند شتر به يهوديان اسلحه مي دهند. در اين فيلم يك شيخ عرب به نام «ابوعبدالقادر» در خيمه اش مشغول معامله با صهيونيست هاست و چند رقاصه در كنارش مي رقصند. او مرد ابلهي است كه براي كسب پول بيشتر تلاش مي كند. فيلم «سايه اي بزرگ بيفكن» فتواي روحاني و مفتي فلسطيني و قدس را براي دعوت به جهاد به تمسخر مي گيرد و نيروهاي مسلمان را بسيار حقير نشان مي دهد. نيروهايي كه نه كارآزموده و جنگاورند و نه از تشكيلات و سازماندهي نظامي برخوردارند. اما عليرغم تلاش هايي كه صرف ساخت فيلم شد و تبليغات عظيمي كه پيش از نمايش آن انجام شد فيلم توفيق چنداني نيافت و كارگردان فيلم به ناچار اعتراف كرد كه منتقدين سينما به شدت به فيلم حمله كرده اند و مردم از تماشاي آن خودداري ورزيده اند(29). كمپاني يونايتد آرتيست كه در توليد فيلم سرمايه گذاري كرده بود پس از مدتي به دليل تبليغات صهيونيستي فيلم درخصوص جذاب بودن آن دچار ترديد گرديد و در پوسترهاي بعدي فيلم كه به كليه كشورهاي نمايش دهنده فيلم فرستاده شد، از به كار بردن واژه هايي چون يهودي و صهيونيسم خودداري شد و در توصيف فيلم برروي اعلان ها و سردر سينما ها به عبارت: «ماجراهايي جالب در صحرا» بسنده گرديد. «شاولسون» قبل از نمايش فيلم در يك مصاحبه تبليغاتي گفته بود كه اين فيلم درست بر خلاف آن اسطوره اي است كه مي گويند يهوديان قدم زنان به سوي اتاق هاي گاز رفتند زيرا آنها نمي دانستند كه چگونه بايد بجنگند.
بدين ترتيب علاوه بر كشتار مسلمانان، تشكيل ارتش صهيونيستي نيز در اين فيلم توجيه مي شود. ضمن آنكه در آن، مسلمانان به عنوان انسانهايي بي آرمان، زن باره و پول پرست معرفي مي شوند. تا در نهايت به بيننده اين گونه القا شود كه مسلمانان پول پرست خودشان به سوداي دريافت پول، زمينه ساز حضور يهوديان شده اند. از سوي ديگر نيز صهيونيست ها انسانهايي آرمانگرا، شجاع به تصوير درمي آيند. شجاعاني كه حاضرند جان خود را در راه شكل گيري اسرائيل از دست بدهند و در تقابل با آنها مسلمانان پول پرست و فاسد هستند.چندي بعد سردمداران هاليوود پاي سينماگر به ظاهر مستقل ديگري را وارد معركه مي سازند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
28- فيلم هاي باغ فينيزي كونتيني (ويتوريو دسيكا) محصول ايتاليا و پيرمرد و بچه (كلودبري) محصول فرانسه از نمونه هاي اين گسترش محسوب مي شوند.
29- فيلم ديگري نيز در سال 1960 به نام تاريكي در بالاي پله ها به كارگرداني «ولبرت مان» و بازيگري «رابرت پرستون»، «دوروتي مك گواير» و «شرلي نايت» ساخته شده است كه به ماجراي تنش هاي جنسي در پيرامون احساسات پسري جوان در سال هاي دهه 1920 ميلادي در يك شهر كوچك آمريكايي مي پرداخت. در اين فيلم يهودي بودن جنبه نمادين دارد. پسر جوان يك يهودي غريبه، سرگردان و قرباني خواسته هاي ديگران است كه در آخر فيلم نيز مرتكب خودكشي مي شود. بعدها در سال هاي دهه هفتاد نمايش مسائل جنسي بين جوانان از ترفندهاي مهم صهيونيست ها در راه جذب جوانان شد.
افسانه سازان «هولوكاست» درسينما – 18 براي محق جلوه دادن اسراييلي هاي اشغالگر «جوديت» يك فيلم تبليغاتي احمقانه
درهمين سال فيلمي به نام «موريتوري» يا خرابكار (برنهاردويكي- 1965) ساخته شد و به نمايش درآمد. «دانيل تارداش» نويسنده فيلمنامه، داستان فيلم را از رماني نوشته «ورنر يورگ لودكه» نويسنده آلماني اقتباس كرده است. براساس داستان فيلم درسال 1942 «كرين» (با بازي مارلون براندو) ثروتمند صلح طلب آلماني كه ضمناً از اعضاي گشتاپو است با فشاري كه از طرف مأمور اطلاعات انگليس به او وارد مي آيد، مأموريت پيدا مي كند كه طي سفري با يك كشتي آلماني كه محموله ارزشمند و استراتژيك كائوچو را حمل مي كند، وسايل غرق كشتي را از كار بياندازد، تا در صورت اسارت در چنگ متفقين، ناخدا «مولر» (با بازي يول برينر) نتواند آن را غرق كند. طي اين مسافرت، گروهي از سربازان آمريكايي كه در واقع اسيران جنگي هستند سوار بر كشتي مي شوند. در ميان آنها دختري يهودي به نام «ايسترلوي» (با بازي «جنت مارگولين») وجود دارد كه از يك اردوگاه يهوديان گريخته است. ناخدا «مولر» با آگاه شدن از وضع دخترك از وي مي خواهد تا نام ديگري را براي خود انتخاب كند و دخترك با غرور و عصبانيت و حتي تهديد پاسخ مي دهد چرا بايد نام خود را تغيير دهم. چون يك يهودي هستم. ناخدا همچنين از وي مي خواهد قبل از رسيدن به بندر گذرنامه خود را گم كند. بالاخره هويت اصلي «كرين» افشا مي شود.
«ايستر» در تعريف وقايع زندگي گذشته اش مي گويد كه چگونه نازي ها او را وادار كردند كه با برادر خودش همبستر شود و بعد برادرش را به دليل ناتواني جنسي كشته اند و «ايستر» را مجبور ساخته اند كه هر ساعت با يكي از افراد اردوگاه هماغوشي كند، «ايستر» حتي قول همكاري به «كرين» مي دهد ولي با تغيير فرمانده كشتي، «كرين» فوراً به وي شليك كرده و او را مي كشد. «ايستر» هم مانند كليه قربانيان يهودي در اردوگاه هاي كار اجباري كه در فيلم هاي دهه شصت مي بينيم، داراي شخصيتي تند خو و تلخ بوده و از جهت روانكاوي آسيب ديده است. در اين فيلم ها هويت يهوديان با ابراز خشم و عصباني بودن شكل مي گيرد. تا ددمنشي هاي آنها در آينده توجيه شود.
داستان فيلم «جوديت» (دانيل مان - 1966) از اين قرار است كه در سال 1947 رهبران «هاگانا» تصور مي كنند كه «گوستاف شيلر» جنايتكار نازي كه به دمشق آمده است، با اعراب دوستي و همكاري برقرار كرده و حتي مي خواهد سربازان عرب را براي مبارزه با اسرائيلي ها آموزش دهد.
رهبران «هاگانا» تصميم مي گيرند كه «جوديت» همسر يهودي گوستاف را كه از همسرش متنفر است، به فلسطين منتقل كنند به اين اميد كه او را شناسايي كند. و بعد آنها «گوستاف شيلر» را دزديده و محاكمه مي كنند زيرا به نظر آنها وجود وي براي دولتي كه قرار است در تاريخ 41 ماه مه 8491 اعلام موجوديت كند، خطرناك است. «جوديت» پس از استقرار در يك «كيبوتص» از طريق يك سرگرد انگليسي آدرس «گوستاف شيلر» را در دمشق مي يابد و سپس همراه با شخصي به نام «اشتاين»، فرمانده «كيبوتص» و دو عضو «هاگانا» به سراغ او مي رود. در واقع «شيلر» پس از ازدواج با «جوديت» مي فهمد كه او يهودي است و او را به اردوگاه مرگ «داخائو» مي فرستد. پس از پايان جنگ «جوديت» از اردوگاه نجات يافته و يگانه هدفش اين مي شود كه «شيلر» را پيدا كرده و از او انتقام بگيرد. «اشتاين» در ملاقاتي كه با «جوديت» در «كيبوتص» دارد، دستاوردهاي جنبش صهيونيسم را با آب و تاب برايش شرح مي دهد و چگونگي آباد كردن اين (بقول فيلم) صحراي باير و لم يزرع يعني فلسطين و بهشت شدن آن را بيان مي كند. «جوديت» يك زن يهودي غربي است و با واقعيت هاي فلسطين آشنا نيست. البته او تنها به فكر انتقام است آنها بالاخره «گوستاف» را مي يابند و «جوديت» با شليك گلوله اي همسرش را زخمي مي كند. «گوستاف» نقشه حمله فلسطيني ها را لو مي دهد و در نهايت اسراييلي ها به كمك اطلاعات گوستاف عمليات فلسطيني ها را خنثي مي كنند. اين فيلم تبليغاتي احمقانه كه در جهت محق جلوه دادن اسراييلي هاي اشغالگر ساخته شده است، فيلمبرداري بسيار بد و موسيقي ناموزوني دارد. فيلم آشكارا تخطي صهيونيست ها را از قوانين مهاجرت كه مقررات آن را انگليسي ها تدوين كرده بودند، نشان مي دهد. صهيونيست ها شبكه بزرگي براي قاچاق يهوديان خارجي ترتيب مي دهند و با برپاكردن چند مركز سري ملاقات هايي را به منظور اسكان يهوديان در خاك فلسطين شروع مي كنند. فيلم به اين قبيل كارها صفت قهرماني مي دهد و چشم پوشي انگليسي ها در برابر اين اعمال و حتي كمك آنها به يهودي ها را به رخ مي كشد. سرگرد انگليسي در صحنه اي به «اشتاين» مي گويد تنها سلاحي كه شايسته شماست، مرگ در راه آرمان هاي خودتان است و فيلم با چنين لحني مي كوشد اعمال تجاوزكارانه صهيونيست ها را در فلسطين تا مرتبه قهرماني مشروعيت بخشد. شخصيت «جوديت» به نحوي ارائه مي شود كه گويا زني در جستجوي رستگاري و امنيت فردي است ولي راه بدست آوردن آن را نمي داند. او شوهر و كودكان خود را از دست داده است. سپس فاحشه خانه «ويسبادن» در آلمان را ترك مي گويد تا به چنگال «شيلر» مي افتد. سپس او را به زندان اردوگاه داخائو مي برند. اما با وجود اين همه خاطره تلخ او هنوز حاضر نيست با صهيونيست ها دست به يكي كند و با مسلمانان بجنگد. ورود او به فلسطين مصادف با مراسم جشن تاسيس دولت صهيونيستي است. «شيلر» مي ميرد و پس از مرگ او «جوديت» با واقعيت هاي صهيونيستي آشنا شده و به آن خو مي گيرد. بدين ترتيب زن سرگردان يهودي زندگي در اسرائيل را مي پذيرد و تابع صهيونيسم مي شود. بازيگران معروف فيلم مانند «سوفيا لورن»، «پيتر فينچ»، «هانس ورنر» و «جك هاوكينز» در جذابيت فيلم موثرند. فيلم جوديت دنباله رو فرمول فيلم هاي آمريكايي است كه داستان آن در اسرائيل اتفاق مي افتد. تيپ هاي ارائه شده در اين فيلمها عبارتند از جنگجويان شجاع يهودي، يك خارجي كه با آنها همراه است و بالاخره يك غريبه كه در نهايت تغيير موضع داده و شهروند اسرائيلي مي شود.
افسانه سازان «هولوكاست» درسينما – 17 توجيه خشونت صهيونيست ها با «سمسار»
بدين ترتيب اروپايي ها و امريكايي ها كه خود افسانه «هولوكاست» را به وجود آورده بودند، با توليد فيلم هايي از اين دست كوشيدند تا از اين جرم خيالي، خود را تبرئه سازند، تا زمينه هاي لازم براي قرباني كردن مسلمانان فراهم شود. كساني كه در دوران جنگ دوم جهاني هيچ نقشي در نقشه هاي روباه پير «چرچيل» و بازي هيتلر نداشتند، اما به جاي اروپائيان آنها غرامت اين جرم اتفاق نيفتاده را به قيمت از دست دادن خانه و كاشانه خويش پرداختند. و اين همان چيزي بود كه استوديوهاي هاليوودي كه از صدر تا ذيل كارگزارانش دست نشانده صهيونيست ها بودند، آنرا دنبال مي كردند و در مرحله بعد آنها سينماگران به ظاهر مستقل را هم وارد اين بازي كردند.
«سيدني لومت» كارگردان يهودي هاليوود در سال 1965 براي
نشان دادن صدمات روحي كه اسراي يهودي نجات يافته در دوران جنگ جهاني دوم در بازداشتگاه هاي آلمان نازي دچار آن شده بودند، فيلم «سمسار» را ساخت. فيلمنامه اين فيلم براساس رماني به همين نام نوشته «ادوارد لوئيس والانت» مي باشد ، در ايران با عنوان «مردي از گذشته» نمايش داده شده است. داستان فيلم كه در آمريكا اتفاق مي افتد بازگوكننده داستان زندگي يك بازرگان يهودي به نام «سال نازرمن» است كه در بخش اسپانيايي محله هارلم نيويورك يك مغازه سمساري و امانت فروشي دارد. او يكي از يهوديان بازمانده از اردوگاه هاي جنگ جهاني دوم است كه تمام خانواده اش به دست نازي ها كشته شده اند. زنده ماندن او برايش تنها سرگشتگي، رنج و خاطرات دردناك را به وجود آورده است. او ايمانش را از دست داده و نسبت به دنياي بيرون از مغازه اش بي اعتنا و بي احساس است. او ظاهري روشنفكرانه دارد و ادعاي طرح مسئله تعهد انساني را نيز يدك مي كشد. ولي پرداخت دراماتيك و خشن كارگردان با رجعت به گذشته وي و تكرار آن منجر به به تصاويري متظاهرانه مي شود كه آن را در نهايت فيلمي برانگيزاننده و موفق در راستاي تبليغات كاذب صهيونيستها، جلوه مي دهد.
زمان داستان همان سال 1965 است، بيست سال از پايان جنگ گذشته است ولي او قادر به فراموش كردن گذشته نيست و نمي تواند آينده اي براي خودبسازد. او صرفاً بدون هرگونه تعهد به زندگي صرفا براي گذران زندگي به حيات خود ادامه مي دهد. «تازرمن» يهودي رنج كشيده اي است كه تصاوير و خاطراتش از اردوگاه ها و افرادي كه در آنجا ديده است، دائماً در برابرش شكل مي گيرند. در خاطرات او شاهد تلاش نافرجام يك دوست براي فرار از ميان سيم هاي خاردار هستيم. همچنين در بخشي از فيلم وي شاهد هتك حرمت همسرش توسط افسران نازي است.
درهر دو مورد كاري از وي ساخته نيست. لذا همواره چون گناهكاري درحال رنج است. شاگرد مغازه اش و يك نفر خانم مددكار بيهوده مي كوشند تا او را با زندگي آشتي دهند، درحالي كه وي به تدريج سنگدل تر و پرخاشگرتر مي شود. فيلم در مجموع از نظر پرداختن به داستان و شخصيت پردازي جالب توجه نيست و مورد توجه منتقدين قرار نگرفت و نمايشگر مضموني تكراري ولي ملتهب درخصوص تاثيرات رواني جنگ بر يك بازمانده بود و چيزي جز احساسات ملال آميز را درپي نداشت.
ولي بايد به خاطر داشت كه اين فيلم به ظاهر مستقل و روانكاوانه كه توسط سينماگري سرشناس جلوي دوربين رفته بود با هدف بسترسازي براي توجيه خشونت ها و وحشيگري هاي صهيونيست در ميان افكار عمومي به نمايش درمي آيد. زيرا در فيلم اين پيام مطرح مي شود كه چنين افراد رنج كشيده اي! حق دارند دست به هر كاري بزنند. پس به جاي محكوم كردن آنها، بايد با اين قربانيان ابراز همدردي كرد. حتي اگر در فلسطين دست به جنايات بي شرمانه بزنند و از كشتار زنان و كودكان بي پناه نيز ابايي نداشته باشند!
فيلم «كشتي احمق ها» (استنلي كريمر- 1965) ماجراي يك كشتي مسافربري آلماني را روايت مي كند كه بندر «وراكروز »را به مقصد «برمرهاون» ترك مي كند. فرمانده كشتي آلماني يك فرد يهودستيز است كه به دستور او يك يهودي و يك كوتوله را كه در شمار مسافران هستند بر سر ميز او راه نمي دهند. فرد ديگري در كشتي است كه همسرش يهودي است وعده اي ديگر. اين فيلم به طور كنايه آميز مجموعه اي از شخصيت هاي مختلف را گرد هم مي آورد كه هريك بازتاب ديگري هستند. شيوه پرداخت فيلم گاهي توأم با طنز ولي هوشمندانه و حساب شده است، در واقع اين فيلم مي خواهد بگويد يهودستيزي هولوكاست نه تنها دروغ نيست كه يك واقعيت است. فيلم اقتباسي از رماني به همين نام نوشته «كاترين آن پورتر» نويسنده آمريكايي است. وقايع داستان بين سال هاي 1931الي 1933 اتفاق مي افتد و بر ارتباط بين افكار يهودستيز هيتلر به عنوان صدراعظم آلمان تأكيد دارد. فرمانده كشتي در آرزوي بازگشت آلمان به دوران عظمت گذشته است و تنها راه آن را جلوگيري از نفوذ خارجيان مي داند. او نابودي همه چيزهاي ناهنجار زندگي از نظر نژادي و قومي يعني يهوديان، چيني ها، سياهان و بالاخره تبهكاران را مطرح مي سازد. در واقع آن مردي كه همسر يهودي دارد به اين سخنان اعتراض مي كند و به يهودي ديگر مي گويد كه چرا اين سخنان را تحمل مي كند و بعد بقيه آنها را مي بينيم كه با درد و رنج سكوت مي كنند. دراين ميان يك نفر يهودي پاسخ مي دهد كه دوهزار سال است اين چيزها را شنيده و تحمل كرده است. بعد همگي از سرميز شام بلند شده و خارج مي شوند و در گفتگوهاي بعدي به اين نتيجه مي رسند كه با كمي صبر و كمي درك يكديگر دنيا همواره بهتر از گذشته خواهد شد. به اين ترتيب باز هم كوشش مي شود، نام اروپايي ها در صورت مسئله اي كه آنها و آمريكايي ها به وجود آورده بودند، حذف شود.
تا نام آنها به عنوان مجرم در اين اتفاق خيالي در پرونده سازي «هولوكاست» ديده نشود. و اين آوار بر سر مسلمانان خراب شود.
افسانه سازان «هولوكاست» درسينما - 16
هولوكاست در لايه دوم فيلم هاي به ظاهر مستقل
ابوالحسن علوي طباطبايي
با پايان جنگ، اردوگاه ها از دست نازي ها آزاد مي شود و ما يهوديان را مي بينيم كه در كنيسه ها مشغول خواندن دعا هستند و درد و رنج خود را غيرقابل تحمل مي دانند. آيشمن به مادريد در اسپانيا مي گريزد و ديويد به اسرائيل يعني كشوري كه به وي قول صلح و عظمت را داده، مهاجرت مي كند. در اينجا او مي فهمد كه زخم هاي دوران كودكي اش كه به دوران جنگ و اردوگاه ها مربوط مي شود، هرگز شفا نخواهد يافت و او تصميم مي گيرد كه تا دستگيري و به دام انداختن جنايتكاران جنگي، آرام ننشيند. صحنه نهايي فيلم در آرژانتين در كارخانه اي مي گذرد. آيشمن نام خود را تغيير داده به كاري پست مشغول است. سازمان افسران نازي هم توجه كمي به حفظ او دارد و همين مسئله ديويد و گروه اندكي از ماموران مخفي را قادر مي سازد كه وي را ربوده و به اسرائيل ببرند. در همين جا فيلم پايان مي يابد و تصاوير محاكمه او را نيز نشان نمي دهد. در اين فيلم مطالب زيادي در مورد «آيشمن» افشا نمي گردد. تبليغات صهيونيستي در رسانه ها او را از ابتدا همچون ساير شخصيت هاي نازي به عنوان فردي مجنون، ساديستي، وحشي و متكبر معرفي كرده بودند. در اين فيلم ديويد نمونه كامل يك فرد اسرائيلي معرفي مي شود. او مردي شجاع و مصمم است كه مصالح ملي!! را به امور خصوصي ترجيح مي دهد. در صحنه اي كه همسرش از وي مي خواهد تا عازم اين ماموريت نگردد، او تنها پاسخ مي دهد كه همواره بايد به خاطر داشته باشيم كه چه اتفاقي افتاده است! و آرزوي انتقام از آيشمن را به آينده اي كه مي تواند با همسرش داشته باشد، ترجيح مي دهد. در اينجاست كه فيلم بازتابي از احساسات فيلم قبلي يعني «محاكمه در نورنبرگ» را تداعي مي كند. گرچه اين دو فيلم به لحاظ قصه و بار دراماتيك آن با هم قابل مقايسه نيستند. فيلم عمليات آيشمن نمونه اي از يك فيلم سينمايي سفارشي و توليد سريع، توسط بخش خصوصي و به ظاهرمستقل بود.
ضمن توضيح اين نكته در پشت عموم اين فيلمهاي به ظاهر مستقل هميشه كلان سرمايه داران يهودي و حتي رژيم صهيونيستي ديده مي شوند.
در سال 1962 به اين سو، شاهد توليد فيلمهايي در هاليوود هستيم كه در آن ها، عامدانه مسئله «هولوكاست» به عنوان مسئله اصلي مطرح نمي شود. اما اين مسئله به گونه اي هوشمندانه در لايه دوم اين گونه فيلم ها مطرح مي شد. زيرا سردمداران هاليوود به اين نتيجه رسيده بودند كه ممكن است تبليغات پي در پي و مستقيم، تاثيري معكوس به جا بگذارد. بدين خاطر تصميم گرفته شد تا به صورتي كاملاً رندانه و غيرمحسوس به نفع صهيونيسم تبليغ كنند. براي مثال در فيلم« ديويد وليزا»ساخته(فرانك پري-1962) كه فيلمنامه آن براساس كتابي به قلم «تئودور آيزاك روبين» نويسنده يهودي نوشته شده است و البته اغلب كادر توليد فيلم هم يهودي بودند مانند مدير فيلمبرداري (هرشفيلد)، بازيگران («كايردوليا»- «جانت مارگولين» و « هوارد داسيلوا») ، در اين فيلم سرگذشت آشنايي يك دختر و پسر جوان در مدرسه اي استثنائي ها، مطرح مي شود كه طي ماجراهايي كه به پيش زمينه عاطفي ، رواني خانواده آنها مربوط مي شود، در نهايت آنها متوجه مي شوند كه به اصطلاح عشق درماني!! بهترين راه حل مسئله است كه در واقع اين مسئله «سبك آشناي» هاليوود است كه پس از صحنه هاي روانكاوانه و تا حدي عصبي به همراه بيان ناهنجاري هاي روحي عميق شخصيت هاي اصلي فيلم كه ناشي از يهودستيزي است به پايان خوش و «همه كس راضي» منجر مي شود. ضمن آنكه كارگردان و تهيه كننده فيلم (پل م. هلر)در جاي جاي فيلم از هر فرصتي استفاده كرده و از پوسترهاي تبليغاتي با عناويني چون «سرزمين جديد اسرائيل» در پيش زمينه صحنه ها و سكانس ها استفاده مي كند.(27)
فيلم «ليزا» (فيليپ دان- 1962) نمونه ديگري از اشارات تصويري به هولوكاست در دهه 1960 مي باشد، داستان فيلم اروپاي پس از جنگ را نشان مي دهد. «ليزا» دختر جوان و يهودي (با بازي «دلورس هارت») قهرمان داستان است كه فيلم بر پيش زمينه مذهبي او تاكيد دارد و «پيتر» يك افسر سابق نازي كه بعد از جنگ به عنوان يك كارآگاه پليس هلندي معرفي مي شود (بازي «استفن بويد») در همه جا او را تعقيب مي كند. دخترك هلندي و از بازماندگان اردوگاه هاي يهوديان است. بالاخره پيتر و ليزا با هم آشنا مي شوند و وي به ليزا قول مي دهد تا او را به فلسطين ببرد تا در آنجا بتوانند به ساير بازماندگان ياري رسانند. ليزا به پيتر مي گويد كه ديگر خود را هلندي نمي داند و نازي ها هويت اورا نيز نابود ساخته اند و مانند ساير افراد بازمانده از اردوگاه ها بر روي بازويش خالكوبي دارد. در يك فصل فيلم كه گذشته پيتر را تصوير مي كند، او را در لباس و انيفورم افسران نازي مي بينيم. يكي از دختران يهودي داخل كاميون كه نامزد اوست، وي را صدا مي كند ولي پيتر به او پاسخ نمي دهد و دخترك به سوي سرنوشت نامعلوم خود مي رود و حالا پيتر، كه در كناري ايستاده و كاري نكرده است، احساس گناه مي كند. اگر او با ظلم و ستم نازي ها ، جنگيده بود، نامزدش زنده مي ماند و حالا كمك به ليزا براي او نوعي جبران مافات نبود. بالاخره ايندو با هم سوار بر كشتي شده و عازم طنجه مي شوند تا بقيه سفر خود را تا فلسطين ادامه دهند. ليزا در كشتي خاطره اي از گشوده شدن اردوگاه ها دارد. او پس از آزادي از دست دشمن در هنگام عبور از جنگل يك تانك با علامت ستاره داود را مي بيند اين تانك اسرائيلي در ارتش متفقين است كه در افزايش انگيزه ليزا براي رفتن به سرزمين جديد موثر واقع مي شود. در بندر طنجه آنها رابط خود «وان درپينك» (با بازي « هيوگرينيث») را مي بينند. او به «پيتر» به عنوان يك مسيحي كه رازي گناه آلود با خود دارد، اشاره مي كند و مي گويد كه تنها مسيحيان گناهكار يا آنهايي كه نوعي درگيري ذهني با خود دارند، حاضر به كمك به يهوديان هستند و سايرين در چنين موضوعات ناخوشايندي روي خوش نشان نمي دهند. در پايان ماجرا آنها به فلسطين مي رسند .«ليزا» به صورتي نمادين كفش هاي هلندي خود را درمي آورد. او هم به هدف خود رسيده و همچنين مثلا موجب رستگاري «پيتر» شده است. در فيلم هاي دهه هاي 1950 و 1960 يهوديان همواره موجبات رستگاري مسيحيان را فراهم مي ساختند و اين يك حربه تبليغاتي قوي در راه جذب مسيحيان بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
27-بسياري از صهيونيست هاي متعصب موضع فيلم درباره عدالت را نپسنديدند گرچه دادگاه نورنبرگ بي جهت شواهدي درباره اردوگاه هاي «بوخن والد» و «بلزن» عرضه مي كرد و تأثيري آني بر تماشاگر مي گذاشت.
افسانه سازان «هولوكاست» درسينما – 15 اروپاي متمدن گناهكار نيست!
فيلم دادگاه نورنبرگ در واقع مي خواهد بگويد كه يك عده آدم بدمسئول هولوكاست بوده اند آنها هم محاكمه شده اند، حالا نبايد اروپا تاوان آنرا پس بدهد. اما سؤال اين است: اگر هولوكاست وجود داشته چرا اروپائيان بايد تبرئه شوند و بعدا با تشكيل حكومت اشغال گر در سرزمين فلسطين، مسلمانان غرامت آن را بپردازند؟
تأكيد فيلم روي آن چهار آلماني به ويژه «ارنست يانينگ» (با بازي برت لنكستر هنرپيشه معروف)(25) است وي فردي متعهد و باهوش است و در نهايت استدلال هاي نادرست، توافق ها و مصالحه هاي اوليه خود را مي پذيرد. در ادامه از دو نفر شاهد كه از جمله شهروندان آلماني هستند براي شهادت دعوت به عمل مي آيد. به جز (رودولف پترسون با بازي مونتگمري كليفت) كه به آن اشاره شد، زني به نام «ايرنه هافمن» با بازي (جودي گارلند هنرپيشه معروف) مسئله قوانين نورنبرگ را عليه آلودگي نژادي مطرح مي كند. بقيه فيلم به مشكلات «هيوود» در كار تصميم گيري و قضاوت مي پردازد. اجساد يهوديان در فيلم هاي مستند به عنوان مدارك و شواهد دادستاني ارائه مي شود. گرچه اين فيلم در ارائه اهداف مورد نظر و قضاياي مطرح شده هوشمندانه و با فكر عمل مي كند و از نظر عاطفي بسيار تأثيرگذار است ولي فيلمساز مي خواهد اين موضوع را عمدا بيان كند كه آلمان ها و اكثريت آنهايي كه از جنايات عليه بشريت رنج كشيده اند، تنها يهوديان نيستند و به داستان فيلم وجهه اي عمومي مي بخشد. البته آشكار است كه اين بي طرفي از سوي محافل صهيونيستي پذيرفته نشد. در فيلم تنها اشاره اي كه به قربانيان يهودي مي شود جايي است كه دادستان ارتش (با بازي-«ريچارد ويدمارك») متذكر مي شود كه دوسوم يهوديان اروپا در اردوگاه هاي كار اجباري عقيم شده اند و اينكه در اين ماجرا يهوديان بهاي زيادي پرداخته اند. پيام تلويحي فيلم چنين بود كه عدالت فداي مصلحت انديشي آمريكايي يا آلماني شده است و احكام دادگاه نورنبرگ در برابر انبوه اجساد درهم پيچيده گورهاي دسته جمعي به اصطلاح ادا و اطواري بيش نبوده است. در اين ميان زياده طلبي صهيونيسم ديگر مهارپذير نبود ميل به ايجاد وحشت در ميان تماشاگران سينما، يك لحظه آنها را راحت نمي گذاشت. به همين دليل در سال هاي بعد نيز با سرمايه گذاري در ساخت فيلم هايي با مضمون يهودكشي در اروپا، فعاليت خود را گسترش دادند.(26)
سال هاي نيمه دوم دهه 1960 همچنين به عنوان سال هاي گسترش توليد درخصوص فيلم هاي ضدآلمان نازي مطرح است. فيلم «قطار سريع السير فن راين» ساخته «مارك رابسن» به سال 1965 «قهرمانان تلد مارك» ساخته آنتوني مان، 1965، عمليات كراسبو ساخته مايكل آندرسون، «آيا پاريس مي سوزد» (رنه كلمان- 1966)، ارتباط سه جانبه (ترنس يانگ- 1966) از اين قبيل فيلم ها به شمار مي رود.
بدين ترتيب تركيب شدن مفاهيم جنگ جهاني دوم، عدالت و اسرائيل به عنوان كشوري تازه تأسيس در شمار مشخصات ثابت فيلم هاي فراواني شد. فيلم «عمليات آيشمن» (1961) در واقع با بيان كلمه «عدالت» توسط آيشمن درحالي كه در روي يك صندلي در اتاقي تاريك نشسته و منتظر شنيدن رأي محكوميت خود است، آغاز مي گردد. در سال 1960 مأموران سازمان جاسوسي اسرائيل (موساد) توانستند آيشمن افسر نازي و مسئول سابق يكي از اردوگاه هاي كار اجباري را ربوده و از آرژانتين به فلسطين اشغالي منتقل كنند. آيشمن در سال بعد همزمان با اكران جهاني فيلم محاكمه نورنبرگ در ميان يك جنجال بزرگ مطبوعاتي محاكمه شد. هدف صهيونيسم آن بود كه جهانيان را بار ديگر به ياد ظلمي كه از طرف نازي ها بر يهوديان رفته بود، بيندازد. در جريان اين محاكمه يكي از مقامات مسئول آلمان فدرال سابق درخواست كرد كه اسرائيلي ها آيشمن را مورد عفو قرار داده و مبلغ كلاني غرامت بگيرند. ولي اين كوشش ها به نتيجه نرسيد و آيشمن به اعدام محكوم شد و هاليوود بلافاصله فيلم «عمليات آيشمن» را به كارگرداني «ر.گ. سپر نگشتاين» يهودي ساخت. خلاصه مضمون فيلم آن است كه از يهوديان جهان خواسته مي شود كه زندگي پراكنده خود را ترك گفته و به فلسطين مهاجرت نمايند. اين فيلم كه به ظاهر يك توليد مستقل و كوچك محسوب مي شود به بازسازي زندگي آيشمن از سال 1941 و آغاز «طرح نهايي هيتلر» براي يهوديان پرداخته و تا زمان دستگيري او در آرژانتين ادامه مي يابد. داستان فيلم توسط شخصي به نام ديويد بيان مي شود كه نقش وي را «دونالد بوكا» ايفا مي كند. «ديويد» در نقش يكي از بازماندگان اردوگاه هاي يهودي است كه با همسرش «سارا» (با بازي «باربارا ترنر») در اسرائيل زندگي مي كند. او توضيح مي دهد كه «آيشمن تنها يك موجود حيوان صفت يا هيولايي غول پيكر نبوده بلكه محصول يك جريان سياسي است. آيشمن يك نازي بود. گرچه با ادامه فيلم به واسطه حكايات دراماتيك و تعليقي تلاش هاي ايشمن در گريز از دست مأمورين و جستجوي خستگي ناپذير مأمورين اسرائيلي براي به دام انداختن وي، كليه تجزيه و تحليل هاي سياسي كمرنگ مي شوند. نقش «آيشمن» برعهده «ورنر كلمپرر» است. اما پرسوناژي كه از وي ارائه مي شود. او را فردي مطمئن به خود و متكبر نشان مي دهد كه داراي دو عقده روحي است، يكي پاك كردن و تصفيه يهوديان و ديگري رابطه با زن ها!! به اين ترتيب است كه او طبق ديدگاه فيلم مي تواند «موجودات موذي يهودي» (به اعتبار بيان خودش) را بدون هر گونه احساس ترحم به اتاق هاي گاز بفرستد. اردوگاه آشوتيس كه در فيلم نشان داده مي شود به اصطلاح الگو و نمونه است. در يكي از صحنه هاي اوليه فيلم مي بينيم كه دو ش هاي قلابي نصب مي كنند. در گفتار فيلم آمده كه آيشمن قصد دارد ساليانه 300 هزار يهودي را نابود سازد. گرچه با پيشرفت جنگ به تدريج به اين نتيجه مي رسند كه لازم است يهوديان در كارخانه هاي مهمات سازي به كار گرفته شوند، «هيتلر» اصرار دارد كه كوره هاي آدم سوزي براي امحاء هرگونه مدرك افشاكننده اعمال آنها برپا شود. در فيلم مي بينيم كه اجساد مردگان را از گورهاي دسته جمعي خارج كرده و مي سوزانند. كوره ها و لوازم كار را نابود ساخته و اهداف هيتلر در طرح «راه حل نهايي» را در رأس اولويت هاي نظامي قرار مي دهند فيلم به ما پيام مي دهد كه «آيشمن» يك ديوانه است. پس اروپاي به اصطلاح متمدن گناهكار نيست!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
25- بيشتر حوادث فيلم دادگاه نورنبرگ در مكان هاي سربسته مي گذشت و اين خطر وجود داشت كه اين مدت زمان طولاني نمايش براي تماشاگران كسالت بار و تئاتري باشد. از اين جهت كمپاني يونايتد آرتيستز به مدد كمك صهيونيست ها گروهي از مشهورترين و گران ترين بازيگران را كه هر كدام از آنها براي موفقيت يك فيلم كافي بودند، به كار گرفتند مانند برت لنكستر، اسپنسرتريسي، ريچارد ويدمارك، مارلين ديتريش، ماكسيميليان شل، جودي گارلند، مونتگمري كليفت و ويليام شاتنر، به علاوه برجسته ترين نيروهاي پشت دوربين در هاليوود دست چين شدند و حاصل اين كار دريافت 6 جايزه اسكار بود كه تضمين كافي براي فروش فيلم را هم داشت.آكادمي اسكار در واقع موظف است، چنين فيلم هايي را جايزه باران كند.
26- فيلم هاي مربوط به هولوكاست يا آنهايي كه به هولوكاست اشاره مي شد و يا در زمينه داستاني آنها قرار مي گرفت در كشورهاي مختلف اروپايي از جمله ايتاليا، فرانسه، لهستان، مجارستان، روماني و چكسلواكي سابق به وفور ساخته شدند و خشونت آلمان نازي و معصوميت يهوديان را به گونه اي افراطي تصوير كردند. يهوديان از همان سالها حضور خود را در صنعت سينماي آمريكا و اروپا، در كميته هاي ويژه جشنواره ها و در روند توليد، توزيع و نمايش فيلم ها، مطرح كردن ستارگان و هنرمندان سينما و تلاش در جهت جلوگيري از تبليغات ضد يهودي كاملا نشان دادند و در نهايت حقايق تاريخي و اجتماعي را در جهت اغراض توسعه طلبانه و تجاوزكارانه صهيونيسم وارونه جلوه دادند.
افسانه سازان «هولوكاست» درسينما – 14 دادگاه نورنبرگ محاكمه سياست هاي تبعيض نژادي رايش سوم
متأسفانه در كتابهاي تاريخ سينما از اين فيلم به عنوان حقيقت تصويرشده از آشويتس يعني بازداشتگاه معروف آلمان نازي در دوران جنگ جهاني دوم ياد مي شود. در اين فيلم اسراي يهودي را مي بينيم كه به ظاهر فرار مي كردند ولي در واقع مي خواهند اقدام به خودكشي كرده يا با تيراندازي نگهبانان اردوگاه و يا با قرار گرفتن در جريان برق سيم هاي خاردار خود را از قيد حيات برهانند. در بخشي از فيلم نيز مي بينيم كه از چربي بدن آدم ها صابون ساخته مي شود و يا توده هاي اجساد بدون سر در انتظار سوختن در كوره هاي جهنمي اردوگاه مي باشند. اين فيلم كه از نظر هنري به عنوان اثري برجسته و قابل ستايش در كتاب هاي تاريخ سينما، همواره ستوده شده است، تصويري كاذب اما فراموش نشدني از وحشيگري نازيها و مرگ يهوديان را ارائه مي كند. از همه بدتر آنكه بر رقم 9 ميليون نفر قربانيان يهودي آنهم تنها در اين اردوگاه تكيه مي كند. «رنه» در واقع ارائه كننده تصويري بي قواره و سراپا دروغ است. تا مردم اروپا و آمريكاي شمالي در سال هاي دهه 1950 با پديده هولوكاست آشنا شوند. اما در مرحله نخست تصاوير فيلمهاي خبري كه تصويرگر شدائد و مصيبت هاي يهوديان در اردوگاه هاي كار اجباري بودند كه از آرشيو نازي هاي شكست خورده بيرون آورده شده و يا به وسيله نيروهاي به اصطلاح آزاديبخش متفقين كه براي نخستين بار به آن مكانها رسيده بودند، گرفته شده بود.(20) اين فيلم هاي خبري مجموعه اي از ترسناك ترين، مخوف ترين و وحشيانه ترين تصاويري بود كه تا آن آنزمان بر روي فيلم ضبط شده بود و در واقع فيلم با دقت تصاوير خود را از پشته اي از هزاران تن اجساد برهنه و يا گروه هايي از زندانيان انتخاب كرده بود كه از فرط لاغري و بي غذايي به هيبت اسكلت مبدل گشته و هرسه نفر در يك خوابگاه چوبي در كنار هم قرار گرفته و يا پس از آزادي بدون هدف به اطراف خيره شده اند و يا در ميان زباله ها در جستجوي يك لقمه غذا براي سدجوع هستند و بالاخره با قطارهاي انباشته از افراد تبعيدي رو به رو هستيم كه خسته از روزهاي بي شمار مسافرت بدون آب و غذا براي تقسيم شدن صف بسته بودند و نمي دانستند كه آنها براي انجام كار برگزيده مي شوند و يا راهي اطاق هاي گاز شده و هلاك مي گردند.(21)
ولي شروع كار تصوير كردن كاذب هولوكاست با همان فيلم معروف «شب و مه» اثر «آلن رنه» آغاز شد و به تدريج اين فرهنگ به ملودرام هاي هاليوودي مانند «خاطرات آن فرانك»، «اكسدوس» و «محاكمه در نورنبرگ» رسيد و بعد البته در كشورهاي مختلف اروپا، آمريكا و حتي در خود اسرائيل نيز فيلمهاي سينمايي در خصوص آزادسازي اسراي جنگ و يا وضعيت زندگي در اردوگاه ههاي كار اجباري و اردوگاه هاي مرگ روانه بازار شد.(22)
با آغاز دهه شصت تعدادي از فيلمسازان هاليوود يك بار ديگر با ساختن فيلمهايي به خاطرات جنگ جهاني دوم پرداخته و وحشت از اردوگاه هاي كار اجباري را با سياستي خاص كه ساخته و پرداخته صهيونيسم بين المللي بود مطرح ساختند. در آن زمان مدت 15 سال از پايان جنگ و آزاد سازي اردوگاه ها سپري شده بود و عده اي احساس مي كردند كه هنوز زماني مناسب براي بررسي مسائلي چون بي عدالتي و يهودستيزي فرا نرسيده است.
در واقع نخستين و شايد بزرگترين طرح سينمايي آن دوره فيلم «محاكمه در نورنبرگ» (در ايران دادگاه نورنبرگ-1961) كار «استنلي كرامر» بود. اين فيلم به جز آنكه تأكيدي بر تجربيات و پاسخ هاي چند نفر از محكومان و شاهدان حوادث داشت تلاش مي كرد اين پرسش را مطرح سازد كه چگونه ذهنيت يك فاشيست مي تواند حمايت همه جانبه مردم را برانگيزاند. فيلم «محاكمه در نورنبرگ» جريان محاكمه پس از جنگ چهار نفر از سران نازي را كه متهم به ارتكاب جنايت عليه بشريت هستند نشان مي دهد. رياست دادگاه بر عهده قاضي «دان هيوارد» رئيس دادگستري امريكا (با بازي اسپنسر تريسي هنرپيشه معروف) و الگوي اين نقش قاضي «رابرت جكسن» رئيس واقعي اين جلسات در سال 1948 است. وكيل مدافع متهمان كه به عنوان جنايتكاران نازي محاكمه مي شوند با نوعي تظاهر به صداقت مي گويد كه آنها صرفاً فرامين هيتلر را اجرا مي كرده اند، اما محاكمه آنان به محاكمه ملت آلمان مي ماند و قاضي دادگاه در ساعت هاي فراغتش در نورنبرگ به داخل شهر رفته و با سياحت در آن سعي مي كند بفهمد چگونه ملتي با اين سابقه تاريخي و پشتوانه فرهنگي دست به چنين جناياتي زده اند! فضاي فيلم تلخ و عبوس است. «ابي مان» فيلمنامه نويس آن به خوبي از عهده شخصيت پردازي آدم هاي قصه برآمده است. «مونتگمري كليفت» در نقش يك آلماني كه قرباني آزمايشهاي شكنجه نازي است و عقيم شده است در دادگاه حضور مي يابد و بازي خوبي ارائه مي دهد. چهار نفر آلماني كه محاكمه مي شوند تركيبي از شخصيت هايي هستند كه از مجموعه 99 نفري كه در طي سه سال محاكمات (23) واقعي محكوميت يافتند اما حتي يك نفر هم دوران محكوميتش را نمي گذراند.(24) نكته ويژه در اين فيلم پرسش هايي است كه در ذهن تماشاگران ايجاد مي كند:
- چه كسي مسئول اين گونه اعمال ضدانساني طي دوران جنگ است؟
- انسان تا چه اندازه در برابر دستورات مافوق خود مسئوليت دارد؟
- مجازات براي چنين جناياتي چگونه و به وسيله چه كساني بايد تعيين شود؟
مسئله يهودستيزي و سياست هاي تبعيض نژادي رايش سوم تنها بخش كوچكي از اين فيلم را در بر مي گيرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
20- در اين مورد وزارت جنگ آمريكا در سال 1948 مجموعه اين فيلم ها را با عنوان «آسياب هاي مرگ توليد كرد و در كشورهاي مورد نظر به نمايش درآورد. فرانسه نيز از فيلم ها و عكس هاي به دست آمده فيلم اردوگاه مردگان را در همان سال توليد كرده است. براي توضيحات بيشتر در مورد فيلم هاي خبري به دست آمده درخصوص هولوكاست به كتاب «سقوط هيتلر: شاهد فيلم خبري» نوشته شورت و استفن دالزل- چاپ لندن 1988 مراجعه فرمايند.
21- در سال هاي دهه 80 در تبليغات صهيونيست ها به هولوكاست معني وسيعتري داده شد و به جز كشتار دسته جمعي يهوديان اروپا كه به قول آنها درصد عظيمي از يك جمعيت قرباني شده 12 ميليوني را دربرمي گرفت، ادعا شد كولي هاي سينتو ولالري، اسراي جنگي شوروي، همجنس بازها، گروه هاي مقاومت سياسي مانند كمونيست ها، سوسياليست ها، گروه هاي مختلف از جمله فراماسون ها، دو گروه مذهبي مخالف (شاهدان يهوه و ژوزويت هاي مسيحي) لهستاني ها، چك ها و اوكرايني ها، افراد معلول ذهني و جسمي جنگي توسط حزب ناسيونال سوسياليست آلمان نازي نابوده شده اند چون آمار ارائه شده توسط صهيونيست با هم جور در نمي آمد. بدين خاطر اين گروهها را هم وارد معركه كردند.
22- در اين مورد بايد به فيلم هاي «جاده طولاني است» (هربرت بي. فررشوف- مارك گولداشتاين 1945) محصول كشور آلمان اشغال شده توسط آمريكا، آخرين شانس (لئوپولدليندبرگ، 1945) محصول كشور سوييس، قاتلان در ميان ما هستند (ولفگانگ اشتود- 1946) از كشور آلمان شرقي سابق، جايي در اروپا (گيزافن رادواني- 1947) از مجارستان، آخرين ايستگاه (وانداجاكوبسكا- 1948) محصول لهستان، ماجراي بلوم و اريك انگل- 1948) از آلمان شرقي سابق، خيابان مرزي (الكساندر فورد- 1948) از كشور لهستان، همچنين فيلم هاي رزمندگان گتو (ميراهامرش- 1968) و هشتاد و يك ضربه (حييم گوري- ديويد برگمن، ژاك الريچ- 1975) هر دو محصول اسرائيل و فيلم هاي گتوي ورشو (تلويزيون بي .بي.سي- 1968)، نسل كشي (مايكل دارلو- تلويزيون تيمس- 1975) هر دو محصول انگلستان اشاره كرد.
23- آخرين محاكمات دادگاه بين المللي نورنبرگ در 14 جولاي 1949 انجام شد.
24- درواقع فيلم دادگاه نورنبرگ به اين دليل آشكار ساخته شد تا تظاهر كنند يهودستيزي هيتلر فراموش شده و قصابان نازي هم از مجازات گريخته اند تا باز هم در دنيا جلب ترحم كنند و بعد به عنوان طلبكار بشريت!! دست به هر جنايتي بزنند.
افسانه سازان «هولوكاست» درسينما – 13 «شيرهاي جوان»؛يهودي ستيزي درارتش
مهاجرت به فلسطين ريشه در احساسات ضديهود اروپائيان داشت و ظهور نازيسم در آلمان و سياست هاي تبليغي و جاسوسي انگليسي ها آهنگ اين مهاجرت را سرعتي بسيار بخشيد. پراكندگي تاريخي بني اسرائيل در واقع از عوامل يهودستيزي به شمار مي رفت ولي ضمناً در شكل گرفتن صهيونيسم مؤثر بود. صهيونيسم كه در ابتدا واكنشي در برابر يهودآزاري بود، در سينما با فيلم هايي در مورد يهودكشي جلوه كرد.
پس از جنگ جهاني دوم مهمترين هدف سينماي صهيونيستي هاليوود پرداختن به آلمان نازي و هيتلر بود ساختن فيلم هاي اردوگاهي براي صهيونيست ها در حكم سند مظلوميت قوم يهود بود كه اينك سعي در جلب همدردي يهوديان غيراسرائيلي و عموم مردم را داشت.
در سال 1958 كمپاني فوكس قرن بيستم با ساختن فيلم «شيرهاي جوان» ساخته ادوارد دميتريك اولين گام محتاطانه را برداشت. اين فيلم اقتباسي از كتاب پرفروشي به همين نام نوشته «ايروين شاو» نويسنده يهودي بود. داستان فيلم در جنگ جهاني دوم اتفاق مي افتد. «كريستيان» كه يك جوان آلماني ايده آليست است به عنوان افسري جوان در ارتش نازي خدمت مي كند. ولي بزودي پس از شركت در عمليات اشغال فرانسه، نبردهاي آفريقا و بازگشت به اروپا آرام آرام در حقانيت آلماني ها شك مي كند و اصلا از يونيفورمي كه به تن دارد نفرت پيدا مي كند. در همين بين در آمريكا دو سرباز تازه به خدمت آمده يكي جواني يهودي و ديگري خواننده اي محبوب به سرعت با يكديگر دوست مي شوند. جوان يهودي قرباني تعصبات مذهبي داخل ارتش مي شود و به ناچار پيش از جنگ با آلماني ها به نبرد با خود آمريكايي ها مي پردازد و سرانجام آن سه جوان در يك موقعيت خاص در كنار هم قرار مي گيرند. محيط ارتش محلي براي يهودستيزي مي شود. كريستيان در آستانه شكست آلمان، سر از يك اردوگاه كار اجباري آلماني درمي آورد. در آنجا فرمانده اردوگاه از سختي هاي اداره اردوگاه آشويتس و كشتن لهستاني ها و يهوديان مي گويد در پايان فيلم آمريكايي ها از جمله آن جوان يهودي سرمي رسند و قربانيان يهودي را كه از فرط گرسنگي روبه مرگ هستند، آزاد مي كنند. كريستيان نيز به دست آن دو جوان ديگر كشته مي شود. بازي «مارلون براندو» در نقش افسري نازي اما مردد درباره اعمال ارتش هيتلري فوق العاده است. تصوير «مونتگمري كليف» در نقش سرباز آمريكايي- يهودي كه هم قطارانش از او نفرت دارند، در ذهن مي ماند.
فيلم «شيرهاي جوان» هنگامي ساخته شد كه طرح مارشال و تعامل اقتصادي روزافزون با آلمان غربي در جريان بود. زمان آشتي با آلماني ها فرارسيده بود، بدين سبب در فيلم مي بينيم كه چگونه «كريستيان» جوان و غيرسياسي آلماني به قاتلي رذل و وسيله اي در دست رايش سوم بدل مي شود و آن گروهبان آمريكايي يهودستيز موجب ناراحتي آن جوان يهودي مي شود.
غربي ها تمايل به فراموشي داشتند و براي تضمين طرح آشتي، دشمن را در فيلم ها به آلماني هاي خوب و نازي هاي بد تقسيم كردند. اما اين تقسيمات ظاهري، يهودي ها را به نگراني واداشت. در سال 1960 «جيلو پونته كورو» فيلمساز ايتاليايي (متولد 1919) كه آثار معروف او «كوئمادا» (در ايران، بسوزان 1969) و «نبرد الجزيره» (1965) معروف است فيلمي با نام «كاپو» ساخت. داستان اين فيلم درامي است كه در يك اردوگاه كار اجباري مي گذرد و تلاش يك دختر جوان يهودي را براي فرار از آنجا مطرح مي سازد. در اين فيلم بازيگران معروفي چون «سوزان استراسبورگ» «لورن ترزيف» ايفاي نقش مي كنند. اين فيلم كه براي اسكار بهترين فيلم در سال 1960 نامزد دريافت جايزه بود به نحوي بسيار عاطفي و احساساتي وضعيت دختر جواني را كه مي خواهد از اردوگاه كار اجباري و اينكه قرباني هولوكاست باشد، بگريزد به خوبي تصوير مي كند. وحشت از مرگ در اردوگاه در سرتاسر فيلم موج مي زند. اين فيلم به زبان ايتاليايي و سياه و سفيد است و محصول مشترك فرانسه و ايتالياست. در سال 1959 فيلم مستندي در فرانسه در خصوص هولوكاست ساخته و به نمايش درآمد كه به دليل شهرت كارگردانش از شهرت زيادي در ميان جماعت روشنفكران برخوردار شد.
در سال 1955ميلادي كميته تاريخ جنگ جهاني دوم در فرانسه «آلن رنه» فيلمساز معروف فرانسوي را مأمور ساختن فيلمي در مورد بازداشتگاه هاي آلمان نازي كرد. وي نيز ظرف چند ماه اين فيلم را ساخته و تحويل آنها داد.
فيلم مزبور با عنوان «شب و مه» كه مونتاژي مؤثر و تكان دهنده دارد نيمه رنگي است. كارگردان براي ساختن اين فيلم از آرشيوهاي فيلم كشورهاي آلمان غربي و لهستان استفاده مي كند. حتي كتاب هاي ترجمه شده به زبان فارسي نيز تصويري روياگونه از اين فيلم ها ارائه مي دهند و حقيقت را كتمان مي كنند. متأسفانه دانشجويان رشته سينما در كشور ما در كنفرانس هايشان اين فيلم ها را مورد تحليل قرار داده و نمرات الف و ب مي گيرند و سيستم آموزشي ما نيز صحيح عمل نمي كند و اساتيد متخصص در واقع با دور شدن از اين نكات حساس، آب به آسياب دشمن مي ريزند.
لذا براي يك فارغ التحصيل سينما، حتي در ايران اسلامي نيز هولوكاست افسانه نيست و اين برآمده از سيستم آموزش در كشور ماست كه متأسفانه پس از 27 سال هنوز اصلاح نشده است.
افسانه سازان «هولوكاست» درسينما – 12 «بن هور» تعهد به يهوديت
فيلم بن هور نيز تعهد به يهوديت و به اصطلاح آرزوي آزادي انسان ها را تبليغ مي كند داستان فيلم از اين قرار است كه در زمان حيات حضرت مسيح، حكومت مركزي رم فرمانده اي براي منطقه اورشليم مي فرستد. «مسالا» از همراهان نزديك فرمانده، به ديدن دوست دوران كودكي اش «جودابن هور» مي رود و از او مي خواهد تا با فرمانده جديد همكاري كند. اما بن هور نمي پذيرد. در روز ورود فرمانده به طور اتفاقي تكه سفالي از پشت بام خانه «بن هور» مي افتد و اسب فرمانده رم مي كند و او را بر زمين مي كوبد. خانواده «بن هور» به زندان مي افتند، خودش به بردگي فروخته مي شود، در كشتي پاروزني مي كند تا آنكه كشتي با كشتي راهزنان دريايي برخورد مي كند و بن هور صاحب منصبي را از مرگ نجات مي دهد و بالاخره براي انتقام و نجات خانواده اش باز مي گردد. با مصلوب شدن مسيح و اولين نسخه فيلم «بن هور» ابتدا در سال 1926 به صورت صامت توسط «فرد نيبلو» ساخته شده بود. در آغاز نسخه 1959 به اين نكته اشاره مي شود كه بايد نوعي تعهد وفاداري دوگانه داشت و از قانون سزار اطاعت كنيد ولي هميشه سنت و رسوم خود را حفظ نماييد و به يهودي بودن خويش افتخار كنيد. «مسالا» در ابتداي فيلم «بن هور» مي گويد:
دنيا يك دنياي رمي است. اگر بخواهي در آن زندگي كني بايد رمي باشي. بن هور به وي پاسخ مي دهد كه نمي خواهد مانند يك «رمي» باشد. او به گذشته و آينده مردم خود مي انديشد و معتقد است آنها دوباره بپا خواهند خاست. در فصل مسابقه ارابه راني يك «ستاره داوود» علامت بن هور است. فيلم ضمن تعهدي كه نسبت به يهوديت داشته و آنرا تا آخر حفظ مي كند به تحسين حضرت مسيح(ع) مي پردازد و در واقع مي خواهد يهوديان را از اتهام گناه كشتن حضرت مسيح(ع) تطهير كند و اين گناه بزرگ را برگردن امپراتوري «رم» بيندازد.
آخرين فيلم حماسي مذهبي در اين دوران، فيلم «ايستر و سلطان» ساخته رائول والش- 1960 است كه هم از جهت سينمايي و هم تجاري با عدم موفقيت روبه رو شد، درونمايه فيلم مسائل روز يهوديان و قضيه تاريخي هولوكاست است. فيلم محصول مشترك آمريكا و ايتاليا است كه وقايع آن در ايران قبل از اسلام در زمان هخامنشيان روي مي دهد. داستان فيلم براساس يك واقعه تاريخي است ولي به هر حال براساس روايات عبري تحريف و مورد سوءاستفاده قرار گرفته است. پس از فتح بابل توسط كورش، جمعي از يهوديان در نقاط مختلف ايران پراكنده شده و به اورشليم نمي روند. حال زمان خشايارشاه است. شبي پادشاه ضيافتي مجلل ترتيب مي دهد، ملكه دربار از آمدن به نزد وي خودداري مي كند. شاه عصباني شده و او را از مقام سوگلي و ملكه بودن بركنار و حذف مي كند. به فرمان شاه عده اي براي يافتن بانوي مناسب ديگري به جستجو مي پردازند. بالاخره دختر زيبايي از طائفه يهود به نام «ايستر» دختر «ابي جابل» يهودي كه تحت حمايت «موردخاي» پسر عمويش مي باشد براي او انتخاب مي شود. از طرفي «هامان» وزير خشايارشاه با يهوديان مخالف است و با اين حركت مخالفت مي ورزد ولي «ايستر» به دربار راه پيدا مي كند و ملكه ايران مي شود. روزي «هامان» فرماني از شاه مي گيرد كه تمام حكام مناطق مختلف ايران در يك روز معين كليه يهوديان ساكن ايران كه بر اقتصاد و تجارت كشور نفوذ كرده اند را از كوچك و بزرگ قتل عام كند و اموالشان را مصادره نمايند. ولي ملكه در يك موقعيت خاص از خشايارشاه تقاضاي عفو آنان، قتل وزير و دشمنان يهوديان را مي كند و شاه درخواست او را مي پذيرد. روز بعد در سرتاسر ايران، يهوديان هفتاد و هفت هزار نفر از دشمنان خود را قتل عام مي كنند و گروهي از مردم نيز يهودي مي شوند. قبر «ايستر» و «موردخاي» از آثار تاريخي شهر همدان محسوب مي شود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
18- جايزه اسكار، مجسمه اي برنزي به طول 13 و عرض 2/1 اينچ است كه همه ساله به برندگان رشته هاي مختلف سينمايي كه از طرف داوران آكادمي هنر و علوم آمريكا انتخاب شده اند، اهدا مي گردد. اين مجسمه مردي است كه بر روي قوطي فيلم با شمشيري آخته ايستاده است و لعابي از طلا بر روي آن قرار دارد. مؤسسين آكادمي هنرها وعلوم آمريكا غالباً يهوديان ثروتمند هستند و هدف شان از اهداي اين جوايز، ترغيب فيلمسازان و دست اندركاران سينما در جهت فيلمسازي در مسير اهداف صهيونيستي بوده است.
19- سرجيولئونه (1989- 1921) متولد رم (ايتاليا) كارگردان معروف فيلم هاي وسترن ايتاليايي در سال هاي دهه 1960 با فيلمهاي به خاطر يك مشت دلار و خوب، بد، زشت وي به شهرت رسيد. از 18 سالگي به عنوان دستيار كارگردان با كارگردانان ايتاليايي و آمريكايي مانند:«مروين له روي»، «رابرت وايز»، «ويليام وايلر» و «فردزينه من» به عنوان دستيار كار كرده است. مهمترين دستياري هاي وي دركارگرداني براي فيلم هاي بن هور، هلن تروا و كوواديس بوده است.
مسئوليت سكانس ارابه راني فيلم بن هور بر عهده او بوده است. وي در واقع كارگردان واحد دوم بود كه به ايجاد و كنترل سكانس ها و صحنه هاي پرحادثه و اكشن مي پرداخت، دليل انتخاب او براي فيلم «بن هور» صرفاً مهارت و تجربه او در به وجود آوردن اين سكانس ها بوده است. فيلمبرداري اين سكانس فيلم بن هور مدت سه ماه به طول انجاميد كه طي آن چندين نفر جان خود را از دست دادند.
افسانه سازان «هولوكاست» درسينما – 11 «ده فرمان»براي تقويت روحيه اسراييلي ها
فيلم ديگر «ده فرمان» (سيسيل ب. دوميل(15) محصول1956) است كه پس از آن فيلم «بن هور» (ويليام وايلر(16)-1959) نيز ساخته مي شود. ضمن آنكه هر دو فيلم حال و هوايي حماسي، تاريخي مذهبي داشته و در رويكرد خود روش مستقيم تري را دنبال مي كنند. جالب اينكه فيلم «ده فرمان» در شب ايجاد تنش بين مصر و اسرائيل در سال 1956، به نمايش درآمد زيرا هدف آن بود كه روحيه اسرائيلي ها تقويت شده و برعكس روحيه مسلمانان تضعيف گردد.
«باسلي كراتر» نويسنده نشريه نيويورك تايمز در اين مورد چنين نوشت: «جريان تنش بين اعراب و اسرائيل در واقع بيان همان فيلم «ده فرمان» است و ريشه در سفر خروج تورات دارد.»
او سه سال بعد در هنگام اكران فيلم بن هور نيز با وضوح بيشتري اعلام داشت كه اين فيلم رابطه و مناسبت عجيبي با روندهاي سياسي و اجتماعي عصر ما دارد. نوشتن فيلم ده فرمان از سال 1954 به مدت سه سال به طول انجاميد و پس از دو سال تداركات در مصر فيلمبرداري شد. براي ساختن اين فيلم 12 هزار نفر سياهي لشگر استخدام شدند و تنها پانزده هزار رأس حيوان براي «سفر، مهاجرت يا خروج» به كار گرفته شد. هزينه فيلم 13 ميليون دلار شد و پس از اكران تا پايان سال 1959، رقمي بالغ بر 83 ميليون دلار درآمد داشت و تعداد 98 ميليون تماشاگر آن را بيش از يك بار تماشا كردند. فيلم ده فرمان دو قسمتي و به مدت سه ساعت و سي ونه دقيقه است. در آغاز فيلم گوينده متن توضيح مي دهد كه در اين مقطع تاريخي، آزادي از جهان رخت بربسته بود. در قسمت اول فيلم حضرت موسي(ع) كه نقش او را «چارلتون هستون(17)» ايفا مي كند كه در واقع يك شاهزاده مصري است. او به اصل و ريشه خود پي مي برد و تصميم به آزادكردن ملت خود از چنگال مصريان مي گيرد. قسمت دوم فيلم به ماجراهاي وي و قوم او در صحراي سينا مي پردازد. ابتدا همچون يهودي سرگردان بدون خانه و كاشانه و وطن مشخصي است. بعد دوران عذاب او پايان مي يابد. نيروهاي مصري نابود مي شوند و عبريان اسرائيل را تصاحب مي كنند. واكنش يهوديان به فيلم ده فرمان بسيار عالي بود.
15- سيسيل ب دوميل (9591-1881) كارگردان، تهيه كننده و فيلمنامه نويس يهودي در سن 21 سالگي پدرش را از دست مي دهد و همراه مادر و برادرش به كار تئاتر در گروه هاي سيار نمايشي مي پردازد.
وي با ساير يهوديان معروف كار هاي نمايشي مانند: «جسي ال. كلاسكي» (موسيقي) به صحنه برد. سپس با يك نفر به نام «ساموئل گلدفيش» كه فروشنده دستكش بود و بعدا به گلدوين شهرت يافت، كمپاني متروگلدوين ماير را برپا ساخت يك شركت توليد فيلم بوجود آوردند كه اولين كار آنها فيلم مرد سرخپوست (4191) بود. «لاسكي» نيز بعدا بنيانگذار كمپاني پارامونت گرديد دوميل از بنيانگذاران يهودي معروف هاليوود و كسي است كه اصولا با كمك همفكرانش توليد فيلم هاي بلند سينمايي و تاريخي و پرهزينه را باب كرد و پايه گذار فيلم هاي مذهبي و حماسي مانند ده فرمان، علامت صليب، كلئوپاترا، جنگ هاي صليبي و غيره بود. يكي از شگردهاي وي در جذب تماشاگران سينما، بيان داستان هاي مستهجن و مبتذل و فاسد بود و سپس در آخر داستان كليه گناهكاران را به كيفر و مجازات مي رساند. وي مجموعا 07 فيلم كارگرداني كرد و آخرين فيلم او همين ده فرمان (6591) است. او همه عمر خود را وقف تبليغ آموزه هاي صهيونيسم نمود.
16- ويليام وايلر (1981-1902) كارگردان معروف هاليوودي فرزند يك تاجر خشكبار يهودي بود، او متولد كشور سوييس است وي ابتدا به تحصيل در امور بازرگاني در دانشگاه لوزان سوييس روي آورد ولي به نواختن ويلن وامور هنري علاقه نشان داد. در جنگ دوم جهاني سرپرست خلبانهاي مأمور بمباران بود تا آن كه توسط «كارل لامله» يهودي آلماني كه از اقوام مادري اش بود وكمپاني يونيورسال را تأسيس كرد، به هاليوود كشانده شد. او تا سال 1925 كليه كارهاي استوديويي را انجام مي داد و بعد دستيار «فردنيبلو» در ساختن اولين فيلم «بن هور» (1926) گرديد. وي همواره به دليل ارتباطش با مقامات بالاي استوديوها و يهودي بودنش، امكانات وخواسته هايش را برآورده شده مي ديد او در كارگرداني هرگونه فيلمي مانند وسترن، جنگي، ملودرام، جنايي،پليسي و غيره، آزادي عمل داشته است. وي 3 بار براي كارگرداني فيلم هاي خانم مينيور (1942)، بهترين سال هاي زندگي ما (1946) وبن هور (1959) برنده اسكار بهترين كارگرداني شده است.
جالب اينكه در سال 1352 رژيم شاه براي اين كارگردان صهيونيست به مناسبت توليد آخرين فيلمش «آزادي ال.بي جونز» در جشنواره فيلم تهران، مراسم بزرگداشت برگزار نمود و وي مدتي ميهمان افتخاري جشنواره بود.
و اين در حالي بود كه نمايش فيلمهايي كه در آنها موضوعاتي مثل مظلوميت فلسطين، كفر و استكبارستيزي مطرح شده بود، در ايران ممنوع بود. اما در كنار اين ممنوعيت فيلمهاي صهيونيستي با تبليغات گسترده اي با بهترين كيفيت صدا و تصوير و دوبله در شهرهاي ايران به نمايش درمي آمدند.
17- چارلتون هستون متولد 1922 هنرپيشه يهودي معروف آمريكايي، كه در فيلم بن هور به عنوان قهرمان فيلم و نماد حيات بخش اين رمان مطرح مي شود، در حالي كه ستاره بزرگ داوود را بر سينه دارد. او از ابتدا مورد حمايت دست اندركاران يهودي هاليوودي بوده است و نقش اول بسياري از فيلم هاي معروف مانند جوليوس سزار (1970)، شهر تاريك (1950)، جنگل برهنه (1954)، ده فرمان (1956)، ضربه شيطان- كشور بزرگ (هر دو 1958)، ميجردندي- بزرگترين داستان عالم (1956) آرماگدون (1998)- بيسكويت سبز (1973) و ... به وي واگذار شده است.
او همواره يك فعال سياسي طرفدار جمهوريخواهان و از عوامل سركوب و طراح توطئه عليه دانشجويان آزاديخواه و مردم در همكاري با نيروهاي امنيتي بوده است. او در غالب فيلم هاي صهيونيستي و سلطه گرانه هاليوود نقش اول را داشته است. البته به عنوان پاداش از جايزه اسكار هم بي نصيب نمانده است.
10 - فيلم هاي تاريخي مذهبي
«ديويد ايروينگ» كارشناس تاريخ و تاريخ نگار پس از بررسي هاي فراوان در مورد كتاب خاطرات به اين نتيجه رسيده بود كه يادداشت هاي روزانه «آن فرانك» بايد به قلم يك دختر ده ساله يهودي باشد كه پس از مرگ غم انگيزش بر اثر ابتلا به بيماري تيفوس در يك اردوگاه نگهداري اسيران، پدرش همراه با ديگران نوشته ها را اصلاح كرده اند تا به آن شكلي بازارپسند بدهند. در حاليكه هيچ مدركي دال بر مستند بودن اين ادعا وجود ندارد. واقعيت آن است كه اين اثر به عنوان مدركي تاريخي هيچ گونه اعتباري ندارد، چرا كه متن اصلي آن در دست نيست. به علاوه قسمت عمده اي از يادداشت ها با خودكار نوشته شده است، درحالي كه اين نوع قلم زودتر از سال 1959 به بازار نيامده و حال آنكه دخترك مورد ادعا درسال 1945 مرده بود. بدين ترتيب جعلي بودن اين خاطرات مسئله اي اظهر من الشمس است.
اما ازنظر صهيونيست ها اطلاعات جعلي مربوط به تاريخ «هولوكاست» موجب بيدارشدن حسي از هويت يهودي در بسياري از يهوديان مي شود. آنها عقيده دارند كه اين ماجراي تاريخي احساسي از غرور و شايد امنيت دربرپايي رژيم صهيونيستي در اسرائيل به آنها داده باشد. «آرتور گورن» از تئوريسين هاي صهيونيست عقيده دارد كه حمايت از كشور نوپاي اسرائيل به عنوان جانشين نژادي سكولار يا تقويت ديني به كار خواهد رفت. بدين ترتيب خود آنها نيز به جعلي بودن بسياري از اين كتابها اشراف دارند.
حماسه هاي تاريخي مذهبي
در سال هاي دهه 1950ميلادي، جريان صهيونيسم سينمايي سياست هاي فرهنگي خود را تكوين و تبيين نمود كه يكي از آنها پرداختن به تاريخ و فرهنگ يهود از طريق تعبير و تفسير مجدد داستان هاي كتاب مقدس و ارتباط آنها با رويدادهاي جديد به شمار مي رفت. فيلمهاي تاريخي- مذهبي كه در سال هاي دهه 1950 با اهداف فوق ساخته و در سطح جهاني با تبليغات فراوان مطرح شدند، در واقع وسيله اي براي تأييد ظلم و جور بر يهوديان، بررسي ريشه هاي تاريخي آنان وايجاد غرور ملي كاذب در آنها بود كه بدون ترديد در همزماني آن با آغاز شكل گيري رژيم غاصب صهيونيستي در پناه تبليغات گسترده «هولوكاست» نقش عمده اي داشت.
اين فيلمها تفسيري بر درد و رنج و ظلمي بود كه به قول خودشان بر قوم يهود در قرون متمادي بويژه در جنگ جهاني دوم توسط آلمان نازي رفته بود و اين كه آنها به نحو معجزه آسايي زنده مانده بودند. و اين نسل كشي نسل آنها را نابود نساخته و همچنين دلگرمي و اميدبخشي به بازماندگاني كه مي خواستند مجدداً همه چيز را در كشور جديد اسرائيل بوجود آورند، به شمار مي رفت.
يكي از اين فيلمها «سامسون و دليله» محصول سال 1949 به كارگرداني «سيسيل ب. دوميل» كارگردان يهودي تبار است. فيلم «سامسون و دليله» با پيشگفتاري درباره آزادي روح آغاز مي شود. سامسون يا شمعون كه نقش وي را «ويكتور ماتيور» هنرپيشه معروف آن زمان ايفا مي كند در سرتاسر اين پيشگفتار از او به عنوان يكي از افراد قبيله و از اولاد «دان» از رؤساي قبايل بني اسرائيل، نام برده مي شود. در اينجا تأكيد مي شود كه او نيروي فوق العاده اي دارد كه خداوند به او بخشيده است. طبق روايات كتاب تورات قبيله «دان» يا «دانيتز» (Danits) مردمي مستضعف بوده اند كه تحت حكومت جابرانه و ظالمانه فلسطينيان بت پرست زندگي بسيار بدي داشتند. داستان فيلم از اين قرار است كه شمشون قهرمان شكست ناپذير، قصد دارد با يكي از زنان اشراف زاده فلسطيني به نام «سمادار» ازدواج كند. ولي وي در جريان حمله افراد قبيله اش كه شمشون را دشمن خود مي پندارند به قتل مي رسد خواهر كوچكتر «سمادار» به نام دليله مي كوشد تا دل شمشون را به دست آورد ولي پس از آنكه از او بي مهري مي بيند با دشمنانش هم دست مي شود و اين زن با وسوسه راز قدرت افسانه اي او را كه در موهاي بلندش نهفته است درمي يابد. اما وي در عالم بي خبري موهايش را كوتاه مي كند. شمشون ناتوان به دست دشمنان مي افتد و آنها او را كور مي كنند. در آخر ماجرا شمشون كه موهايش بلند شده و نيروي خود را به دست آورده است به اين ظلم و بيدادگري خاتمه داده و البته جانش را نيز از دست مي دهد.
اين فيلم به اصطلاح مجلل و تاريخي هاليوود با هزينه 3 ميليون دلار توانست مبلغ 12 ميليون دلار از فروش به دست آورد. اين پيروزي نهايي يهوديان كه با اسامي متفاوتي به آن اشاره شده است در فيلم هاي دهه 50 به عنوان الگوي تكرار شده تلقي گرديد. «سيسيل ب. دوميل» كارگردان فيلم موازي بودن جريان داستان فيلم را با تاريخ معاصر يهوديان در اواخر دهه 1940 و اوايل دهه 1950 يعني شناسايي كشور يهود و اسراييل مورد تأكيد قرار داده و طي مصاحبه اي با خبرنگاران مي گويد:
«اميدوار است با ساختن اين فيلم، نيروي اساسي و ايمان جاوداني قوم يهود را كه در سامسون متجلي شده است و همين نيز منجر به سقوط بت هاي فلسطيني كافر]!